آمار پارادایم | فروردین ۱۳۸۷

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

همانطور که خاخام کارل مردوخ در ازمنه پیشین به درستی نبشته، لاجرم موجبات تنویر افکار اخلاف خود گشته: هر حادثه در طول تاریخ دو بار پدیدار گردیدی. یک بار واقعی و دگر بار به صورتی مضحک.

در عجبم چرا در مملکت گل و بلبل این صور مسخره و دل بهم زن بیش از دو بار و بلکه چند ده بار مکرر شده؟! محتملا باید به فیلم های سینمایی سیمای جمهوری اسلامی اش و دگر ارکان و اصول و اطوار این خطه بخورد . فی المثل جنبش مشروطه خواهی در سرزمین انگلو ساکسون ها کجا و در مملکت گل و بلبل کجا؟ انقلاب کبیر فرانسه و آمریکا کجا و انقلاب ما کجا؟ این اتفاقات مضحک هنوز هم جای تکرار بسیار دارد. بگذریم با این حال به یاد جملاتی از شیخ ادموند برغ (برک) فتادم :

امروزه قوانین فاقد آن وجهه احترام آمیز و توجه برانگیز اند. بی اثری آنها مایه تمسخر است و اجبار و واردار سازی آنها موجب نفرت. مرتبه و مقام و عنوان و همه شایستگی های فاخر جهان اجر و اثر خود را از دست داده اند. سیاست های خارجی ما به مانند اقتصاد داخلی مان به فساد گراییده است . تکیه ما بر دلها و قلبها سست شده. نمی دانیم چگونه باید در جایی کوتاه بیاییم و چگونه در محلی اعمال قدرت کنیم . کمتر چیزی در بالا یا پایین در خارج یا داخل درست و کامل است. با اینهمه از هم پاشیدگی و آشفتگی در ادارات در احزاب در خانواده ها در پارلمان در ملت از حد هر گونه بی نظمی روزگاران پیشین در گذشته است......

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۷ساعت 14:44 نويسنده McArthur |

 امروزه اعتماد به نفس را همه می شناسند، شاید سابقا که مباحث روانشناسی به اندازه امروز ، از طریق رسانه ها، عامه فهم و همه گیر نشده بود این کلمه اینهمه، ورد زبان کوچک و بزرگ نبود وپای هر چرایی سریعا به عنوان یک جواب منطقی سبز نمی شد.شاید آنموقع اصلا افراد به این شکل به بود و نبود آن فکر نمی کردند چرا که آنموقع یک افق بسیار باز و بی انتها روبروی نسل  جوان بود آنها تلاش می کردند و رو برو شدن با نتایج آن تلاش به باور  آنها  نسبت به خودجان می بخشید اما امروزه من فکر میکنم برای لمس آن اعتماد به نفس خیلی موانع حساب شده طرح شده اند تا نهایتا از افراد یک کارمند حقوق بگیر و در وجه خوشبینانه آن  یک وزیر بزرک منصب یا یک خانم دکتر یا .......ساخته شود که خیلی راحت بشود آنها را کنترل کرد خیلی راحت به باور آنها تلقین کرد که چقدر آدمها ارزشمندی هستند رئیس بخش فلان اه.......  و اینکه آخر دنیا دیگر همین است؛ این وسط کسانی که می خواهند از این گله جدا شوند خیلی امور بر ایشان سخت می گذرد تاکتیک وار تلاش می شود که به آنها فهمانده شود شما هیچ دست آوردی ندارید چون مدام در امتحان  مسخره  دکترا ی ما  که ترتیب می دهیم قبول نمی شوید چون در فلان مصاحبه بی محتوای ما تایید نمی شوید، بهتر است دستتان فعلا بند فلان وام ما باشد... 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۷ساعت 23:55 نويسنده فاطمه. الف |

من تلاش می کنم شهد لحظه لحظه زندگی را مثل یک زنبور عسل، بدون احساس تکرار بچشم؛ اما پنجشنبه ها همیشه از محبوبیت خاصی پیش من برخوردار بوده و هست این اواخر با اتمام تعطیلات و شروع تدریس هایم، دوشنبه ها هم برایم عزیز شده  چون دوشنبه  این پیغام را برایم دارد که خانمی چیزی به جمعه نمانده به تلاشهایت ادامه بده دیدی دوباره هر کاری شروعش سخت است و

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۷ساعت 22:28 نويسنده فاطمه. الف |

در کوهستانهای حقیقت، هرگز بیهوده صعود نمی کنی

امروز به قله ای بلندتر دست می یابی،

یا به توان خود می افزایی

که فردا فراتر روی.

