حرفهایی که افراد در حالت غیر عادی مثلا عصبانیت می زنند، نباید مبنای قضاوت و تصمیم گیری من قرار گیرد.
کسی با نمره بیست دکتری هم بگیرد ، یادگیری واقعی اش در دل کار اتفاق می افتد.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
من امروز به صورت کاملا تجربی فهمیدم که امیدوار بودن یعنی چه؟ تصور کنید در بیابانی بی انتها گیر افتاده اید. شما ناگزیر از انتخاب دو دیدگاه هستید اینکه یک جا بایستید و منتظر مرگتان باشید یا اینکه به امید نجات یافتن گام بردارید. در این صورت حتی اگر این تلاش شما عبث باشد بهر حال در وضعیتی بهتر از حالت قبلی می میرید. بنابراین درزمینه های مختلف این یک رفتار کارآمد است. اگر در امتحانی فکر کنید که قبول نمی شوید این تفکر شما را به یک حالت ایستا سوق می دهد برعکس اگر مثبت نگاه کنید دستاورد بیشتری نسبت به حالت اول دارید. بنابراین :
فکرکردن به اینکه دوست داشتنی هستید خیلی بهتر از این است که فکر کنید آدم بی مزه ای هستید. در این صورت کارهای شما خواه نا خواه شما را به سمت یک آدم دوست داشتنی هدایت خواهد کرد.
فکر کردن به اینکه اوضاع در کنترلتان است بهتر از این است که سررشته امور از دست شما خارج است.در این صورت شما بیشتر دست به عمل و سازندگی خواهید زد تا حالت قبلی .
فکر کردن به اینکه فردا روزبهتری است بهتر از این است که تصور کنید فردا هم یک روز است مثل روزهای دیگر طی شده.چرا که اینطوری کمتر دچار یبوست فکری خواهید شد.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
من (در حال تماشای فیلم Eyes wide shut):عزیزم نیکول کیدمن خوشکله یا من؟
مک آرتور:این که پرسیدن نداره البته که شما. ور خوشکلی شما، کیدمن سگ کی باشه......
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
و شایسته این نیست
که باران ببارد
و در پیشوازش دل من نباشد۱
محمد رضا عبدالملکیان
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
من آرایشگاه می روم، پس هستم.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
این نکاتی راکه از ورای بارها تکرار - گاها تلخ - به آنها رسیده ام هرگز سعی میکنم فراموش نکنم:
روراست بودن با خودم ...وقتی از دست کسی ناراحت بشوم ولی او را راحت ببخشم مفهوم این بخشش آن است که من هیچ حساب شخصی قبلی با آن طرف نداشتم. اما زمانی که از کنار کوتاهی های یکی نمی توانم به راحتی بگذرم باید خیلی ساده بپذیرم که من مشکلم با طرف ریشه دار است و باید به چرایی آن بیندیشم.
دوم ظرفیت افراد را وقتی حرفی را به آنها می گویم مد نظر داشته باشم.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
در این روز شنبه من با کمک مک آرتور عزیز سعی میکنم که متفاوت رفتار کنم. من بسیار روشن و واضح به خودم می گویم که از شنبه چه می خواهم. کلا از امروزم و این روز را با منظور میگذرانم. برای کسی که دنبال هیچ چیز نباشد گذر ماه و سال توفیری ندارد.
من می خواهم امروز بسیار سرحال باشم و..............
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
طی هفته ای که گذشت هم فیلم آخر الزمان را دیدم و هم کتاب سمفونی مردگان از عباس معروفی را خواندم.اولی سر حالم آورد دومی حالم را گرفت. شاید من هنوز زود باشد بعضی اظهار نظر ها را بکنم ولی این کتاب با اینکه جزئی ترین جزئیات را هنرمندانه توصیف کرده بود ولی تلخ بود. و تلخی تمام وجود آدم را فرا می گرفت. ناراحت شدم از وقتی که گذاشتم. من اگر واقعا آدم هدف مندی بودم اصلا از اول سراغ این کتاب که ناخودآگاه نازنینم را در خواب و بیداری به خود مشغول کند نمی رفتم.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
خونه اینجاست خونه من جایی که هستی تو با من..............
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
ما به طبقه متوسط تعلق داریم . دیدگاههای من در طول زمان نسبت به پولدارها دائما در نوسان بوده.گاه آنها را آدمهای بی ملاحظه و خودخواهی یافته ام که جز به خود و منافع و خوشی خود نمی اندیشند و گاه آنها را آدم هایی یافته ام محترم که دارای فکری نظام مند بوده و ثروتشان را از رهگذر ذهنیت خوبشان بدست آورده اند.تا اینکه امروز فهمیده ام افراد چه پولدار و چه متوسط و بی پول مسئله مهم در موردشان این است که بدانند کیستند و به کجا می روند. حالا دیگردر نظر من ارزش این است که یک فردی که از او صحبت می شود چقدر از دنیای اطرافش مطلع است فرقی نمی کند از هر نظر سیاسی و فرهنگی و.....و چقدر از جایگاه خود در این موقعیت اطلاع دارد. حالا دیگر می دانم موفق از نظر من کسی است که دیدگاههای ذهنی اش با واقعیت های دنیای اطرافش بیگانه نباشد. برخی افراد فقط محدوده کوچکی را می بینند و از دنیای در حال گذار کنارشان بی خبرند به خاطر همین تاکتیک های حرکتی شان گاه با واقعیتی که در بیرون در جریان است مغایرت دارد. از جمله خود من . حالا دیگر می دانم که هر طرحی می ریزم باید بدانم این طرح قرار است در کشوری مثل ایران یک کشور بی ثبات به مرحله اجرا در آید یا در جایی دیگر. حالا که اهمیت این موضوع را کشف کرده ام تازه فهمیده ام تا الان چقدر ادم تک بعدی بوده ام. خوشحالم .آدم های تک بعدی در موقعیت های مختلف ناکارآمد عمل میکنند چون هنر دیدن مسئله از زوایای مختلف را ندارند. حالا مثلا دیگر در مورد پول سعی میکنم همه جانبه و واقع بینانه نگاه کنم. مردم به افراد پول دار نزدیک می شوند همه از فرد غیر پول دار کناره میگیرند چون احساس می کنند که مایه دردسر است. اگر وضع من یکم از اینی که هست بالاتر بود بی شک در تمام میهمانی های خانم x شرکت داشتم و تلفن این خانه مدام زنگ می خورد . همه حاضر بودند شراکتی با من کاری را شروع کنند و قس علی هذا.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
گاهی وقتها کودکم می شود که به خاطر دیر شدن غذایم و گرسنه بودنش می خواهد خودش را از پنچره پرت کند پایین؛ یا زنگ بزند به مادر بزرگش.
گاهی وقتها احساسی که بهش دارم احساسی است که به پدرم دارد و آنقدر واقعی است که بابا صدایش می کنم و او خیلی طبیعی و با حوصله بچه گی های مرا تحمل می کند.
گاهی وقتها دوستی می شود باظرفیت که می توانم در مورد نامردمی های زمانه پیشش گلایه و درد و دل کنم و او با من همفکری و همدردی کند.و شانه هایش را در اختیارم قرار دهد.
و دست آخر همسرم می شود و من با او زن و شوهر بازی میکنم................................
پی نوشت 1:یکی از کارهایی که از انجامش واقعا خوشم نمی آِید گرد گیری و کلا پاک کردن است.حاضرم کوه بکنم ولی گرد گیری نکنم. .البته اینکار شاید از عوارض افسردگی یا زندگی مجردی دانشجویی یا همان تنبلی این لغت آشناست. هر چند دلیل واقعا علمی آن غیر منطقی بودن من در آن زمینه است.
پی نوشت 2: چند روزی است که حالم خوب است و نا امید نیستم. من بمیرم هم زیر بار تغییرات ناشی از هرمون های زنانه گی نمی رم.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
« تمامی انتقادها نوعی زندگینامه شخصی بشمار می آیند.»
اسکاروایلد
«من نیازهایی دارم که بخاطر آن تو را محکوم می میکنم.»
فردریک پرز
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
باز هم اید ...ایگو....سوپرایگو......در مطالعات جدیدم اخیرا متوجه شده ام که برای متفاوت بودن یا با اصطلاح شاعر و نویسنده و فیلسوف و کلا هنرمند شدن آنقدر به ایدم (نهاد یا ناخودآگاهم) در رویا پردازی میدان داده ام که برای خودش کسی شده و من ضعیف من راه زیادی برای کنترل کردن آن دارد. امان از دیدگاههایی که در ما تخم لق متفاوت بودن را شکستند.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
پیش نوشت: این نوشته را از این جا خواندم.لااقل مطالعه آن در این حد که آدم دشمن خود را بشناسد خوب است.
سازمان ملل اعلام کرده است که مصرف نیمی از مواد مخدر جهان در ایران، روسیه و اروپا است. این سازمان طی گزارشی در روز چهارشنبه بیست و نهم اکتبر اعلام کرد که در سال 2008 چهارده تن هروئین و حدود 450 تن تریاک تولید شده در کشور همسایه ایران یعنی افغانستان در ایران مصرف شده است که این کشور را به همراه چند کشور دیگر از جمله روسیه در فهرست بزرگترین مصرف کنندگان مواد مخدر در جهان قرار میدهد.
در همین زمینه دکتر مهدیس کامکار از جنبه های آسیب شناسانه ی مصرف مواد مخدر چنین توضیح می دهد:
مسائل سی سال اخیر در ایران یعنی بی ثباتی و غیرقابل پیش بینی بودن شرایط اجتماعی به لحاظ سیاسی و خیلی مهم تر به لحاظ اقتصادی یعنی این که حتا نمی شود پیش بینی کرد که فردا شرایط اقتصادی چه قدر بدتر خواهد بود از دلایل افزایش مصرف مواد مخدر است. وقتی که بی ثباتی وجود دارد انسان به عنوان یک موجود زنده نمی تواند ساز و کار های روانیاش را برای تطابق به کار بگیرد. وقتی که نتواند ساز و کار های روانی و فیزیکی اش را برای تطابق به کار بگیرد یک تئوری هست به نام درماندگی یا ناامیدی که تئوری پایه ی افسردگی است.
در یک آزمایش فرد یک موش را در دستش می گیرد . اول خیلی فشار می دهد، موش خیلی سعی و تقلا می کند که حرکت کند. بعد موش از حرکت می ایستد. فشار را برمی دارد باز موش حرکت نمی کند. بعد حتا دستش را باز می کند و موش حرکت نمی کند. این یک تئوری است که اگر سازوکار های اجتماعی و روانی فرد به محیط اش قالب نشود آن وقت دچار درماندگی و نا امیدی می شود.
درماندگی و ناامیدی هم باعث اضطراب و افسردگی می شود. یکی از خوددرمانی هایی که اصولن به صورت سنتی در جوامع بشری وجود دارد استفاده از داروهایی است که یک جوری اضطراب و افسردگی را تسکین می دهد که این ها تخدیر کننده هستند. در تمام جوامع هم وجود دارد.
به عنوان مثال کوکائینی که برای کارگران معدن در برزیل به کار می بردند یا در آمریکای لاتین، همین موضوع است. برای این که آدم ها بیشتر کار کنند و کمتر نا امید باشند. اصولن کسانی که خوددرمانی با داروهای غیر قانونی میکنند در 90 درصد اوقات کارشان توام با سندروم های روان پزشکی یعنی اضطراب افسردگی مشکلات شخصیتی قبلش یا همزمان یا بعدش همراهش است.
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
به تازه گی متوجه شده ام که به هر میزان که انسان موفق می شود حوزه هایی از ناخودآگاهش را خودآگاه کند، انسان تر میشود. چون حیوانات موجوداتی هستند که ناخودآگاه صرف هستند آنها چرایی رفتارهایشان را نمی دانند. تمام پیشرفت های بشری مدیون بالارفتن آگاهی اش بوده است.به این ترتیب می خواهم نتیجه گیری کنم نصف بیشتر حرفهایی که افراد می زنند برخاسته از خودآگاهی ضعیف و ناخودآگاهی قوی است بنابراین این حرفها ارزش پرداختن و تفسیر ندارند. مثل این که شما به تحلیل حرفهایی یک آدم مست بنشینید.
امیدوارم این نکته مهم را در تعامل با آدم ها فراموش نکنم و بی جهت فکر نازنینم را درگیر آنها نکنم.
پی نوشت: این استدلال زیبا را از سیروس عزیز قرض گرفتم . زمانی که داشتم با او در مورد حرف دوستی که مرا آزرده خاطر ساخته بود صحبت می کردم.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
می زند باران به شیشه
مثل انگشت فرشته

قطره قطره
رشته رشته
«شاعر: نمی دانم»
به مناسبت پائیز زیبا و افسون گر
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
امشب هوا سرمای دلچسبی داشت. با پیشنهاد زیبای مک آرتور رفتیم پشت بام بساط ذغال برای شام درست کردنم را چیدیم و دست آخر آمدیم پایین و شام را که خوردیم رفتیم سراغ کتری که با آهنگ زیبایش می جوشید و چای دم کردیم و به تماشای ماه کامل که حلقه زیبایی بر گردنش داشت نشستیم چند صباحی است که به دلیل دقیقا عجله کار بودنم و ضعف باورم نسبت به معنادار بودن جهان، احساس بی انگیزه گی سریع مرا احاطه می کند و مک آتور مهربان با حرفهای زیبایش مرا از این فاز بیرون می آورد امشب هم از آن شب ها بود . ماه را که لحظه به لحظه زیر ابرها پیدا و پنهان می شد می دیدم و برای چندمین بار به خودم قول می دادم که بچه گانه و شاید احمقانه و مزخرف فکر نخواهم کرد. این حالات من دیگر بین دوتایی مان شوخی شده ......آی آی ناامیدی خونم داره می ره بالا. و از این قبیل ........چای خوردیم و سیروس دست آخر گفت چقدر زیبایی بی منت درو برماست و من مصمم شدم عجله و بی قراری را کنار بگذارم و به زیبایی آبهای جهان بیندیشم.و در مورد مهارت لذت بردن بیشتر بیندیشم..
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
امروز هم حلیم پختم هم فسنجان هم کلی خوابیدم هم بعد از کلی امروز و فردا کردن چند تکه لباس را که به خاطر جنس خواصشان باید میخیساندم و می شستم شستم. بعد ساعت نه و ربع شب فکرش را بکن رفتیم با مک آرتور نون خامه ای گرفتیم فقط چون من هوس کرده بودم.(چه خودخواه) دیشت هم ساعت سه خوابیدیم. قبلش کلی با مک آرتور حرف زدیم و تخمه خوردیم در مورد این قضیه او صحبت می کرد که واقعا پرداختن به پاره ای چیزها قدم گذاشتن بر سبیل دیوانه گی است. در مورد بعضی افراد هم که گذشته شان را ول کن نیستند حرف جالبی می زد اینکه به هر حال اگر فجیع ترین اتفاقات و محرومیت ها هم در زندگی کسی افتاده باید درش را بگذارد و الان را دریابد اگر می تواند از چیزی لذتی ببرد آن را از خود دریغ نکند. وا دادن کار راحتی است و به عبارتی ....خل بودن، مهم این است که آدم سررشته زندگی اش را دستش بگیرد. زندگی برخی ها وقعا در این خصوص مثال زدنیست مثل نلسون ماندلا یا گاندی هرکی که مثل نلسون سالها در زندان بود به راحتی به خودش حق می داد که ناامید باشد به یاد و در غم روزهای از دست رفته ولی او عین مرد ایستاد.
در مورد این بزرگ مرد اینجا مفصل بخوانید.fa.wikipedia.org/wiki/
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
گاهی وقتها، گویی توانایی دیدن خود را خارج از متن زندگی ندارم.به خاطر همین دست به قضاوتهای سطحی و شدیدا شتاب زده می زنم و تکرار می کنم رفتاری را که به نتیجه ای ثابت مثل همیشه ختم می شود.این ندیدن کلیت باعث ناامیدی های مقطعی من می شود که غر غرو های آن سر مک آرتور بیچاره خالی می شود. تازه فهمیده ام که اسم این کارم غر زدن است یعنی مدام احساس نارضایتی کردن بی هیچ صبوری و بی هیچ جستجو و تمرکزی برای یافتن راه حل.
ولی اینبار دیگر باید کاری کنم که قضیه فرق کند. یعنی اجازه ندهم که شخصیت من از لابه لای یک مشت ویژگی های آسیب پذیر تعریف شود.من مثل یک نمازخوان مومن حتی اگر نتوانم روزی پنج بار به شمردن داشته ها و شکرگزاری ها از بابت آنها بپردازم، لااقل روزی یک بار باید بیایم و در اینجا اعلام کنم که هستم و از بیرون به زندگی خود در کلیت آن می نگرم بی آنکه احساس کنم فقط در این اقیانوس دارم دست و پا می زنم از الان به نتایج آن امیدوارم چون چند دلیل قاطع برای ایجاد چنین حالات نامطلوب یافته ام که این دلایل دست به دست هم می دهند و از من یک آتشفشان فعال می سازند از آن جمله:
۱- تمیز نکردن به موقع پذیرایی و آشپزخانه و تبدیل آن به یک بحران
۲- سر وقت نشستن ظرفها یا حتی عدم خیساندن آنها و مواجه با یک کوه ظرف که با عصبانیت و هیجان منفی باید سراغشان بروم.
۳- دو روز یک بار به حمام رفتن به جای روزی یک بار حمام رفتن.
۴- دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن.بی هیچ فعالیت چشمگیری در موقع شب بیداری.
۵- به موقع سر کلاس هایم حاضر نشدن و استرس کشیدن و عذر خواهی از شاگردانم.
۶- دیر آرایشگاه رفتن
۷- بیان غیر واضح و ناصحیح خواسته هایم.
۸- فراموش کردن خدا به عنوان کانون معنا دار زندگی
۹- توقف صحبت و دعاکردنم با خدا.......
پی نوشت: اضافه می کنم
اضافه می کنم که مک آرتور را خیلی دوست دارم و از او بخاطر صبوری ها و بزرگواری هایش تشکر می کنم . امیدوارم بداند که هر وقت خاطر عزیزش را مشوش می کنم چقدر احساس گناه سراغم می آید.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
پازل وجودم را که در آن رفتارهای مختلف، ناشی از الگو سازی من از افرادی بوده است که به هر دلیلی وارد زندگی من شده اند را به هم می ریزم من می خواهم این قضیه را آگاهانه کنم من نمی خواهم امتداد شخصیت هیچ کس باشم من فردیت خودم را می خواهم من نمی خواهم یک الگوی تکراری باشم با تجربه های تلخ و شیرین یکسان.
ممنون از مک آرتور
که همیشه یک تلنگر زیباست برای دنیای من.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
احساس می کنم که مقطع خاصی در زندگی من آغاز شده است. مقطعی که در آن آگاهانه متوجه هستم که چگونه از برخی باورهای خود، بی هیچ تعصبی دست می شویم. احساس آرامش میکنم آرامشی از جنس اطمینان . من خودم را و حتی سایه ام را از مکان ها و افرادی که روزی به هر عنوان دلمشغولی من بودند کنار می کشم.........
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
دشتهایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آید!
من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید ،
پی نوری ، ریگی ، لبخندی.
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
ابن جملات زیبا و الهام بخش را از سخنرانی های دکتر الهی قمشه ای برداشت کردم.........
در مورد اسما حسنی بود و اینکه وقتی به کسی اسمی می دهیم او در حیطه اسمش عمل میکند مثل یک گل که گل است و مثل یک گرگ یا مار که شبیه اسمشان می شوند اما خدا همه اسمه است و حیطه خاصی برایش متصور نیست .......انسان هم از آن مخلوقاتی است که برایش حیطه معلوم نشده در عین تبدیل شدن به یک موجود متعالی او می تواند یک گرگ هم باشد و البته که گرگ به خودی خود زیباست اما یک انسان گرگ نما اصلا زیبا نیست.............ذکر نامهای خداوند - به عنوان یک آگاهی برتر- به خاطر این است که ما تبدیل به آن اسمها شویم والا از یک ذکر بی روح کاری ساخته نیست........
پی نوشت: امروز روز جمعه است و من بسیار سرحال هستم........و خوشحال و متشکر
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
بازم بازم بازم من سعی می کنم که در روابطم هیجانی نشم.............................
من می توانم می توانم می توانم بسیار معقول عمل کنم بسیار معقول ...
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
حالا می فهمم لوس بودن در بزرگسالی یعنی چه؟یعنی میدان دادن بیش از حد به ناخودآگاه- اگر نا خودآگاه را بخش هیجانی وجودمان تصورکنیم که منطق بر آن حاکم نیست-اشتباه است که گاهی برخی بلند پروازی هایم را و حتی نارضایتی های به اصطلاح فلسفی ام را به حساب متفاوت بودن و برتر بودنم می گذارم آنها در واقع شکلی از بازی های است که ناخودآگاه سرم در می آورد . با گفتگو های درونی بی حاصل و من چقدر بهش میدان داده ام . از این به بعد خوب می دانم چگونه مثل یک مادر دانا تربیتش کنم. غرق شدن در تصورات باید حد و حصری داشته باشد. اجازه نمی دهم دیگر به هر حوزه ای که دلش خواست همین طور سرش را بندازد پایین و برود. ما برای یک زندگی زیبا و هدفمند به یک ناخودآگاه هدایت شده نیاز داریم و بلوغ از نظر من یعنی این؛ که ظاهرا من خیلی از آن فاصله دارم.................
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
امروز یک تلگرافی دستم رسید از طرف ذهنم از من خواهش کرده بود قدری به صدای درونم گوش بدهم و اضافه کرده بود که فقط و فقط در این صورت به جواب سوالاتم خواهم رسید.........
کمی فکر کردم بعد متوجه شدم گاهی وقتها، بویژه برای نزدیکان چگونه سعی می کنم نمایش بازی کنم و آرام به نظر برسم تا مبادا آنها را هم مشوش کرده باشم، در حالی که ذهنم مشغول است.
فهمیده ام که آرامش و احساس خوب داشتن، به راحتی خودش پا در می آورد و به سراغ دیگران می رود و همینطور احساس بد اعم از نگرانی، اضطراب و ......نیازی به ابراز ندارد....
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |

چقدر شوهر خوب است. آنهم از نوع
سیروسش
دوستت دارم عزیزم این هدیه مال تو
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
تکرار آگاهانه کاری واحد، در اثر مرور زمان، به کانونی برای منظم کردن افکار شما تبدیل می شود.
این نظم را زمانی احساس کردم که به تبعیت از مک آرتور به تمرین خط پیوسته انگلیسی روزی به مدت پنج دقیقه، تقریبا در ساعتی مشخص پرداختم. اتفاقا جالب بود که چند روز بعد دوستی در مورد فلسفه نماز صحبت می کرد و می گفت نماز صرفا وسیله ای برای ایجاد نظم در زندگی است و.........
من نماز می خوانم خودم گاهی معمولا وقتی که بسیار مستاصل باشم اما به شیوه خودم، فقط صورتم را می شویم، سرم را شانه می کنم یک آرایش جزئی و همینطور می ایستم و نماز می خوانم سرباز اما امیدوار در هر ساعتی از شبانه روز......... نتیجه بسیار عالیست. راحت خودم را می بخشم و احساس می کنم که برای جبران اشتباهاتم فرصت دارم.احساس می کنم وقتی نیازهایم را بر خدا عرضه کردم یک شعور بسیار هوشیار و جدی در حال بررسی خواسته هایم است.....

نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
شب جمعه ساعت ۸ شبکه سه سیما شما را به تماشای سینمایی «آرزوی مرگ » دعوت میکند.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
بله بحث سر این بود که ما بتوانیم به چرائی کارهایمان اشراف داشته باشیم و همین جور قطره ای عمل نکنیم.دست از مقصر کردن این و آن بر داریم و شروع به ساختن خودمان بکنیم. سر نخ کارهایمان یا بخصوص روابطمان را در عرصه اجتماعی بررسی کنیم. از آدمهایی نباشیم که اساس رفتارشان خشم یا علاقه صرفی است که از ناخودآگاهاشان سرچشمه می گیرد. ما می خواهیم همه را خودآگاه کنیم.
عروسک های خیمه شب بازی نباشیم که نفهیم زندگی مان چگونه می گذرد قبول کنیم که تمام رویدادهای آن را رفتارهای درست یا غلط ما رقم می زند که ریشه در افکار ما دارد. این دید به ما می قبولاند که چقدر در زندگی خود حضور فعالی داریم و الکی به انتظار یک چوب جادویی نیستیم....آخ بگم خدا چکارش کنه کسانی را که تخم لق متفاوت بودن و رویایی فکر کردنی را در مخ من چنان کردند که اینقدر برای واقع بینانه فکر کردن باید تلاش کنم....................
چرا صاف نمی شینی آخه..............
چرا به مامانت هی زنگ می زنی آخه
چرا درس می خونی آخه
چرا سر کار می ری آخه
چرا ازدواج می کنی آخه
چرا از خیابون که رد می شی فکرت مشغوله آخه
چرا تعارف می کنی آخه
چرا سرت در د می کنه آخه
چرا آخه
چرا آخه
آخه چرا
آخه چرا............
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
چند روزی است که برای دقایقی حین راه رفتن آگاهانه نسبت به وجود پاهایم راه می روم و از آنها لذت می برم، پاهایی که می توانستند نباشند.......
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
هوش هیجانی
رفتار انسان به گونه ای کلی نتیجه امیال، عواطف و اندیشه های اوست. اگر این عناصر باهم موافق و همکاری خوبی داشته باشند، برای فرد خرسندی به ارمغان می آورد و اگر یکی از آنها از حد خود خارج شود،تزلزل و مشکلات شخصیتی فرد آغاز می شوند. اصولا هرگونه زشتی از نبود نظام و هماهنگی میان انسان و طبیعت، انسان با انسان دیگر یا میان انسان با خودش حکایت می کند. از این روست که حکیم فرزانه افلاطون فضیلت را هماهنگی در عمل می داند.
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
این روزها مطالب جالبی در مورد "بودن" سر راهم سبز می شود. یکی از این مباحث قضیه هوش هیجانی است که به تفصیل در موردش خواهم نوشت....بسیار هیجان دارم که گوشه هایی از آن آن را به زبان عامیانه در همین پست بیاورم ولی حیفم می آید...بنابراین خود مطالب را بدون دخالت قضاوت شخصی خواهم آورد...........
این روزها چقدر به من خوش میگذرد.
این روزها مک آرتور
وقتی خواب است لذت می برم صدها بار بروم و دیدش بزنم...............
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
یک زمانی -و شاید به نوعی هنوز هم- کار من نسخه پیچیدن برای دیگران بود.البته قطعا تحت عنوان مهربانی و یک مسئولیت انسانی. الان فهمیده ام که همانگونه که هر کسی به حکم غریزه راه رفتن را می آموزد، نحوه تعامل صحیح با زندگی را هم یاد می گیرد. بعضی ها زودتر بعضی ها دیرتر بستگی به همت و خواست طرف دارد.
آگاهی را نمی توان تزریق کرد.چرا که هر کسی دنیا را از طبقه آگاهی خودش می نگرد. من اصولا به اسم خیر خواهی خیلی در زندگی بقیه دخالت می کنم اما تازه فهمیده ام همه ما انسانها گویی از کوهی بالا می رویم برخی ها در قسمتهای مختلف کوه، برای همیشه اتراق میکنند نمی توان به آنها اصرار کرد همینطور نمی توان به هر کسی گفت از کدام سمت حرکت کند ممکن است در این میان کسی کمک بخواهد و دست نیاز به سمتمان دراز کند که وظیفه ما کمک کردن است در غیر اینصورت نباید این واقعیت را ندید بگیریم که هر کس با سرعت خاص خود و با قدم های خود این مسیر را می پیماید و ممکن است اصرار داشته باشد و یا اصلا نیاز داشته باشد بعضی از مسیرهای اشتباه را خود امتحان کندحتی چند باره.............
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
یه کوچولو سطح آگاهیم ترک خورده، قشنگ دارم احساس می کنم، یکم از بیرون پیداست..........
امروز صبح در یک اقدام بی سابقه بعد از خوابی که دیدم وهمچنین شنیدن مکرر نام حضرت علی (ع) که به یتیمان گره خورده، تصمیم گرفتم در آینده در صورت استطاعت مالی و روحی حداقل دو دختر بچه را به دختر خوانده گی قبول کنم...............
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
.......من در این روش فقط و فقط افکاری را در ذهن خود سیال نگه میدارم که اساسا یک محصول مثبت عینی داشته باشند مثل تمرکز در مورد خرید یک شی ء یا ایجاد یک امکان که زندگی را دلپذیر تر کند. و پرهیز از افکاری که به گذشته گره می خورند و یا موهومات و افکار به ظاهر قشنگی که فقط باعث می شوند من در خود بیشتر بپیچم..............
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
شاید ازدواج از آن موقعیت های نابی ست که در آن بازخورد رفتار خود را بهتر می توان دید و به تقویت آن یا از بین بردن آن اقدام کرد.خوشحالم که حالا این فرصت زیبا به برکت مک آرتور عزیزم برای من پیش آمده. حالا به پیشنهاد زیبای او در موقعیت های پیچیده ما می توانیم با یک سوال همدیگر را در جریان وضع روحی خود قرار دهیم- هرچند که این روزها این قضیه حسابی محل مزاح ما شده- قضیه به این صورت است که از هم سوال کنیم یا حدس بزنیم که طرفمان در چه کانالی است، کانال 1 الی 6 اگر شخص بگوید که کانال ا یا 6 بسیار خطرناک است، چون از نظر هیجانی در اوج اوج یا در پایین ترین نقطه است. چنین آدمی بالاخره قدری خطرناک است و نباید تصمیم های مهم بگیرد. ایده آل ترین کانال کانال سه است .هرچند من همیشه کانال 6 هستم. ها ها
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
به دنبال آگاهی هستم، چیزی که تمام پیشرفت های بشری مدیون آن است.متاسفم که تجربه های من، بویژه تجربه هایم از خلال کتب درسی و سالهای مدرسه- که قسمت اعظم عمر عزیز مرا در تصرف خود داشتند- اگرچه ظرفیت ذهنی مرا افزایش داده اند ولی هیچیک کاربرد عملی محسوسی در زندگی ام نداشته اند.
حالا برای من بزرگ ترین چالش این است که افکار و ذهنیاتم را از مرحله ناخودآگاه به خودآگاه عبور دهم. احساسات و اعمالم ، یک مبنای عقلی و عملی داشته باشند. پرداختن به موهومات و نظریات قشنگ، شاید برای کوتاه مدت حس برتری و روشنفکری مرا ارضا می کرده اند اما در دراز مدت هیچ دست آوردی برای من نداشته اند. من در اکثر وبلاگ های امروز، آگاهی را گونه ای رخوت و عقب نشینی و شب بیداری و قهوه و .........می بینم و این درحالیست که کامپیوتر و امکانات آن که زیر دست ماست و بی شمار پیشرفتهای دیگر مادی و معنوی برخاسته از دل آگاهی بوده اند. از فکر و اندیشه کسانی بوده است که پشت کامپیوتر نشستن هایشان هم از روی برنامه بوده و......
حالابرای من از بین افراد چه زنده و چه مرده، کسانی حرفی برای گفتن دارند که مستقیما مسائل و چالش های روزانه را درک و لمس کرده اند.کسانی که آنها را در زندگیُ ناخودآگاهشان راه نمی برد بلکه راهنمای آنها گونه ای آگاهیست که آن را از دل تلاش وانضبلطی روحانی و فکری به دست آورده اند آنهم نه درخلوت که در متن واقعی زندگی .
حس بسیار زیباییست به محض اینکه آگاهی به کارهایم بویژه به روابطم نفوذ میکند، احساس می کنم بخشی از من که قبلا در سایه بوده حالا به وضوع برایم قابل رویت شده است. برای من علی الخصوص که واقعا ذهن بسیار سمجی دارمُ دانستن این قضیه، سعادت بسیار بزرگیست.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
زندگی در صدف خویش گهر ساختن است،
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است.
عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است،
شیشهی ماه ز طاق فلک انداختن است.
سلطنت، نقد دل و دین ز کف انداختن است.
بهیکی داد جهان بردن و جان باختن است.
حکمت و فلسفه را همّت مردی باید،
تیغ اندیشه به روی دو جهان آختن است.
مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست،
از همین خاک، جهان دگری ساختن است.۱
۱-محمّد اقبال لاهوری
پی نوشت: نوشته شده توسط من جهت مک آرتور
در تاریخ ۸/۶/۸۸
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
این حس زیبا برایم تازگی ندارد گاه یک روز یک ماه و حتی برای دقیقه ای هم که شده آن را احساس کرده ام . آن حس زیبا احساس گونه ای آرامش است که بدنبال بی طرفی نسبت به اتفاقات و اعتماد شدید به نیروی برتر یا همان دانای کل در من ایجاد می شود. خیلی خدای مهربان را شاکرم...........
