آمار پارادایم | بهمن ۱۳۸۶

جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار

به نظر می رسد تفاوتها لازمه جهانند و  پذیرش این تفاوتها به منزله عبور از تفکر یکسو نگر  و پشت سر گذاشتن برخی تعصب هاست ........من این را به فال نیک می گیرم

+ تاريخ سه شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۶ساعت 20:57 نويسنده McArthur |

 احساس طلبکار بودن یا بدهکار بودن به نظر من هردو بد است چون بخشی و گاهی تمام قلمرو ذهن را در اختیار می گیرد. به فکر م رسیده  نیت کنم از امروز پاک پاک شوم نه طلبکار نه بدهکار

سلام خدا ی بزرگ freedom

سلام مردم دنیا

سلام مردم کشور من

سلام مردم شهر من

سلام خانواده من

سلام همسر من 

از این لحظه من هیچ طلبی از شما ندارم اگر شما طلبی از من دارید لطفا هرچه سریعتر آن را هر جور می دانید تسویه کنید.

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۶ساعت 15:29 نويسنده فاطمه. الف |

پیرزن سر کوچه مان،داد سیاست سر داده و آنطوری که می بینم پر بیراه نمی گوید.

عمله ای که در خانه همسایه کار میکند نقدی بر کتابهای خوزه ساراماگو دارد.

مکانیک دیروز از بنزوات سدیم  و تاثیرات  مضری که بر سلامتی دارد می گفت.

مهندس شهر ساز، از بی نهایت کهکشانی که در کیهان وجود دارد تعریف می کرد و از DNA که کلی اطلاعات بر روی آن قرار گرفته به طور جامعی صحبت کرد.

همه اینها حاکی از افزایش سطح اطلاعات مردمان مملکت گل و بلبل است.

ولی چرا این مملکت هنوز گل و بلبل مانده؟

می ترسم که صد سال دیگر نیز همین باقی بماند...........

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۶ساعت 21:0 نويسنده فاطمه. الف |

..............چون پيامي دشوار

در لغتي............

شاملو

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۶ساعت 10:18 نويسنده فاطمه. الف |

گاهی افراد خوابی میبینند و احیانا در آن خواب

الهاماتی که منشا آن معلوم نیست به ایشان

گفته می شود .تا اینجای کار هیچ مشکلی

نیست ولی کار از آنجا خراب میشود که فرد

این الهامات را باور کرده و بر اساس آن میخواهد

زمین و زمان را زیر و رو  و آزادی دیگری را

تنها با توجیهاتی سلب کند!

+ تاريخ شنبه بیستم بهمن ۱۳۸۶ساعت 21:23 نويسنده McArthur |

جلوه ای از خدا در شریک زندگیم متجلی است.

چه بسیار لحظاتی که در کنارش بهشت را تجربه کرده ام.

او هم چونان ستاره ی درخشان زیباست.

ولی من صاحب چیزی نیستم. فقط میتوانم از در کنارشان

بودن لذت ببرم و نه بیشتر......

+ تاريخ جمعه نوزدهم بهمن ۱۳۸۶ساعت 23:39 نويسنده McArthur |

چونان ستاره ای درخشان....
+ تاريخ جمعه نوزدهم بهمن ۱۳۸۶ساعت 9:44 نويسنده McArthur |

کاش میشد تو را همچون نفس صبحگاهی در کشم

و دم و باز دمم مملو از تو باشد.

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۶ساعت 23:11 نويسنده McArthur |

به تازگی بر ما مکشوف گردیدستی که در برخی لحظات

خوابیدن بهترین تواند بود.زیرا عالم هپروت یک دنیای دیگر

با پارادایم های لرزان و شکننده مخصوص به خود است!

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۶ساعت 20:50 نويسنده McArthur |

دوست داشتندوست داشتن

آنهایی که دوست داشتن شان سخت است، آنهایی هستند که بیشتر به عشق نیاز دارند.