"فردریک نیچه"

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۷ساعت 21:58 نويسنده فاطمه. الف |

در وجود هر انسان فرشتگانی وجود دارند که تنها آرزویشان آن است که روزی زاده شوند۱.

برگرفته از کتاب لطفا گوسفندنباشید.

+ تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۷ساعت 21:3 نويسنده فاطمه. الف |

به نظر من هیچ چیز مثل نتایج عینی افکار و به تبع آن اعمال، نمی تواند گویای ثمر بخش بودن یا نبودن   یک فکر باشد. بسیار شنیده بودم که:

 کلمه خداست؛ کلمه قدرت است و در جهان باعث دگر گونی می شود

اما زیاد در مورد  افکارم- واگویه های درونی ام علی الخصوص آنها که به کتابت در می آمد - این مسئله را در کانون توجهم نداشتم اما دیگر از واژه ها می ترسم و با احتیاط آنها را انتخاب خواهم کرد.......

امروز، روزمرگ تمام نوشته های خاک خورد ه من است که آفتاب به آنها نرسیده است

خوشبختی از واژه ای به واژه دیگر سرایت می کند......................

+ تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۷ساعت 11:41 نويسنده فاطمه. الف |

 

کوهسار:

در پندار من بزرگترین موهبت داشتن عقل است بنابراین آرزو میکنم که  این موهبت، که بذر آن را خداوند بزرگ سخاوتمندانه در دل همه بندگانش به ودیعه گذاشته، در وجودم هرچه بیشتر قد بگیرد و به نهایت شکوفایی خود برسد. به تجربه به من ثابت شده زیباترین احساسات وقتی که عقل نباشد به آسانی تباه می شوند، شریف ترین فداکاری ها هرز می رود  و  نهایتا

 ارزنده ترین ثروت های معنوی و مادی نمی توانند خلاء ناشی از آن را پر کنند........من عقل ـ آگاهی ـ  آرزو می کنم  برای خودم و همگان؛ آن موهبتی که آن را مادر تمام موهبت های عالم می دانم همه زایایی و آبادانی از اوست تنها عقل می تواند ما را به آن فرزانه گی گره بزند که همچون درخت همسو با کائنات از بودنمان در مجموعه هستی لذت ببریم.............

مک آرتورِ:

من آرزو می کنم  محمود ..... دیگر رای نیاورد " آمین" 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۷ساعت 20:12 نويسنده فاطمه. الف |

مگه چشمات آسمونو دزدیدن که آبیه؟!!!

واقعیت پنهان پشت برخی ویژگی های من، درست مثل یک شیشه بی هویت در یخچال است که فکر می کردم، محتویاتش مربا باشد بعد فهمیدم یک روغن بد بوست.

تمام قد جلوی خودم خم می شوم و به خاطر استفاده از چنین تعبیری از او عذر خواهی می کنم. اما این تعبیر، برای تحلیل قضیه واقعا لازم بود.

اعتراف می کنم  که از هیچ کاری به اندازه تحلیل خودم لذت نمی برم. خودم برای خودم مثل یک قلعه متروک هستم که دوست دارم با تک تک آجرها و سنگ های این بنا ارتباط برقرار کنم و قسمت های ویران آن را بسازم و یا بخش هایی از آن را که دوست ندارم، تغییر دهم. از اینکه در اختیار خودم هستم، لذت می برم.

