|
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
|
سلام خدا ی بزرگ 
سلام مردم دنیا
سلام مردم کشور من
سلام مردم شهر من
سلام خانواده من
سلام همسر من
از این لحظه من هیچ طلبی از شما ندارم اگر شما طلبی از من دارید لطفا هرچه سریعتر آن را هر جور می دانید تسویه کنید.![]()
![]()
عمله ای که در خانه همسایه کار میکند نقدی بر کتابهای خوزه ساراماگو دارد.
مکانیک دیروز از بنزوات سدیم و تاثیرات مضری که بر سلامتی دارد می گفت.
مهندس شهر ساز، از بی نهایت کهکشانی که در کیهان وجود دارد تعریف می کرد و از DNA که کلی اطلاعات بر روی آن قرار گرفته به طور جامعی صحبت کرد.
همه اینها حاکی از افزایش سطح اطلاعات مردمان مملکت گل و بلبل است.
ولی چرا این مملکت هنوز گل و بلبل مانده؟
می ترسم که صد سال دیگر نیز همین باقی بماند...........![]()
..............چون پيامي دشوار
در لغتي............
شاملو
گاهی افراد خوابی میبینند و احیانا در آن خواب
الهاماتی که منشا آن معلوم نیست به ایشان
گفته می شود .تا اینجای کار هیچ مشکلی
نیست ولی کار از آنجا خراب میشود که فرد
این الهامات را باور کرده و بر اساس آن میخواهد
زمین و زمان را زیر و رو و آزادی دیگری را
تنها با توجیهاتی سلب کند!![]()
چه بسیار لحظاتی که در کنارش بهشت را تجربه کرده ام.
او هم چونان ستاره ی درخشان زیباست.
ولی من صاحب چیزی نیستم. فقط میتوانم از در کنارشان
بودن لذت ببرم و نه بیشتر......
و دم و باز دمم مملو از تو باشد.
خوابیدن بهترین تواند بود.زیرا عالم هپروت یک دنیای دیگر
با پارادایم های لرزان و شکننده مخصوص به خود است!![]()



آنهایی که دوست داشتن شان سخت است، آنهایی هستند که بیشتر به عشق نیاز دارند.
"نیکوس کازانتزاکیس"
خواب دختر همسایه را دیدن
سربریدن گنجشکی که از شدت سرما به خانه پناه آورده بود.
شروع سردردهای وحشتناک
سرمای شدید
درس های نفهمیدنی و ده گرفتن از فهمیدنی هایش
دعواهای بی پایان همه با هم
شور و نشاط و بی هدف در عین گیجی و
افسردگی مبهم که سالیان بعد خود را نشان داد........
امروز را با مراقبه شدید به
حضور فرشته ام سر کردم.
شب با یک رعد و برق زیبا و غیر منتظرانه ای او، به من چشمک زد....
سقفی بدون لوستر
دیواری که با آجرهای ارزان و گچی مزخرف ساخته شده
پنجره ای که کلی مفتول آهنی در آن کار گذاشته اند
حمامی که شیر آن آب سرد در زمستان پس میدهد
و آشپز خانه ای بی کابینت
دارم
بالاخره اسمم خانه است و دو نفر در آن بهم عشق می ورزند!
گهگاه برای فرار از امراض شهرنشینی در خیابان های اطراف به پیاده روی می روم.ظاهرا اینجا استکهلم شده است.همه مظاهر مدرنیته به چشم می خورد. از آن جمله:مردان با کت و شلوار اتو کشیده سوار بر بنز الگانس مدل کمپرسور و دختران با ابروان تاتو و لبان آتشین مدیون رژهای ضد آب مانند آخرین مدلهای اروپایی منتظر آقایان فوق الذکر. در میادین همه روزه جشن ولنتاین برپاست. کاتولیک تر از پاپ . ولی همه این شعایر غربی اینجا به شکلی مبتذل جریان دارد. الان به یکباره تصمیم گرفتم دیگر پیاده روی نروم .........!
عبور بايد كرد.
صداي باد مي آيد،عبور بايد كرد.
و من مسافرم، اي بادهاي همواره
چندیست در آغوش زندگی آرام گرفته ام و گام به گام با او لحظه ها را زیر پا می گذاریم
کتابهای زیادی ورق زدم که کشف معنا کنم اما معنا فقط وقتی سراغم آمد که افکارم را به باز بینی گذاشتم ............البته با کمک دوستم ......مک آرتور
من حالا به کلیشه ای ترین کارهای روزمره به چشم یک مسافر دنبال شهود می نگرم زیباست
اگر مثل یک کاسه آش می شد به آن شکل بخشید حتما آن را به شما تعارف می کردم.....![]()
![]()
چون خواسته اند واقع گرا باشند باید واقع بین باشیم
و به احساساتمان وقعی ننهیم!
مگر شدنی است؟!
دی ماه سردی بود.برف زیادی بارید و سپس یخ زد.
به چشم دیدم یکنفر ازین مردمان جلو خانه اش را پارو نکرد
و دیگرانی بودند که سر میخوردندی و زمین نوش کردی از مرد و زن
و پیر و جوان و احدی احساس مسئو لیت نکرد به جز
خورشید .
شاید هم برای زمین خوردگان و بینندگان نوعی انبساط
خاطر پدید آوردی و کمی از روزمرگی کاستی ولی همین
تفریح نیز تنها دو روز اول جالب نمودی و پس از آن روزمره گشتی!