آمار فلج ذهنی

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

آخرین بار این حالت برای من وقتی پیش آمد که در نمایشگاه کتاب از مک آرتور جدا شدم و قرار شد آخر کار هم را ببینیم که به دلیل شلوغی و عدم آنتن دهی موبایل خیلی معطل شدیم یعنی هم را گم کردیم و آخر سر هر کسی جدا به خانه برگشته بود. خیلی برایم عجیب بود چنان خشمی مرا فراگرفته بود که احساس می کردم می خواهم تک تک آدم ها را علی الخصوص مک آرتور را بزنم و فحش دهم. و فکر نمی کردم حالا حالا ها این حس از من بیرون برود به قدری خشم داشتم که توی مترو هجوم جمعیت را که دیدم به لیلا خواهرم گفتم ای کاش این آمریکا یک بمب اتمی اینجا بیندازد و........فاصله زمانی برگشت به خانه و شیرین کاری های بچه خواهرم باعث شد قدری آتشفشان درون من فروکش کند تا حدی که بتوانم آن حسم را تحلیل کنم:

 عصبانیت من می توانست دلایل مختلف داشته باشد از جمله آن ها مسخره بودن نمایشگاه کتاب بود. شلوغی آن سیل جمعیت بستنی به دست که تو را  دستمال کنان پیش می برد. از همه بدتر این بود که احساس می کردی این فضا اینگونه ترتیب داده شده تا ریشه هر چه کتابخوان است طی یک روند مخملین از جا برکنده شود.یک آدم حسابی من ندیدم فکر میکردم خودم هم بخشی از این مردمی هستم که بی فرهنگی و نفهمی آنها گویی دارد گلویم را می فشارد. از دست مک آرتور هم عصبانی بودم چون این معطلی به دنبال پیشنهاد او بود. خلاصه مثل اکثر وقتها همه این خشمها به خودم برگشت اینکه چرا فکر واگرایی ندارم تا در زمان مناسب تصمیم مناسب را بگیرم. از آن جمله این که همان اول کار می توانستم این گزینه را مطرح کنم که در صورت تاخیر، هر کسی خودش به خانه برگردد......این قضیه را تعریف کردم تا برسم به عصبانیت امشب اعظم، خواهرم، که بخش اعظم ناراحتی اش برمی گشت به من، بدقولی و بی تفاوتی من..........تلاش های من برای خنثی ساختن ناراحتی او نه تنها تاثیر نداشت بلکه باعث شعله ور شدن خشمش هم شد نتیجه اینکه من فهمیدم عصبانیت به هر دلیلی که به وجود می آید بسته به شرایط و خصوصیات فردی اشخاص به نوعی متفاوت از بین می رود و من می بایست به این قضیه توجه داشته باشم.......................اعظم عزیز امیدوارم سردردت خوب شده باشد و خواب آرامی  داشته باشی، مرا ببخش.......

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 1:47 نويسنده فاطمه. الف |