کدام موجود را می شناسید غیر از انسان که توان ترمیم دردهای خودش را داشته باشد؟ مثلا یک شب سرد زمستان، بنشیند و زخم هایش را بلیسد و بعد، از جوش خوردن آن ها شگفت زده شود؟

یعنی باور کنید، هرگز روزی را نمی دیدم که آنقدر ظرفیت پیدا کنم - نه در حد حرف- واقعا قلبا که بتوانم افراد را آنگونه که هستند بپذیرم. یا خشم، هزار ریشتری من از برخی افراد علی الخصوص نزدیکان، تا این پایه ضعیف شده باشد...

در حال حاضر، تنها یک قضیه هست که مثل یک مگس در خلوتگاهم مرا اذیت می کند و آن اینکه به دلیل کمبود یک چیزی در وجودم، همچنان در مورد تحلیل شرایط و اشخاص قدری کُندم.

پی نوشت: عنوان پست از یک ترانه کوچه بازاری

نوشته شده توسط من زیتون، هفتم، بهمن ماه 94....

+ تاريخ سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۸۷ساعت 23:21 نويسنده McArthur |

از کرامات شیخ ما این بود که مصمم گشت سرنوشت محتوم خویش  زیر و زبر سازد.
+ تاريخ شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 12:6 نويسنده McArthur |

خدایا چون می دانم همه چیز را می دانی آرام می شوم .

"هر کس به خدا توکل کند پیروز می گردد.خداوند قدرتمند و حکیم است"۱

انفال آیه۴۹ 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 20:31 نويسنده فاطمه. الف |

شیخنا توماس آکوئیناس می گوید:

روح شما در سیر به سوی خداوند بر کشتی جسم شما جای گرفته است.از این رو ایمان داشته باشید که در فرجام کار به درک و شناسایی او توفیق خواهید یافت .

"آنچه را ما زشت و اهریمنی می نامیم چیزی جز ناپاکی جسم جهان نیست که ما باید از میان آن با کوشش راه خویش را به سوی پاکی وکمال روح جهان باز جوییم . آن حقیقت غایی، که از طریق تعقل مبتنی بر ایمان،بر ما ثابت میشود این است که زندگی بد و شر نیست بلکه خوب و خیر است . در حقیقت ما به جهان آمده ایم تا از راه استیلا بر بدیها به نیکی دست یابیم، زیرا تلاش بدی، برای جدا ساختن انسان از انسان،و و انسان از خدااست. اما نیکی حاصل وحدت مجدد میان خدا و انسان است بنابراین هر امر حیات تلاشی بیش نیست و تنها بر اثر ستیزه بر ضد ناپاکی و نقص است که به پاکی و کمال پی می بریم.

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 15:7 نويسنده McArthur |

"بشر همان چیزی است که تمام روز  به آن فکر می کند"

امرسون۱

(۸۲-۱۸۰۳):شاعر و فیلسوف و مقاله نویس آمریکایی که پیام کلی کارهایش بر اساس این آرزوست که زندگی مردم همیشه تازه و نو بر پایه تجربه های  دست اول و دور از معیارهای گذشته بنا نهاده شود.

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 12:55 نويسنده فاطمه. الف |

ازین به بعد میخواهم ستارگان را فرشتگان و رسولان نور بدانم

و نه "اجرام آسمانی که به خاطر گداخت میدرخشند و هر کدام در

مداری معین در حرکتند"

همچنین آب را و خورشید و ماه را..................

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 2:54 نويسنده McArthur |

 من فکر می کنم روشنایی همیشه زیباست اگر تاریکی شب زیباست چون مهتاب به آن روشنایی می بخشد حتی اگر آن روشنایی کم و به اندازه ماه باشد.

اگر تاریکی خاک زیباست برای دانه در شرف تولد، از آن روست که شعاع خورشید هر دم که لازم ببند به دانه های خاکش نفوذ می کند و اوست که دست دانه را می گیرد و بالا می آورد

 در باور من نور همیشه نوید قد کشیدن و سبز شدن و برازندگی است شاید اگر خدا قرار بود به تجسم در آید چه ردایی بهتر از نور

به نظر من آدمهای عاقل بیشترین بهره را از نور دارند و عقل سمبل نور است چون روی آوردن به آن زندگی افراد را روشن میکند. من جاهای تاریک و کور زندگی ام لحظه هایی است که در آن عقلم غایب بود  و شیطان این تجسم مسلم تاریکی از راههایی نامرئی به روشنایی اندک آن تاخته است . هوشیار خواهم بود.............من عاشق نورم من با نور زندگی می کنم.

