تبليغاتX
پارادایم - شاخه گلی برای زیگموند

درمانگر محترم ما درکمال بی مسئولیتی ما را رها کرد و رفت. حالا به اجبار شرایط یا هر چیز دیگر. واقعا کم لطفی بود....هرچند الان من می توانم  خودم را اینگونه تسکین دهم که در سایه  راهنمایی های او،  می توانم   با تمام به هم ریختگی، دیگر مثل سابق قسمت لاینحل قضایا را به خدا و یا هر عامل ماورائی ربط ندهم و هی دور خودم نچرخم  ولی خوب به هر صورت قسمت مشکل قضیه این است که الان نبظ اشتباهاتم مدام دستم است و به خوبی اشتباهاتم را در زمینه های مختلف و علی الخصوص روابطم احساس میکنم و میبنم و رنج می کشم اما مثل یک لالی که شاهد جریان مهمی بوده اما زبان بیان ندارد نمی دانم چگونه این روند را متوقف کنم. هرچقدر هم با اعتماد به نفس قدم برمی دارم یک جای کار می لنگد و من به مسیر همیشگی ام هل داده می شوم..... یک جای کار خراب می شود مثل قضیه مسافرت رفتم که آمدم بعد از مدتها مثلا......بگذریم.......

...امیدوارم این دروه را سریع تر شروع کنم. خیلی افسوس می خورم که چرا زودتر دنبالش نرفتم .من که خودم را می شناختم من هرگز آدمی نبودم که لااقل در باور خود با نارضایتی کنار بیایم.........من دیگر خوب می فهمم دلیل خستگی های بی مورد را و اینکه من از تمامیت وجودم فقط قسمت ناچیزی در حال زندگی کردن است........شاید قدری به شجاعتم می بالم که این واقعیت را پذیرفته و دنبال راه حل آن هستم............

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |