|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
در عکس های کودکی هایم، مثل سیاره ناهیدم، که شروع شب را اعلام می کند، پر از روشنی و سر زندگی: مثل تمام کودکان عالم البته با رگه هایی از بدجنسی ها و شیطنت های کودکانه، راجب خواهرها و برادرانم و دوستانم، با دلخوشی های بسیار دم دستی و کوچک.
در عکس های که تازه وارد مقطع نوجوانی ام شده ام، تیپ پیرزن ها را دارم، با آن ابروهای موکت، روسری سنجاق شده، که بزرگ شدن مرا پشت خودش قایم می کند، چشمانی که از فرط معصومیت و نادانی مثل گوسفند به نظر می آیند با چهره ای که در آن، احساسات مثل اسبِ سرکش من، با پوزبند مسئولیت پذیری و احساس گناه، شکل مهار به خود گرفته و روحی که با اضطراب ها و نگرانی هایی که - خودش و بقیه برایم تدارک دیده اند- مثل گل میخ های بزرگ انگار در شرایط و مکان خود تثبیت شده است.....
بعد بعد بعد، ....در عکس ها و در عالم واقعیت چهره من خسته از کم دانی ها و رنج های حاصل از آن، پیمودن راه های به نسبت دشوار و اشتباه، مثل یک علامت سوال و در نهایت سه نقطه تردید در آمده،...... و بعد در ادامه زندگی ام از آن موقع که فعلا عکسی از آن ندارم، یافتن پاسخ این پرسش ها و یک وری کردن این تردیدها و تعارض هاست. نسخه بازنویسی شده ویندوز من! صورتی که عکس آن را بیش از همه دوست خواهم داشت. ... اصلا فکر می کنم زندگی واقعی آدمها درست از این لحظه کلید می خورد که تصمیم می گیرند، از جاده غیرواقعیت ها که از آن ماشینی رد نمی شود، بلند شود و برود دنیای واقعیت ها، از افراد با تمام خوب و بدشان بکَند و ببیند برای زندگی اش باید چه کار کند، .
...با نگاه و تفاسیری آگاهانه....
من دیگر همه تخیلات، شعر واره ها و اعتقادات را دوست دارم به شرطی که مرا در پیوند با این خودآگاهی قرار دهد و سراب آنها مرا نگیرد....
و در روابطم دوست دارم آنگونه آزاد باشم که در ذهنم و دفترچه های شخصی ام آن دو ستون کذایی بدهکار بستانکار دیگر از میان رفته باشد.....
شاید اصلا آزادی همین باشد....
پی نوشت: سیاره ناهید بعد از ماه، درخشانترین جرم آسمانی طبیعی است که به هنگام شب از زمین رویت میشود. این سیاره در فارسی بیدخت و بیلفت نیز نامیده میشد. و واژه بیدُخت در شکل کهنتر خود بَغدخت و به معنای «دختر خدا» بودهاست.....