 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 11:3 نويسنده فاطمه. الف |

به نظر من اگر قرار بود زندگی را با تمام فراز و نشیب هایش، بخاطر یک اصل تحمل کرد آن اصل چیزی نبود جز آزادی:

             آزادی یعنی تو از چه کاری لذت می بری، نترس شهامت داشته باش آن را انجام بده و بعد

با نتایجش روبرو بشو مردو مردانه بها ها یش را بپذیر، بعد اگر تصمیم به ادامه یا ترک آن گرفتی آنوقت  زیباست چون با فکر این کار را می کنی.بعد از آن صحبت های عجیب و غافلگیر کننده او مثل آنکه شعفی عجیب همراه با سرخوردگی در من به غلیان در آمده باشد آن وقت شب دوست داشتم بزنم بیرون ........سر باز ...... یک دیوانه فارغ از هر چیز......

خوب که فکر می کنم من کما بیش همواره این روحیه را داشته ام که به متعارف ها بتازم. انگار چیزی درونم به من حکم می کرد که با این پیشینه این کار پیش نمی رود. یک راه دیگر باید خلق کرد. بعد با ایمان قرص یک پیامبر دست به عمل می زدم ولی افسوس به خاطر عجله و در نظر گرفتن برخی واقعیت ها بهاهای سنگینی پرداخت می کردم. بسیار تلخ. من  فاتح آن نبرد بودم اما به کرات به نتیجه می رسیدم می توانستم با غنائم بیشتر وبا ضررهای کمتر این کار را بکنم.

امشب او مثل یک فرزانه باز این حسم را به سطح آورد. روحم را  بعد از کلی عطش سیراب کرد.....امشب احساس آرامش عجیبی پیدا کردم.  آن آزادی را دوباره صدا می کنم .آن آزادی چقدر زیباست. چقدر با خدا مناسبت دارد.داشتم فکر میکردم چقدر برخی از جنبه های شخصیت خودم را گاه در غیاب آن آزادی کتمان و گاه دستکاری کرده ام.

می خواهم اول خودم را بپذیرم و بعد در گرمای آن آزادی با واقعیت خودم زندگی کنم. لذت ببرم و لذت بدهم. دست آورد های من در زندگی کم نبوده اند .......

وقتی برای اولین بار لبهای او را خوردم احساس می کردم اگر هم بمیرم چقدر شجاعانه و راضی می میرم.هیچ وقت یادم نمی رود و هنوز هم دلیلش را به خوبی نمی دانم که وقتی مرا در آغوش می کشید و با من یکی می شد چرا نمی توانستم گریه نکنم. از خوشحالی بود از ترس بود ..........هر چه بود بسیار احساس نابی بود.

امشب هم بعد از مدتها ساعت سه شب چه لذت غریبی به من هدیه دارد این مرد

 

+ تاريخ جمعه نهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 3:28 نويسنده فاطمه. الف |

من هر چه بیشتر به خودم نزدیک می شوم، بیشتر احساس آرامش می کنم....یعنی یک مدتی است که دارم خودم خودم را از بیرون تماشا میکنم.

عجب تلاش های عبثی داشته ام. مثلا بعد از کلی تجربه تازه فهمیده ام وارد حوزه هایی که استطاعت روحی و گاهی مالی آن را فعلا ندارم  نشوم ؛واقعیت زمان را بپذیرم و واقعیت خواستن مداوم

از سرانداختن عادت کار بسیار سختی است حتی به نظر من از کندن یک بچه از آغوش مادر دردناکتر اما در دنیا شاید هیچ چیز نتواند جای رضایت خاطری را بعد از یک تلاش هدف دار بگیرد.

الان حس بسیار خوبی دارم.و.......................

