|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
داشتم فکر می کردم، با همان حجم از احساساتی که یک ترانه خاطره انگیز را زیر لب زمزمه می کنم، اگر می توانستم یک سری جملات مثبت را تکرار کنم، چقدر عالی می شد. حتما ریشه می گرفتند، مثل این ترانه قدیمی:
تو چشمام نگاه کن و دستت وبذار تودستم
غم ورو سیاه کن و دستت رو بذار تو دستم
اگه ابر بارون بشه بارون بی امون بشه
دل و سرپناه کن و دستتو بذار تو دستم
و تمام دعا ها فکر می کنم، در صورتی در واقعیت متولد می شوند که آدم ذهنش را از تکرار های با روح و احساس اشباع کرده باشد. خاطرم آمده بود که در مدرسه، اولین بار که در علوم اشباع شدن را یاد گرفتم، آنقدر برایم جالب بود و تازگی داشت که کلی قندیل نمک و شکر در خانه درست کردم.
گاه ترس ها و اضطراب و اساسا پرداختن زیاد به گذشته یا آینده، اجازه این اشباع شدن را به ذهن آدم نمی دهند و گاه آنقدر روی پله ذهن آدم می نشینند که جایشان، می ماند و انگار کلی مداومت لازم است تا آدم بتواند فضا را با باورهای مثبت فتح کند و در اختیار آرزوها و خواسته هایش بگیرد.