|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
بعضی ها وسعت قلبشان چندین هکتار است، همه چیز در آن جا می گیرد، گرد و خاک هم در آن خیلی زود به زمین می نشینند،
هر تکه ای را می توان به کاری اختصاص داد:
می توان کوهستانی در آن تعبیه کرد و برف های سفید در ستیغ آنها به جا گذاشت...
آبشاری از آنها جاری ساخت و بر دامن سبز آن بره هایی نرم و زیبا در بغل کودکی نهاد...
می توان یک قسمت آن را به یک دریای باشکوهی اجاره داد که خورشید هر روز در آینه آن به هزاران شکل جلوه گری کند...
باز هم بگویم؟
حتی می توان در آن شهری را هم گنجاند با تمام مظاهر تمدن و تکنولوژی...
این همه با رعد و برقی که ممکن است، شب های تاریک آن به گوش رسد، منافات ندارد...
می توان در فصل های مختلف آن چرخید و بالاخره گوشه ای با صفا تا حدودی مناسب با روحیه خود در آن یافت...
اما بعضی ها دلشان کوچک است،
هر لرزشی ممکن است آن را به کل ویران کند...
آسمان آن یا ابری است و دلگیر
و یا بهاری و روشن
گاهی ممکن است فشار دیوارهای این وسعت کوچک را به تلخی حس کنید...
من فکر می کنم، این عادلانه باشد که سهم هرکسی از دنیاهم به اندازه وسعت قلبش باشد، تردید ندارم هر موهبتی در زندگی من است دقیقا به خاطر این است که در مورد آن مسئله بزرگ می اندیشیده ام... بارها برایم پیش آمده هم در مورد خودم و هم دیگران به وضوح دیده ام که چه طوری یک قلب کوچک براحتی می تواند حتی اگر هدیه ای برایش فرستاده می شود، موقعیتی برایش خلق می شود یا نعمتی سراغش می آید، بالا بیاورد... چون چیزهای بزرگ در باورش نمی گنجد...