+ تاريخ پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۸۷ساعت 19:54 نويسنده فاطمه. الف |

بسیار خرسندم که میل طبیعی من به دانستن، از کانالهای مختلف تغذیه میشود و من برای چندمین بار به این نکته می رسم که خداوند بزرگ روزی رسان است.

در حال مطالعه کتاب" وضعیت آخر am ok You are ok از تامس آ.هریس "هستم. اگرچه کتاب تخصصی است و فهم آن دقت بیشتری می طلبد با این حال مفاهیم مختلفی را که من در طول زمان شنیده و صحت آنها را رویت کرده ام بسیار برهنه تر جلوی روی من می گذارد. مفاهیم کلیدی به کار رفته در این کتاب از قرار زیر هستند: 

کودک(دریافت های درونی شما از لحظه تولد در مورد خودتان)

والد(ارزشها و بکن نکن هایی که مستقیم یا غیر مستقیم شما از محیط اطراف علی الخصوص والدین خود می گیرید)

بالغ(بالغ اطلاعات ضبط شده در "والد" را بررسی و به اصطلاح مطابق مد روز می کند تا تصمیم بگیرد که کدام معتبر و کدام غیر معتبر است......اطلاعات "کودک" را نیز بررسی می کند تا معلوم شود که کدام احساس را امروز می تواند با اطمینان خاطر بکار ببرد )

بعد نویسنده توضیح می دهد که چگونه افراد در طول زندگی خود  در موقعیت های مختلف هر کدام از این سه مورد  را به نمایش می گذارند به طوری که  شما میتوانید با در نظر گرفتن این قضیه روابط متقابلی مبتنی بر شناخت ایجاد کنید هم با خود هم با دیگران. مثلا خود من که به این قضیه دقیق شده ام خوب میتوانم لحظه هایی را که کودکانه فکر میکنم یا خاله زنک بازی در می آورم ببینم و............

در عده کمی از افراد، بالغشان دست به کار است چون عده کمی از افراد حاضر هستند که خودشان را از قید تعاریف دیکته شده به خودشان (والد)رها سازند و این کار البته مستلزم کنار گذاشتن آن امنیت چندین ساله (کودک) و وارد شدن به یک جریان ناشناخته که  البته مستلزم تصمیم گیری و تلاش مضاعف  است. و نهایتا چه زیباست زندگی که در آن اگر بکن نکنی است پشت آن فکری زیبا خفته باشد.

به عنوان مثال تعاریف ما از دختر پسر بودن  ازدواج درس کار مهمانی .........اگر به بازبینی گذاشته شوند شاید خیلی از قسمت های آن دور  ریختنی باشد و فقط کمی از آنها را ترجیح دهید در حال حاضر با خود داشته باشید.

خودتان را زیرو رو کنید و  ..................

پی نوشت:از دوست خوبم "بوگولی" به خاطر معرفی این کتاب سپاسگذارم

 

+ تاريخ چهارشنبه هفتم فروردین ۱۳۸۷ساعت 10:2 نويسنده فاطمه. الف |

آزادی ام را در آغوش میکشم.

هنگامی که ماه در افق دلبری میکند.

و"خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه"


 

+ تاريخ سه شنبه ششم فروردین ۱۳۸۷ساعت 23:53 نويسنده McArthur |

با من حرف بزن

از روز ازل بگو

از تنهایی

و از سختی و آسانی چیزها.

تو نیز به حرف هایم گوش کن

این اولین شرط دوستی است.

میگویم دوستی که تازه متوجه آن شده ام.

+ تاريخ دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۸۷ساعت 9:10 نويسنده McArthur |

+ تاريخ یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۸۷ساعت 18:10 نويسنده فاطمه. الف |

 درسالی که گذشت، بیش از پیش با خودم و دنیای اطرافم آشنا شدم

ولی در سختی................new life

همچون آهنی که باید آنقدر پتک بخورد تا شکل بگیرد........

..................و اینبار آبدیده تر از هر زمان می خواهم کران تا کران خدا را در نوردم.........

+ تاريخ پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۸۷ساعت 16:37 نويسنده McArthur |