آمار گل یخ

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

در مقطعی از دوران دانشجویی ام به اتفاق خواهرم در خانه بانوی نسبتاً محترمی سکونت داشتیم. خانه ویلایی دوطبقه ای که هرچند قدیمی بود، اما مهندسی ساز بود و بسیار دلباز. از پله های مارپیچ وسط پذیرایی طبقه پایین که به یک انباری نقلی ختم می شد، می شد حدس زد که سابقا طبقه پایین به بالا راه داشته.... اما سالها بود که طبقه بالا با سه اتاق، حمام و آشپزخانه و پذیرایی کوچکش، در اجاره زنان و دختران دانشجو بود. ما به پیشنهاد ایشان که قرار بود تا یک ماه دیگر عازم سفر شود، موقتا در یکی از اتاقهای خالی بالا به اتفاق دوستمان ساکن شدیم و بعد قرار شد کلا طبقه پایین در اختیار ما باشد، منهای یک اتاق قفل شده آن؛ طبقه پایین دو خواب بود،... این خانه مبله بود، ولی تمام وسایل آن تقریبا همسال خود زن بودند. یک سری تابلوی نه چندان با ارزش قدیمی،  وسعت خانه و شاید هم انرژی جا مانده در آن، بدان گرما می بخشید.... صبح ها آفتاب را هیچ رقمه نمی شد از اتاق خوابی که به ما تعلق گرفته بود، بیرون کرد: آنجا ذرات نور می پاشید و گرما...

از تمام این ها که بگذریم، می رسیم به حیاط رویایی آن. هرچند زیاد به آن رسیدگی نمیشد و علف های هرز گام به گامِ گل ها و درختان آن در حال قد کشیدن بودند، ولی جان می داد برای خلوت کردن. گاهی گریستن و گاهی شادی کردن. اولین بار آنجا من با گل یخ آشنا شدم. از این فضا، گاه تنهایی لذت می بردم و گاه با دخترها روی صندلی های نارنجی رنگ عهد دقیانوس آن می نشستیم و چایی می خوردیم. آن موقع ها من هنوز خیلی فضایی نشده بودم؛ افسردگی ام در اندازه ای نبود که حالت غالب من باشد، یک روحانیت خاصی هم تازه در خودم احساس می کردم، "ف" دختر طبقه بالا که کارمند مخابرات بود و در اوان میان سالی، به این جور احساساتم دامن می زد، دوست داشتنش را احساس می کردم.........

در مجموع طول یک سالی که آنجا بودیم، خوب بود. شاید اگر  به گذشته برگردم، سهم بیشتری از آن شادی را برای خود می کشیدم. روزهای پایانی بودن ما در آنجا، مصادف بود با برنامه فروش این عمارت.

این همه را گفتم برسم به برخی از عادت های این بانو که بازنشسته آموزش و پرورش بود، مادر خانواده ای پرجمعیت که هر کدامشان برای خود کسی شده بودند، زن دنیا دیده ای بود و همیشه حتی اغراق نکرده ام بگویم انگار در صبحانه اش هم سیر می ریخت. به شدت عشق به زندگی داشت، صبح ها راه می افتاد و سنگک خشخاشی برای خودش می خرید، پیاده روی می کرد و دور و برش رمان های اسماعیل فصیحی بود. یادم هست کتاب " کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم" پائلو کوئیلو را که بهش دادم، بعد از خواندش گفت، کتاب خوبی بود ولی خیلی مسیحیت را تبلیغ کرده بود- الان هم از این کار خودم و هم از این حرف او واقعاً خنده ام می گیرد.

با اینکه می دانستم یک جور محبت خاص به ما داشت، اصلا آن را نشان نمی داد. عادت دیگر ایشان این بود که زیاد با خانه اش ور نمی رفت، یک جور راحتی خاصی داشت، ضمنا برعکس پیرزن ها، اصلا اهل نصیحت نبود...

من باز هم در مورد این موضوع خواهم نوشت. فقط این را اضافه کنم که این خانه فروخته شد و یک مجتمع بزرگ بی در و پیکر جای آن را گرفت......

پی نوشت: تعجبم از خودم این است که آن موقع سراغ آن اتاق قفل شده نرفتم. نه به خاطر دزدی و این داستان ها، یک جورهایی سر درآوردن از کارها و خطر، آدرنالین زیادی به خونم می ریخت که این خود وسوسه انگیز بود! نمی دانم شاید این دست به عمل نزدنم هم از غصه دار بودنم بود، آن موقع ها.........

بدم نمی آمد شعر گل یخ کورش یغمایی را هم بیاورم که با خواندنش غمباد گرفتم و منصرف شدم.


برچسب‌ها: گل یخ, کورش یغمایی, دوپامین, مسیحیت
+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:45 نويسنده فاطمه. الف |