"نیکوس کازانتزاکیس"

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۸۶ساعت 14:44 نويسنده فاطمه. الف |

خواب دختر همسایه را دیدن  

سربریدن گنجشکی که از شدت سرما به خانه پناه آورده بود.                                                          

شروع سردردهای وحشتناک

سرمای شدید 

درس های نفهمیدنی و ده گرفتن از فهمیدنی هایش

دعواهای بی پایان همه با هم

شور و نشاط  و بی هدف در عین گیجی و 

افسردگی مبهم که سالیان بعد خود را نشان داد........                                                        

+ تاريخ جمعه دوازدهم بهمن ۱۳۸۶ساعت 22:44 نويسنده McArthur |

angelامروز را با مراقبه شدید به

حضور فرشته ام سر کردم.

 

شب با یک رعد و برق زیبا و غیر منتظرانه ای او، به من چشمک زد....

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۶ساعت 23:8 نويسنده فاطمه. الف |

من خانه ایم بی در و پیکر

سقفی بدون لوستر

دیواری که با آجرهای ارزان و گچی مزخرف ساخته شده

پنجره ای که کلی مفتول آهنی در آن کار گذاشته اند 

حمامی که شیر آن آب سرد در زمستان پس میدهد

و آشپز خانه ای بی کابینت

دارم

بالاخره اسمم خانه است و دو نفر در آن بهم عشق می ورزند!

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۶ساعت 15:7 نويسنده McArthur |

گهگاه برای فرار از امراض شهرنشینی در خیابان های اطراف به پیاده روی می روم.ظاهرا اینجا استکهلم شده است.همه مظاهر مدرنیته به چشم می خورد. از آن جمله:مردان با کت و شلوار اتو کشیده سوار بر بنز الگانس مدل کمپرسور و دختران با ابروان تاتو و لبان آتشین مدیون رژهای ضد آب  مانند آخرین مدلهای اروپایی منتظر آقایان فوق الذکر. در میادین همه روزه جشن ولنتاین برپاست. کاتولیک تر از پاپ . ولی همه این شعایر غربی اینجا به شکلی مبتذل جریان دارد. الان به یکباره تصمیم  گرفتم دیگر پیاده روی نروم .........!

+ تاريخ سه شنبه نهم بهمن ۱۳۸۶ساعت 22:0 نويسنده McArthur |

 

عبور بايد كرد.

صداي باد مي آيد،عبور بايد كرد.

و من مسافرم، اي بادهاي همواره

چندیست در آغوش زندگی آرام گرفته ام و گام به گام با او لحظه ها را زیر پا می گذاریم

کتابهای زیادی ورق زدم که کشف معنا کنم اما معنا فقط وقتی سراغم آمد که افکارم را به باز بینی گذاشتم ............البته با کمک دوستم ......مک آرتور

من حالا به کلیشه ای ترین کارهای روزمره به چشم یک مسافر دنبال شهود می نگرم زیباست

اگر مثل یک کاسه آش می شد به آن شکل بخشید حتما آن را به شما تعارف می کردم.....


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه پنجم بهمن ۱۳۸۶ساعت 22:5 نويسنده فاطمه. الف |

این روزها دیگر مجالی برای شعر نمانده.

چون خواسته اند واقع گرا باشند باید واقع بین باشیم

و به احساساتمان وقعی ننهیم!

مگر شدنی است؟! 

+ تاريخ جمعه پنجم بهمن ۱۳۸۶ساعت 20:15 نويسنده McArthur |

دی ماه سردی بود.برف زیادی بارید و سپس یخ زد.

به چشم دیدم یکنفر ازین مردمان جلو خانه اش را پارو نکرد

و دیگرانی بودند که سر میخوردندی و زمین نوش کردی از مرد و زن

و پیر و جوان و احدی احساس مسئو لیت نکرد به جز

خورشید .

شاید هم برای زمین خوردگان و  بینندگان نوعی انبساط

خاطر پدید آوردی و کمی از روزمرگی کاستی ولی همین

تفریح نیز تنها دو روز اول جالب نمودی و پس از آن روزمره گشتی! 

+ تاريخ دوشنبه یکم بهمن ۱۳۸۶ساعت 18:54 نويسنده McArthur |