|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
که شیرینی اش وقتی گرسنه ام، ته دلم را می گیرد
و ضعف و سرگیجه را از من دور می کند
بعد من در نوازش عطر همان سیب ها
آنها را مربا می کنم و
سحرگاه در معیت نانی گرم
به خانه اش روانه می کنم
و سیب
راز خوشمزه بین ماست
و حالا
بعد از سالها دوستی
روی یک یک، پله هایی که خانه ما را به هم وصل می کند
عکس یک سیب قرمزِ خاطره انگیز نقش بسته است.....
دوستش دارم
و او مثل سیب
نشانی بهشت را می داند....
رد پاهایش را زمین برایم نگه می دارد...
تا گم اش نکنم.....