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
صبحگاه است و من با تمام وجود به روز سلام می کنم و او با نگاه جادوئی اش به من لبخند می زند. امروزپیش از ظهر، آبی را که دعاهایم را در آن خیس داده ام، پای گلدانهایمان خواهم ریخت.
آفتابی
صدای آب می اید مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟
لباس لحظه ها پاک است
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف نخ های تماشا چکه های وقت
طراوت روی آجرهاست روی استخوان روز
چه میخواهیم ؟
بخار فصل گرد واژه های ماست
دهان گلخانه فکر است
سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند
ترا در قریههای دور مرغانی به هم تبریک می گویند
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟۱
سهراب سپهری
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
حرف زدن یا نزدن فعلا برای من مسئله این است. شاید ساده ترین کار دنیا حرف زدن باشد.این اواخر احساس میکنم حرف زدن بسی از من انرژی می گیرد. هم به لحاظ اینکه به نا کارامدی حرف در مقابل عمل پی برده ام و هم اینکه عملا شاهد این نکته هستم که چگونه به خاطر تجربه ها و مطالعاتم دیدگاههایم تغییر می کنند و این در حالیست که من معمولا با قطعیت حرف می زنم....تصحیح دوباره نکته نظرهایم در حرفهایم برایم ملال انگیز است. شاید به خاطر سخت گیری ام باشد اما من به محض یادگرفتن نکته ای ، دیدگاهی ، دلم می گیرد از حرفهایی که از خودم پیش بقیه به یادگار گذاشته ام و حالا به آن افراد یا بهتر بگویم به ان حرفهایم دسترسی ندارم تا تصحیحشان کنم. با اینهمه فکر می کنم که اگر سعی کنم روند صحبت کردنم آگاهانه باشد بهتر است .......حتی به لحاظ تاثیر گذاری هم که به قضیه نگاه می کنی به این جمله " امرسون" می رسی که "اعمال تو به قدری بلند سخن می گویند که من صدای تو را نمی شنوم............."
راستی دیروز در دیکشنری به لغتی برخوردم که حیف است به آن اشاره نکنم:
Trappist: A member of a Catholic religious group who live together, follow strict rules, and do not speak.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
1- واپس رانی(REPRESSION): سرکوب و یا واپس رانیاصـلی تـرین مـکـانیـسم دفـاعـی محـسـوب شـده و دیـگــرمکانیسم هـا بعنوان ابزار کمکی بکار می روند. واپس رانیبـه مـعـنی جلوگیری از ورود افکار، خاطرات، آرزوها، امیال وتجـارب دردنـاک، نـاخـوشایـنـد، شرم آور و ناپسند به سطحخودآگاه و هشیار می باشد. در ایـن مـکـانـیـسم خـاطـرات اسـترس زا به طور گزینشی به ناخودآگاه رانده می شوند.واپس رانـی بـا انـکار متفاوت است در واپس رانی فرد هیچ چـیزی را نفی نمیکند. مثال:دختری که در خردسالی مورد تعـرض جنسی واقع شده، ایـن تـجـربـه دردنـــاک را سرکوب میکند.
2- فرونشانی(SUPPRESSION): واپس رانی ای که بطور ارادی و خودآگاه صورت میگرد فرونشانی نامیده میگردد. بازداری ارادی و هشیار از ورود افکار، احساسات، تجارب و خاطرات خاص به سطح هشیار. احتراز از اندیشیدن به مواد اضطراب زا و آزاردهنده و منحرف کردن هشیاری به موضوعات دیگر. مثال: دانش آموزی که به تعطیلات رفته، نگران است که نتواند از پس امتحانات بر آید، اما وی تصمیم میگیرد برای اینکه تعطیلاتش خراب نشود مدرسه و امتحاناتش را فرو نشانده و به آنها فکر نکند.
3- واپس روی(REGRESSION): در این مکانیسم شیوه های حل مسائل به سبک بزرگسالان جای خود را به رویکردی کودکانه میدهد. واپس روی یعنی بازگشت به مراحل ابتدایی رشد و تکامل (مراحلی مطمئن تر،امن تر و فاقد استرس) و بروز واکنشهای بلوغ نیافته. مثال: بزرگسالی که هنگام سرخوردگی و ناکامی عروسکی را در آغوش میگیرد. مثال: مرد 25 ساله ای که دچار مشکلات مالی جدی گردیده، تمایل پیدا میکند به خانه پدری خود بازگشته و والدین از وی مراقبت کنند. مثال: مکیدن شست و یا مداد، به لحن کودکان صحبت کردن و هرگونه بروز رفتار سنین پایین تر از خود واپس روی محسوب میگردد.
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
داشتم فکر می کردم اگر که در بعضی زمینه ها آدم سخت گیری نبودم چقدر تجربه های قشنگ و متفاوت زیادی داشتم.تازه می فهمم که دیدگاه مطلق نمی تواند با فکر که ماهیتی پویا دارد، قرابتی داشته باشد.علی الخصوص در مورد روابطم با آدم ها، در نظر گرفتن این قضیه باعث می شود به افراد خوشبینی یا بدبینی افراطی نداشته باشم................
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
· Look into my eyes - you will see
What you mean to me
Search your heart - search your soul
And when you find me there you'll search no more
Don't tell me it's not worth tryin' for
You can't tell me it's not worth dyin' for
You know it's true
Everything I do - I do it for you
Look into your heart - you will find
There's nothin' there to hide
Take me as I am - take my life
I would give it all - I would sacrifice
Don't tell me it's not worth fightin' for
I can't help it - there's nothin' I want more
Ya know it's true
Everything I do - I do it for you
There's no love - like your love
And no other - could give more love
There's nowhere - unless you're there
All the time - all the way
Oh - you can't tell me it's not worth tryin' for
I can't help it - there's nothin' I want more
I would fight for you - I'd lie for you
Walk the wire for you - ya I'd die for you
Ya know it's true
Everything I do - I do it for you
BY:Bryan Adams
ُDedicate to CYRUS who is so kind
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
یکی از دلخوشی های من این است که تجربه هایم تکرار مکررات نباشند و به این ترتیب جا برای تجربه های جدید باز کنم
از آن جمله تجربه ها که امیدوارم به آنها پایبند باشم:
سخت گیر نبودن
صبور بودن و سنجیده حرف زدن.....
عملگرا بودن
عدم قضاوت شتاب زده در مورد افراد و موقعیت ها
پایبندی روزانه به برنامه های تاثیر گذار .................
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |

هنوز خیلی چیزها هست که نمی دانم ولی حسم به من اینو میگه که چیزهایی که می تونه یک زندگی رو بسازه رو دیگه بلدم .....فهمیدم زندگی خیلی هم توقع نداره اون فقط می خواد که ما خیلی سخت نگیریم و از فرصت بودنمان در کنار او لذت ببریم. نه شور نه بی نمک یکم از این یکم از اون یکم منطق یکم احساس اگه خراب شد دوباره یک ظرف دیگه........
خیلی خوشحالم چون احساس کنترل به یک سری از برنامه هایم پیدا کرده ام از طرفی این روزها لحظات زیادی را در کنار مک آرتور
هستم و به زودی خدمت سربازی اش هم تمام می شودو..........کلی حس خوب دیگه..........
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
یک زمانی شاید زمانی دور، حسی در من به نام خدا وجود داشت که انسجام عجیبی به من و افکارم می بخشید.گره های موجود خود را به صورت نوشته یا صحبت های طولانی در خلوت خانه، پیش او می بردم و احساس خاطر جمعی داشتم. در مسائل اجتماعی و در برابر تنوع برخوردها و افکار بقیه آدمها یک منطق قوی مرا همراهی می کرد و آن این بود که من نیت بدی در قبال آنها ندارم . قضاوتشان نمی کنم . و سعی در جلب نظر یا رضایت آنها ندارم. اگر کاری برایشان از دستم برآید هم دریغ ندارم. در عین حال خود را به دست نوسانات روحی آنها نمی سپارم.
