|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
از توصیف واژه ها که عبور می کنی، تازه متوجه می شوی، خیلی فرق است که کلی توصیف در مورد مثلا خرمالو خوانده باشی با زمانی که خودت آن را بچشی. من خودم، تازه می فهمم، خیلی از واژه هایی که به کرات شنیده ام یا جملات پند آموز، انگار زمانی مثل مثلا لوازم گرانبها فقط یک گوشه ذهنم خالی شده بوده، بدون آنکه از آنها استفاده کنم، دلم خوش بوده آنها را دارم، ولی وقتی در موقعیتی واقعی زندگی قرار می گیرم، تازه به آن مفهوم می رسم و استفاده از آنها از آن وقت شروع می شود.
به نظر من، دانستن واقعی این طوری اتفاق می افتد و بهتر است از نظر من بگوییم، دانستن، توانستن است تا خواستن توانستن. چون من تا یاد دارم، خیلی چیزها را می خواستم. به یک سری از آنها که نرسیده ام، ولی اگر هم به برخی از آنها رسیده ام ، آن لذتی را که باید و شاید می بردم، نبرده ام، یا مقطعی بوده.....
ولی وقتی می فهمید که دارید چه کار می کنید، مثلا در مورد واژه ای مثل سلامتی، این که سلامتی بزرگترین نعمت خداست، هرباری که چایی سُر می خورد و از گلوی مبارکتان پایین می رود، می گویید، به به، آخیش چه خوب که گلویم درد نمی کند. عجب سرمایه ارزشمندی دارم من!
یا همین طور، مفهوم داشتن هدف: یک وقت هایی انگار وجودتان سِر و کرخت است، هوا آفتابی باشد یا بارانی، روز بی دردسر باشد یا پر ماجرا، انگار نه انگار برایتان مهم باشد. حتی اگر هزار بار شنیده باشید که هدف داشتن در زندگی مهم است و این و آن .........
ولی وقتی به اضطرار از دل یک تجربه تلخ و یا شیرین تصمیم می گیرید مثل یک خارجی هوشمند، بدانید چیزی به نام تفکرات و اعمال ماست که آینده مان را می سازد، در آن صورت از قلبی که در وجودتان می تپد و می اندیشد بی خبر نیستید و با خود می گویید، خدا را شکر از این پاییز تا آن پاییز می خواهم مثلا فلان کار را بکنم یا فلان مهارت را یاد بگیرم.........
خلاصه همین طور دارم جلوی مفاهیم ذهنم آینه می گیرم، اگر تر نشد، یعنی زنده نیست و باید به حالش فکری کنم، چیزی باید در ذهن و قلب فضا اشغال کند که بالاخره به درد بخورد، والا در یک مموری فسقلی هم می توان به راحتی کلی اطلاعات را این ور و آن ور برد.........
انصافاً چه خوب از قدیم گفته اند، خدایا به کسی که عقل دادی، چه کم دادی
و به کسی که عقل ندادی، پس چه دادی....یا عقل که نباشد جان در عذاب است.... شاید این ها حکایت متوسل شدن به توانایی های خود است......
گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود
اینك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كِشی
در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیكن هزار جامه بر اندام او كنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كنی و مرا رام او كنی
روزی نقاب عشق به رخسار او نهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم
روزی غرور شعر و هنر نام او كنی
تا سر بر آفتاب بسایم كه شاعرم
در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
ای زندگی ، دریخ كه چون از تو بگسلم
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش