یادم آمد از شعری - مسمط- که استاد بزرگمهر سال 82 از منوچهری دامغانی خواند در کلاس به زیبایی؛
و آنقدر دلنشین که تصمیم گرفتم همان روز حفظش کنم؛
به خاطر سپردمش، اما انگاری هر وقت خواندمش در بر حور و ملک، تنها خود زان لذت بردم و بس!
دوست دارم با آوردنش در اینجا، یادی کرده باشم از آن روزهای پر شر و شور حضرت خودمان:
| آمد نوروز هم از بامداد |
|
آمدنش فرخ و فرخنده باد |
| باز جهان خرم و خوب ایستاد |
|
مرد زمستان و بهاران بزاد |
| ز ابر سیهروی سمنوی راد |
|
گیتی گردید چو دارالقرار |
| روی گل سرخ بیاراستند |
|
زلفک شمشاد بپیراستند |
| کبکان بر کوه به تک خاستند |
|
بلبلکان زیر و ستا خواستند |
| فاختگان همبر بنشاستند |
|
نایزنان بر سر شاخ چنار |
| لاله به شمشاد برآمیختند |
|
ژاله به گلنار درآویختند |
| بر سر آن مشک فرو بیختند |
|
وز بر این در فرو ریختند |
| نقش و تماثیل برانگیختند |
|
از دل خاک و دو رخ کوهسار |
| قمریکان نای بیاموختند |
|
صلصلکان مشک تبت سوختند |
| زرد گلان شمع برافروختند |
|
سرخ گلان یاقوت اندوختند |
| سروبنان جامعهی نو دوختند |
|
زین سو و زان سو به لب جویبار |
| بلبلکان بر گلکان تاختند |
|
آهوکان گوش برافراختند |
| گورخران میمنهها ساختند |
|
زاغان گلزار بپرداختند |
| بیدلکان جان و روان باختند |
|
با ترکان چگل و قندهار |
| باز جهان خرم و خوش یافتیم |
|
زی سمن و سوسن بشتافتیم |
| زلف پریرویان برتافتیم |
|
دل ز غم هجران بشکافتیم |
| خوبتر از بوقلمون یافتیم |
|
بوقلمونیها درنوبهار |
| پیکر در پیکر بنگاشتیم |
|
لاله بر لاله فرو کاشتیم |
| گیتی را چون ارم انگاشتیم |
|
دشت به یاقوتتر انباشتیم |
| باز به هر گوشه برافراشتیم |
|
شاخ گل و نسترن آبدار |
| باز جهان گشت چو خرم بهشت |
|
خوید دمید از دو بناگوش مشت |
| ابر به آب مژه در روی کشت |
|
گل به مل و مل به گل اندر سرشت |
| باد سحرگاهی اردیبهشت |
|
کرد گل و گوهر بر ما نثار |
| صحرا گویی که خورنق شدهست |
|
بستان همرنگ ستبرق شدهست |
| بلبل همطبع فرزدق شدهست |
|
سوسن چون دیبه ازرق شدهست |
| بادهی خوشبوی مروق شدهست |
|
پاکتر از آب و قویتر ز نار |
| مرغ نبینی که چه خواند همی |
|
میغ نبینی که چه راند همی |
| دشت به چه ماند همی |
|
دوست نبینی چه ستاند همی |
| باغ بتان را بنشاند همی |
|
بر سمن و نسترن و لالهزار |
| من بروم نیز بهاری کنم |
|
بر رخش از مدح نگاری کنم |
| بر سرش از در خماری کنم |
|
بر تنش از شعر شعاری کنم |
| وینهمه را زود نثاری کنم |
|
پیش امیرالامرا بختیار |
| بار خدایی که به توفیق بخت |
|
بر ملک شرق عزیزست سخت |
| میر همیبرکشدش لخت لخت |
|
و آخر کارش بدهد تاج و تخت |
| اندک اندک سر شاخ درخت |
|
عالی گردد به میان مرغزار |
| ایزد تیغش سبب ضرب کرد |
|
قطب همه شرق و همه غرب کرد |
| تا پدرش کنیت ابو حرب کرد |
|
بسکه شد و با ملکان حرب کرد |
| از لطف و آن سخن چرب کرد |
|
خلق جهان طالبش و دوستدار |
| از کرم و نعمت والای او |
|
کس نشنیدهست ز لب لای او |
| فر خدایی همه آلای او |
|
هست بر آن قالب و بالای او |
| صورت او و رخ زیبای او |
|
هست چنان ماه دو پنج و چهار |
| مهتر آزادهی مهتر منش |
|
کز خردش جانست از جان تنش |
| کرده ظفرمسکن در مسکنش |
|
بسته وفا دامن در دامنش |
| خلق ندانم به سخن گفتنش |
|
در همه گیتی ز صغار و کبار |
| همتهای ملکی بینمش |
|
سیرتهای ملکی بینمش |
| دولتهای فلکی بینمش |
|
مدت برج فلکی بینمش |
| بویا چون مشک زکی بینمش |
|
گاه جوانمردی و گاه وقار |
| همتش از چرخ همیبگذرد |
|
رایش در غیب همیبنگرد |
| هیبت او چنگل شیران درد |
|
دولت او سعد ابد پرورد |
| بختش هر روز همیآورد |
|
قافلهی نعمت را بر قطار |
| تا گل خودروی بود خوبروی |
|
تا شکن زلف بود مشکبوی |
| تا بت کشمیر بود جعد موی |
|
تا زن بدمهر بود جنگجوی |
| تا زبر سرو کند گفتگوی |
|
بلبل خوشگوی به آواز زار |
| عمر خداوندم پاینده باد |
|
بختش هر روز فزاینده باد |
| دستش هرگاه گشاینده باد |
|
رایش هر زنگ زداینده باد |
| درد رونده طرب آینده باد |
|
ملکت او را به حق کردگار |
+
تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:39
نويسنده
McArthur

|