ایمان من به درستی این منطق،باعث می شد که افراد در قبال من گارد نگیرند و بلکه به گونه ای احساس راحتی انسانی داشته باشند. هرچند شاید این اعتماد در مورد برخی ها دیر ایجاد می شد. ولی من براحتی در چشمان افرادی که شاید حتی برای اولین و آخرین بار با آنها به خاطر کاری برخورد داشتم می خواندم که این باور عمیق چگونه با باور عمیق درون آنها ارتباط برقرار کرده و آنها را خلع سلاح کرده است. آن موقع حتی از تاثیری که این صداقتم داشت دچار غرور نمی شدم حسی در من بود که بی نیاز از این قبیل غرور ها بود. نمی دانم کجا – شاید در متن کتابها یا تجربه های بزرگ سالی ام و اصرارم به منطقی بودن زیاد-این راهنمای درونی را گم کردم. تمام مسائلم به یک طرف حساسیت پنهان و آشکارم به دیگران شروع شد . شروع کردم به قضاوت افراد و از آن بدتر به اینکه آنها ممکن است در مورد فلان کار من چه برداشتی داشته باشند.دچار ترس و ناآرامی شدم.اهمیت دادن به مردم به عنوان آینه تمام نمائی از متنوع ترین و شکننده ترین باورها ، آن انسجام قبلی را تبدیل به هزاران تکه کرد. آن موقع ها که خودم را برای مک آرتور بازگو می کردم آرام می شدم اما آن نارضایتی سر جایش بود.احساس سرخوردگی می کردم .ولی باز مبارزه می کردم اما نتیجه ای در بر نداشت. علاقه عجیبی به بحث در مورد بی خاصیت بودن مذاهب داشتم. همینطور اینکه بخواهم افراد را با منطق خود همراه کنم و آنها را متقاعد سازم.........................تلاش های عبثی که فوق العاده می تواند از آدم نیرو بگیرد.
حالا با این حس جدیدی که سراغم آمده خاطر جمع شدم که اصلا آن حس ربطی به مذهب ندارد، البته شاید بعضی ها آنرا در متن مذهب جستجو کنند و به آن برسند- مهم این استکه من دیگر کاری به باورهای بقیه ندارم .دیگران آزاد هستند که دنیا را از دریچه خود ببینندو.....
امروزصبح بعد از سالها در رختخواب خود، فارغ از هر فکر به ظاهر قشنگ اما عقیم سابق خود، به شنوایی خود تمرکز کردم . به یاد روزهایی که تمرین تمرکز می کردم و جواب می گرفتم.----------صدای خواندن یک قناری براحتی صدای غالب تمام صداهای معمول روز بود که به گوشم می رسید.
.....ته شمعی را که دود می کند خاموش نکن،......... حتی بوی آن راه را به ما نشان می دهد........
"ایبسن"
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
به آن حسی که این روزها در قلبم جوانه زده، اعتماد می کنم.........چرا که احساس می کنم آرامش و هماهنگی مرا با پیرامونم زیاد کرده، ..........دعا میکنم دعا می کنم و با حسی به نام خدا ساعتها به گفتگو می نشینم،................
امیدوارم ثباتم را در این قضیه از دست ندهم.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای «کی» پرسید:
اگر کوسهها آدم بودند با ماهیهای کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت: البته! اگر کوسهها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبههای محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهیهای کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاهگاه مهمانیهای بزرگ بر پا میکردند
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!
برای ماهیها مدرسه میساختند
و به آنها یاد میدادند
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهیها اخلاق بود
به آنها میقبولاندند
که زیباترین و با شکوهترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسهها معتقد باشند
و چهجوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آیندهای که فقط از راه اطاعت به دست میآید
اگر کوسهها آدم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی میکشیدند
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولوهای قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش، آهنگهای محسور کنندهای هم مینواختند که بیاختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسهها میکشاند
در آنجا بیتردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها میآموخت
«زندگی واقعی در شکم کوسهها آغاز میشود» ۱
شعر از وبلاگ سرکار خانم منیرو روانی پور
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
دیشب فهمیدم اگر خواست واقعی یا همان سیمتوم من پول دار شدن بود الان به آن رسیده بودم. خواست واقعی من باید یک چیزی تو مایه های اسطوره شدن ، متفاوت بودن از همه یه سر و گردن بالاتر بودن است و وه که این طمع به کجا ها که مرا نمی کشاند؟
و چقدر از من انرژی می گیرد............
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
در یک شب زیبای مهتابی روز پنج شنبه، از پنجره باز رو به آسمان اتاق خواب یک زوج هم می تواند صدای جرو بحث به گوش برسد و هم صدای معاشقه.......این دو هر یک به نوعی زیبایند همچون ریتم موزون دانه های یک باران
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
در هر کاری اصولا تجربه خیلی مهم است مثل یک پسنداز با ارزش می ماند. یکی از افسوس های من بر می گردد به این قضیه که کاش با تجربه های فعلی ام به کارهای سابقم و علی الخصوص به روابط سابقم بر می گشتم.اصولا تجربه کاری هرچه بیشتر باشد میزان حرف زدن کم می شود یا لااقل به جا و به حد نیاز حرف زده می شود. در مورد من که حرف زدن و توضیح دادن زیاد ناشی از احساس عدم امنیت است. من اگر می توانستم به دلیل زیاد حرف زدن و علی الخصوص حرف زدنم با تن صدای بالا پی ببرم خیلی خوب می شد. صدا گفتم یاد این قضیه افتادم که اخیرا چند نفر به من گفته اند که صدایم برای خواندن خوب است و گوش نواز ......یک چیزی که جلوی هنرنمایی مرا می گرفت این بود که متن ترانه ها را کامل بلد نبودم. حالا تو فکر هستم که متن ترانه ها را بیشتر دقت کنم. مطمئنم اگر به برنامه هیئت ژولی بود یا ژوری در تیوی پرشیا راه پیدا می کردم صد در صد به مرحله دوم می رسیدم ..شاید به این قضیه به طور جدی بپردازم.........................
کولی ام خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
پای من خسته از این رفتن بود قصه ام قصه دل کندن بود.......
کاش الان یکی بود برای من چایی می آورد .....حمام هم باید بروم و آشپزخانه هم که صدایم می زند طبق معمول.....
یک ایراد بزرگ ماها این است که سریع می خواهیم به نتیجه برسیم بدون در نظر گرفتن باید ها و پیش نیاز های مسئله پیش رو.....در مورد زبان هم خانواده های عزیز توقع دارند که بچه هایشان یک شبه راه صد ساله بروند.من تا قبل از این تلاشم این بود که این قضیه را به خانواده ها حالی کنم و لی دیگر از این تلاش عبث دست بر خواهم داشت.
یک جمله ای هم توی تلفن به سیروس گفتم که بهتر بود نمی گفتم چون آشفته ام می کند .خوب چیکار کنم من فضای آن کافی شاپ را نپسندیدم قهوه نشان تمدن است واقعا واقعا شاید من فقط دلم رفت از این بابت که یاد دوران دوستی ام افتادم .امروز هم این فرصت دست داده باید سریع کارهام رو بکنم و بعد خودم را خوشگل کنم و به دیدار ستوان یکم مک آرتور بروم..........تصمیم گرفته ام چند تا از کوک های مغنعه ام را بر دارم توضیحش بماند برای بعد......
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
چند روزیست که ماهواره ما قطع است و فرصت تنظیم آن نیز دست نمی دهد،به خاطر همین من قدری کلافه ام و سرم را بیشتر با خواب گرم می کنم یا مثلا به هم ریختن آشپرخانه و مرتب کردن دوباره آن..کاش وردی بود که میشد با خواندن آن این قبیل کارها را انجام داد........دیگر حوصله این چند ماه خدمت مک آرتور را ندارم.امروز بی صبرانه و با شوق اخبار را دنبال می کردم تا شاید خبر جدیدی بشنوم اما خبر امیدوار کننده ای نشنیدم اما خوب طبق قانون جاذبه تلاش می کنم تصویرسازی کنم که همین فردا خدمت مک آرتور تمام شده و ما در ساحل رامسر در حال قدم زدن هستیم و برای خودمان هی نقشه می کشیم.مسافرتی که برایم پیش آمد حس و حال کار را کاملا از من گرفته است.حال کار ندارم دوست دارم کار جدید انجام دهم..معامله های میلیاردی........وارد شدن به مباحث روانشناسی برای من بسیار خوب بود چون خیالم را راحت کرد از بابت خیلی چیزها......یک زمانی از جمله دغدغه هایم خواندن کتاب بود، حالا نه اینکه اینطور نباشد ولی لااقل الان ، پی به ولع بیمار گونه ام در این مورد برده ام.از دیروز بگویم که سیروس آماده باش بود.چقدر این لباس های فرم برازنده اش است.با آن لبخند شیرینش ....قرار گذاشتیم و در مجالی نه چندان کوتاه باهم به کافی شاپ رفتیم حس خوبی داشتم انگا ر که برای اولین بار می دیدمش .........
