|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
روز جمعه بدون غری داشتم من دیروز. غر از هر نوعش. چه غر زدنم مثلا به مک آرتور
و چه غر زدن خاموش توی دلم به خودم. اول ظرفها را شستم. بعد تکلیف یک سری روزنامه را روشن کردم که نخوانده نمی توانستم از کنارشان بگذرم و سودوکوهای تک تک آنها را چیدم و سر صبر به کارهای دیگرم رسیدم و عصرگاه که پله ها را می شستم اجازه دادم پاهایم زمین را حس کنند. یک جور هایی وصل شدن به آن جریان معنا دار زندگی زمین مادر، .... پیش خودم فکر می کردم چه میزان از این سبک زندگی را که دارم سپری می کنم، می خواهم و چه میزان آن به نوعی انتخاب من نبوده و دارم تحمل می کنم... می توانستم به این سوالم شاید در زیر آن مهتاب ماه کامل جواب کافی پیدا کنم ولی آنچه که بیش از پیش برای اعمال هر تغییری در آن لیست لازم دارم، به نتیجه رسیده ام گذر زمان و تجربه است. اصلا به خاطر همین کم دانی و نگرش محدود بوده که الان یک سری شرایط احساس می کنم خود را به من تحمیل کرده اند و روشن کردن تکلیف آنها مستلزم یافتن یک سری مایه های فکری و تجربی است. البته از این نظر خودم را آدم خوش شانسی می دانم که به اهمیت تصحیح سیستم فکری ام فارغ از یافتن مشکل در خارج از خودم پی برده ام. مثال عرض می کنم من تا چندی پیش در مورد پول دید بسیار غیر واقع بینانه ای داشتم در جایی که من در فرهنگی زندگی می کنم که پول حرف اول و آخر را می زند و حتی معیارهای اخلاقی افراد حول پول می چرخد. توی مدرسه با بچه پولدار بسیار با اغماض رفتار می شود چون ما این طوری یاد گرفته ایم حتی خودم را می گویم. انگار پول یک جور ابهت برای افراد حساب می شود. این قضیه همه جا هست. مثلا در میوه فروشی، شاید فروشنده پول خرد یک آدم پول دار را دقیق تر حساب کند تا پول یک آدم معمولی. چون این طور استدلال می کند که من اگر این آدم را برای خودم حفظ کنم، حتما بیشتر به دردم می خورد، انگار پول به ما یک جور امنیت می دهد.... مثال از این دست کم نیست. من بی اختیار یاد آن داستان کتاب زبان اول دبیرستان می افتم که مرد پولداری جایی دعوت بود، به خاطر این که وقت نداشت، فرصت نکرد لباسهای مهمانی اش را بپوشد و وقتی در مهمانی حاضر شد کسی نه او را تحویل گرفت و نه به او جای مناسبی داد. تا این که مرد برگشت و لباسهای فاخر خود را به تن کرد. بعد او را در صدر مجلس نشاندند. مرد شروع کرد به جای خوردن غذا، جیب هایش را از غذا پر کردن و بقیه از جمله میزبان با تعجب او را می نگریست، مرد در حالی که غذا را در جیب هایش می ریخت، زیر لب می گفت: eat clothes eat.... بخورید لباسهای من بخورید.... در اثر جا افتادن چنین طرز فکری خوشبختانه این طرز فکر هم در بین غالب پولداران جا افتاده که به خاطر پولشان تحویل گرفته می شوند و به همین خاطر پول دارهای ما هم زرنگ شده اند و اتفاقا چیزی از دستشان نمی چکد
ولی خوب مردم ما هم مردم محتاطی هستند و حتی با وجود این قضیه، به ندرت سنگر یک پول دار را خالی نگه می دارند و حالا که چندی است شرایط طوری پیش رفته که پول دارها سرمایه هایشان زیاد تر شده و برعکس افراد معمولی احیانا اگر سرمایه ای هم داشته اند، تورم آن را بلعیده، فکر می کنم یک جور فضای پدر سوختگی در مملکت ما ایجاد شده که آدمها را هر چه بیشتر از هر چه آدمیت و ارزش های انسانی است تهی می کند، پول دارها با بی تفاوتی مریض گونه شان به دیگران، و بی پولها با احساس حقارتی که در مصاف اقیانوس سرمایه داری می کنند. چون اصولا ارزش های انسانی فقط برای دکور نیستند یک جور توازن و سلامت روحی آدمها وابسته این موضوع است. من از تحلیل نوع برخورد مردم در مترو و در سطح شهر -به عنوان شهری که می توان گفت تقریبا بخشی از مردمان تمام استان های کشور را در خود جا داده- به نتیجه می رسم که همه ما سوار بر کشتی هستیم که به سوراخهایی که در آن ایجاد می شوند با حماقت نگاه می کنیم و استدلال می کنیم، خوب به من چه، اینجا که من نشسته ام فعلا سالم است...