آمار جنگ تنهایی با یک آواز

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

جنگ تنهایی با یک آواز

دیگر شنا کردن یاد گرفته ام و یواش یواش اگر خدا بخواهد غرق شدن  در آب های آزاد اقیانوس های وجودم می رود که در من به تجربه ای مدفون در گذشته تبدیل شود. همین چند دقیقه پیش بود که در حال ظرف شستن بودم و هم زمان به یکی از آهنگ های ابراهیم تاتلیس گوش می کردم، شستن بشقاب ها تمام شده بود، در بحر شستن چربی های ماسیده ماهیتابه فرو رفته بودم که همین ترانه مرا با خود به قعر تاریک و ساکت درونم کشاند. یاد "ن" خدا بیامرز افتادم که مرگش به باورم بزرگ ترین تلخی زندگی ما بود. او آنقدر خوبی داشت که بشود همان میزان را دستمایه اسطوره سازی از او قرار داد و به نبودش دریغ خورد. بسیار فعال بود، بسیار کاربلد بود و بسیار عملگرا... و در عین حال لجباز و البته متعصب در مورد خانواده اش. بعضی از افراد بعد از ازدواج شان، انگار تمام رسالتشان این می شود که زندگی خود را وا بگذارند به کمک خانواده خود بشتابند. انگار ازدواج برای آن ها شوکی است که بعد از دریافت آن تازه یاد اعضای خانواده می افتند و دوست دارند بی دریغ به آنها کمک کنند و وقت بگذارند و همین قضیه پای صغیر و کبیر خانواده را به زندگی مشترک این بعضی ها باز می کند. خانواده عروس هم تازه کشف می کنند، چه جواهری را به قیمت ارزانی فروخته اند. خلاصه چه بگویم، که گاهی گرفتاری های روانی آدم، چه بر سر زندگی اش و زندگی چند نسل بعد از خود می تواند بیاورد.

خاطرم آمده بود، خودم هم یک مقطعی در این سیکل افتادم ولی خدا را شکر به مدد شخصیت های رمانهایی که می خواندم توانستم از توهمات ذهنی ام عبور کنم.

به سبکی یک عطسه، چند قطره اشک به چشمانم آمد و همین. به همین سادگی و به همین بی تکلفی! قضیه تمام شد، بعد سرم را از گل آلودگی وجودم آوردم بیرون و با ریه هایی انباشته از زندگی، چایم را تک نفره سر کشیدم.

 عنوان پست: شعر صدای پای آب، سهراب سپهری


برچسب‌ها: سهراب سپهری
+ تاريخ پنجشنبه ششم اسفند ۱۳۹۴ساعت 22:16 نويسنده فاطمه. الف |