شاید اگر زندگی من از صبح تا شب امتداد ایده آل هایم بود از هر نظر از نظر نوع خانه دکراسیون آن و.......ماجراجویی به سرم نمی زد من بودم و همسر عزیزم و گوشه دنجی و شاید آرتور کوچولویی اما در حال حاضر هیچ یک از شرایط به میل من نیست و این مرا به فاز مقاومتی شدیدی وارد می کند که واقعا مایوسانه و خسته کننده است.از این همه، باید، که منطق من به من القاء می کند حالم به هم می خورد. مگر آدم چند بار به دنیا می آید..
امروز دوستی به من گفت راستی بیمه هم رد می کنی؟ گفتم نه؟ شاید این از بی فکری ام باشد اما من بیشتر از اینکه غم فردایم باشد بیشتر نگران اینم که الانم چگونه می گذرد.قبل تر ها یک سری سختی ها را به پشتوانه جهان بینی خاصی که از خلا ل کتابها و باورها و تجربه های شخصی ام به آنها رسیده بودم، تحمل می کردم اما حالا فهمیده ام از بیخ و بن اشتباه بوده یک راه گریز بوده هیچ کس مرا مجبور نکرده اینی باشم که هستم، در روزهای گرم تابستان سوار تاکسی شوم.......برای پیدا کردن جنس مورد دلخواهم به به چند سوپری سر بزنم و دست آخر به یک جنس دیگر رضایت دهم این پله ها را بالا و پایین بروم در این فکر باشم که آیا نان شیرمالهای داغی که گرفته ام از نان شیرمالهای قبلی در خود قاطی دارد یا نه؟گوشتی که گرفته ام مال یک بره است یا یک گوسفند پیر................این باورهای مذهبی اختراع شده اند تا آدم جوابی داشته باشد به ندای هزاران نارضایتی که در صورت ادامه می توانند عمیق ترین خوابها را هم به هم بزنند و البته برای هماهنگی و قابل کنترل بودن.......این را گفتم دلم شدیدا گرفت ازاحساس و هیجانی که برای انتخابات خرج کرده بودم و از ان چیزی نماند جز احساس شدید حماقت.........
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
خودت ......حرفهای قشنگت........افکارت و باورهایت را دوست دارم سیروس جان ........به یاد لحظات زیبایی که در شمال داشتیم می بوسمت


نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
تعريف عقده رواني
عقده ها (complex) موضوعات عجيبي که در اعماق وجود انسان قرار گرفته باشند تلقي نمي شوند بلکه مجموعه هاي رفتاري پيوسته حاضري هستند; همانند استعداد موسيقي يا بهتر بگوئيم زبان خارجي آشنايي که در ما وجود دارند و ما جز در يک موقعيت خاص از آنها استفاده نمي کنيم. به بيان ساده تر عقده ها بخش هاي رفتاري اي هستند که به صورت تکه تکه به حيات خود ادامه مي دهند و در «من» آدمي ادغام نشده اند و به صورت گستره پررنگي از «علا يق» خود را نشان مي دهند. ذوق عامه اين واژه را در معنايي نسبتا خاص به کار مي برد و آن به معني «وجود مانع در جريان طبيعي يا عادي يک فعاليت» يا «ناراحتي روحي يا امتناع از رفتار سازگار عادي» است. ولي اين برداشت عمومي از واژه عقده نسبتا اشتباه است چرا که در نوشته هاي اکثر نظريه پردازان بزرگ، عقده لزوما رفتار نابهنجار نيست. براي مثال بودن (Boubouin) روانکاو سوئيسي مي نويسد: «اين عقده ها نيستند که نابهنجار و مرضي هستند بلکه برخي از دگرگوني ها يا تورم آنهاست که بيمارگونه تلقي مي شود». وي به متمايز کردن عقده هاي عادي مي پردازد و درباره آنها مي گويد «اينها ارکان روح» هستند.
از نظر وي عقده هاي عادي همان تمايلا ت و گره هاي علا يقي هستند که در وجود کليه انسان هاي روي زمين وجود دارند و تقريبا 3 دسته هستند:
الف) علا قه به شي» (که با رفتارهاي مربوط به آن شي» خاص مشخص مي شوند مثل وصول، تماشا کردن، شناختن، تملک، احتراز کردن، خراب کردن و مانند آن).
ب) علا قه به «من» و اعتبار آن (از راه مقايسه خود با ديگري، اثبات وجود خود، حق خواهي، شناساندن خود و شناختن خويش و...).
ج) علا يق شخصي ويژه (نظير يک سري رفتارهاي خاص و کنش - واکنش ها).
عقده هاي عادي يا طبيعي ممکن است به صورت حالا ت مرضي در آيند براي مثال «کنجکاوي» يک انگيزه طبيعي است و طي آن لذت ديدن و دانستن دنبال مي شود. در ميان کنجکاوي ها، کنجکاوي درباره جنس مخالف امري طبيعي است. ولي ممکن است با فردي مواجه شويم که در اين راه با ممانعت ها و تنبيه هايي روبه رو شده است که هم آتش کنجکاوي او را تيزتر کرده اند و هم در وي احساس گناه پديده آورده اند. لذا در او «عقده اي» پيدا مي شود که مربوط به علا قه اي شديد و احاطه گر براي شناخت و برملا ساختن اسرار و رموز به طور کلي و مطالب مربوط به جنسيت به طور اخص است. لذا چنين فردي تمايل به رفتارهاي اغواگرايانه و نمايشي پيدا مي کند وانگهي به نحو مقاومت ناپذيري مجذوب اسرار و رموز است و «محرم» انجمن هاي مخفي شدن را در سر مي پروراند... بنابراين عقده اي در وي شکل مي گيرد که بودون آن را عقده خودنمايي لقب داده است. بنابراين عقده يک گرايش عادي است ولي در اثر احاطه مفرطي که بر مجموعه روان و رفتار پيدا مي کند، به صورت مرضي در مي آيد و انعطاف «من» انسان را از بين مي برد و آزادي آدمي را محدود مي کند. اين جاست که يونگ معتقد مي شود «هنگامي که عقده اي بر ما حکومت مي کند ما ديگر خودمان نيستيم... يک عقده فعال گاهي ما را در يک حالت عدم آزادي غوطه ور مي سازد...».
شيوه هاي عملکرد عقده ها
چهار عملکرد اصلي وجود دارد که مستقيما در تغيير شکل عقده ها دخيل هستند:
1- اعتلا . در اثر اين عملکرد، عقده به قلمرويي انتقال مي يابد که از لحاظ اجتماعي يا معنوي مقبول باشد و براي «من» انسان به صورت يک فعاليت حاوي رغبت يا علا قه و حتي ارزش (اجتماعي، اخلا قي، معنوي يا زيباشناسي) درمي آيد. براي مثال اگر عقده ويرانگري بر نياز به ويران ساختن، شکستن و خرد کردن اشيا مسلط شود به صورت تخصص در مواد منفجره، معادن، ساخت يا آزمايش ماشين هاي خراب کننده و کاربرد ابزارهاي ويژه انهدام و خرد کردن اعتلا مي يابد. اما اگر همان عقده بر نياز به آزارگري مبني بر کشتن، شکم دراندن، سوراخ کردن، تکه تکه کردن، خونريزي و غيره سلطه يابد، اعتلا هاي اجتماعي متعددي امکان بروز مي يابند که از مامور اعدام تا قصابي و حتي تخصص در جراحي يا پزشک قانوني را دربرمي گيرد. عقده خودنمايي مثال ديگري است. عقده خودنمايي (نشان دادن خود، به نمايش گذاشتن خود و بدن، جلب توجه ديگران، ايفاي يک نقش در برابر ديگران، خود را مورد تحسين قراردادن و...) از لحاظ اجتماعي کليه فعاليت هاي مربوط به صحنه، صفحه تلويزيون، بساط و تريبون و موارد مشابه را در بر مي گيرد; از نقش يک فروشنده دوره گرد گرفته تا استاد دانشگاه در حين تدريس و سخنراني پرشور يا حتي کمدين حرفه اي. همچنين عقده حقارت با کاربرد تواضع و کناره گيري ارادي و افراطي اعتلا مي يابد.
