|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
شب یلدا را اگر دوست دارم به خاطر تعریف جدیدی است که خودم بر تنش کرده ام. درست انگار به یک عروسی، هر طور دوست دارید بروید. با آرایش بی آرایش، با لباس مهمانی یا بی لباس مهمانی..... هر ساعتی عشقتان کشید! نگران دیر شدن و چرخ شدن توی ترافیک نیستید، یک عروسی که سور و سات آن همچنان برپاست، غذا ها گرم است و دسرها متنوع.....عروسی که درست شبیه اسمش است، هیچ تکلفی همراهش نیست...
روی پیراهن شب یلدای من، یک سری عبارات سوزن دوزی شده: در این شب با خودم مهربان تر باشم، کارهای معمولم را تعطیل کنم. تلویزیون با صدا یا بی صدا همین طور برای خودش روشن باشد، هر لحظه دلم خواست از بالا به پایین از پایین به بالا کانالهایش را درو کنم. توی تلگرام، وقتم را به باد بدهم و روی زانوهایم، قسمت های حساس آخرین کتابی که دستم است با تخمه هایی که طعم لیمو می دهد، را مزه مزه کنم.
بیرون توی حیاط در این باغچه کوچک که پاییز و بی مهری وراث مرد صاحب خانه، آن را غم انگیز کرده، درخت خرمالوی جوانی در کنار یک گل زیبایی پهلو گرفته است. پیچ امین الدوله... این گل بلند پرواز با جسارت تمام حتی با چنارهای دم در هم دوست شده و به خانه هم رفت و آمد دارند، امشب که یلدا بود، اگر هوا سرد نبود و اگر حوصله و کنجکاوی و ساده انگاری نوجوانی ام را هنوز هم به قدرت سابق داشتم، حتما یک گوشه ای پنهان می شدم و خوابیدن این درخت خرمالو را تماشا می کردم.
مادر بزرگم می گفت: شب یلدا، درختان خم می شوند و سر به زمین می گذارند و به خواب زمستانی می روند؛ ولی فقط کسانی می توانند این اتفاق نادر را ببیند که چشم دلشان باز باشد. آن موقع ها، من دو بار این کار را امتحان کردم، اما نتوانستم چیزی ببینم. ذهنم، لابد یک تیره گی هایی داشت، هرچه بود، یک ذهن خام بود، خامِ خام. البته پر از احساس.... خاطرم هست، در هر دوی آن مراقبه ها، فقط از ساده دلی، یک روسری سفید سرم بود، و همان روسری به من این توهم را می داد که آدم روشن دلی هستم. آن موقع ها، یک قداستی را اصرار داشتم در خودم، این ور آن ور بکشم که برای منی که مثل همین گیاه امین الدوله آن موقع بی پروا و چموش بود، بیشتر یک جور ریاضت بود، برای منی که ناپخته تر از این حرفها بودم که به قداست فکر کنم. آنچه در من می جوشید، شور نوجوانی، همراه با احساساتی قوی که از بیرون برانگیخته می شدند... احساساتی که فرصت نکرده ای، خودت آگاهانه به هویت شان پی ببری، یا حس کنی، ریشه های آن در درون توست نه در بیرون از وجودت.....