2- تلافي. از کوششي براي انکار عقده از طريق ايجاد يک رشته رفتارها در مورد همان موقعيت هاست; رفتارهايي که دقيقا عکس رفتارهاي عقده اي است. مثلا راه رفتن با گام هاي صدادار و نظامي ضمن زدن سوت و خوشحالي به هنگام شب در حالي که فرد ترس بسيار از تاريکي دارد! اين امر خود يک رفتار لحظه اي براي تلا في است. به خود باد انداختن، خود را معتبر نشان دادن و حالت نخوت به خود گرفتن به منظور ترساندن ديگران: درحالي که فرد مايل است هر چه زودتر خود را نجات دهد! اين نوع رفتار همانا رفتاري موقعيتي است که به منظور پنهان داشتن احساس حقارت يا احساس گناه اتخاذ مي شود. مثال اگر يک مجرم قديمي و کهنه کار است که به صورت يک تصحيح کننده بي گذشت کليه خطاها يا يک پيرو آرمان ها و ارزش هاي اخلاقي به صورت جزمي در مي آيد.
3- جبران: اين عملکرد که بسيار شبيه تلافي است عبارت است از باطل ساختن اثرات مغشوش کننده يک عقده ضمن ايجاد يک رفتار معکوس موفق و رضايت بخش براي فرد. مثلا کودک 10 ساله اي که از يک عقده حقارت در رنج است و علت آن ضعيف بودن، بيمار بودن يا از لحاظ جسماني در بين گروه همسن و سال ها توان کمتر داشتن است، تلاش خواهد کرد و از راه جبران به يک برتري ذهني يا هنري فايق آيد و در يکي از اين دو زمينه به درخشندگي و کمال آرماني برسد.
4- توجيه دفاعي: توجيه دفاعي يا توجيه عقلاني عبارت است از خنثي کردن کامل عقده يا بهتر بگوييم انکار فعالانه آن. يکي از نمونه هاي مناسب اين عملکرد توجيه دفاعي عقده احساس گناه در فرد کمال طلب افراطي است: اين فرد برعکس اکثر مردم که به سادگي از خود و از کار خود حتي اگر دلخواه نباشد، راضي مي شوند، شخص دقيقي است که به صورت افراطي در پي کمال است. در توجيه عقلاني فرد ديگر از عقده خود رنج نمي برد زيرا آن را انکار کرده است.
ويژگي هاي رفتار عقده اي
واکنش يا رفتار عقده اي داراي خصايص زير است:
1- رفتار عقده اي افراطي، حد ناشناس و اغراقآميز است; بدين معني که با کوچکترين نشانه اي به راه مي افتد. مثلا مرد يا زني که به يک عقده طردشدگي مبتلا شده است و فرمول تکراري «من طرد شده ام» يا «هيچ کس مرا دوست ندارد» ورد زبان اوست، داراي واکنشي شديد است; يعني داراي واکنش شديد عاطفي و فاصله گيري خشن از ديگري، فقط به اين بهانه که شيوه استقبال شما از وي به هر دليلي همراه با محبت، خوشحالي و ظواهر مثبت مورد انتظار آن مرد يا زن نبوده است.
2- خود مختاري عقده ويژگي ديگر واکنش عقده اي است به اين معنا که مي تواند عليرغم خواست ارادي «من» فرد به حرکت درآيد و رفتار او را تعيين کند. يونگ در اين زمينه مي نويسد: «عقده ها داراي گونه اي خودمختاري بارز هستند و شباهت به موجودات مستقلي دارند که در درون روح ما گونه اي زندگي انگلي را طي مي کنند.»
3- خود شخص نسبت به عقده داشتن خودآگاهي ندارد يعني نمي داند کدام عقده را دارد مگر در يک صورت و آن هنگامي است که در برخي از موقعيت ها يا شيوه کلي زندگي خود، احساس ممانعت، مزاحمت يا رکود کند.
4- بايد ميان عقده و يک عادت تمايز قايل شد. عادات نيز همانند عقده ها به نحوي استقلال پيدا کرده اند و از من ارادي خارج هستند; چنان که جويدن ناخن، وسواس، کندن مو، سيگار کشيدن و... به خودي خود عقده شمرده نمي شوند. عقده فقط در پاسخ به يک موقعيت واقعي پديدار مي شود و يک واکنش «عاطفي و اخلاقي» نسبت به يک موقعيت خاص است. «ناتواني در تحمل کمترين سرزنش يا کمترين شوخي» نشانه اي از يک عقده است حال آنکه تيک هايي مانند «پلک زدن» از نشانه هاي داشتن عقده نيستند.
سرزمين اسرارآميز عقده ها
هنري موراي فهرستي از عقده ها را معرفي کرده است که به شرح زير هستند. وي معتقد است اين عقده ها نابهنجار نيستند مگر زماني که به صورت افراطي آشکار شوند و اجازه ندهند که شخصيت به صورت انعطاف پذير رشد کند:
1- عقده مهرطلبي دهاني (complx aggression oral): اين عقده ترکيبي از فعاليت هاي دهاني، تمايلات پذيرا و نياز به حمايت و حفظ شدن را نشان مي دهد. نمودهاي رفتاري اين عقده شامل مکيدن، بوسيدن، خوردن، نوشيدن، تشنه محبت بودن، همدردي، حفاظت و عشق است.
2- عقده پرخاشگري دهاني (complx aggression oral): رفتارهاي دهاني و رفتارهاي پرخاشگرانه را به صورت توام شامل مي شود از جمله گاز گرفتن، تف انداختن، فرياد کشيدن و پرخاشگري زباني مثل ريشخند و طعنه.
3- عقده طرد دهاني (Complex rejection oral): رفتارهايي مثل استفراغ کردن، ايرادي بودن افراطي در مورد غذا، کم خوردن، ترسيدن از آلودگي دهان (مثلا ترس از بوسيدن)، ميل به انزوا و اجتناب کردن از وابستگي به ديگران را شامل مي شود.
4- عقده طرد مقعدي (Complex rejection anal): پرخاشگري غالبا بخشي از اين عقده است ودر رفتارهاي خصمانه و آزارگرانه، بي رحمي، ويرانگري، قشقرق، انداختن و پرت کردن اشيا، شليک کردن تفنگ و منفجر کردن مواد منفجره نشان داده مي شود.
5- عقده نگهداري مقعدي (Complex retention anal): در انباشتن، پس انداز کردن و جمع کردن اشيا به صورت وسواسي يا افراطي، پاکيزگي، آراستگي، نظافت، لجبازي و خساست خود را نشان مي دهد.
والدين بيش از حد پرتوقع و کنترل کننده که آموزش توالت رفتن را خيلي زود يا خيلي شديد تحميل مي کنند احتمالا موجب شکل گيري اين عقده در کودک مي شوند.
6- عقده انزواي ساده: اين عقده به صورت ميل به بودن در مکان هاي کوچک، گرم و تاريک که امن و پرت باشد تجربه مي شود. براي مثال فرد ممکن است آرزو کند که به جاي اينکه صبح از رختخواب بلند شود، زير پتو بماند.
افراد داراي اين عقده به وابسته بودن به ديگران، منفعل بودن، گرايش داشتن به رفتارهاي امن و آشنايي که در گذشته کارساز بوده اند، متمايل هستند.
7- عقده ميزراهي (Complex urethral): عقده ميزراهي که منحصر به نظريه موراي مي باشد، به جاه طلبي مفرط، حس تعريف شده عزت نفس، خودنمايي، شب ادراري و خودشيفتگي مربوط مي شود. اين عقده با اقتباس از مظهر افسانه اي يونان که به قدري به خورشيد نزديک شد که موم نگهدارنده بال هاي او ذوب شد، گاهي اوقات عقده ايکاروس ناميده مي شود. اشخاص داراي اين عقده هدف هاي بلندپروازانه دارند و روياهاي آنها با شکست بر هم مي خورد!
به غير از هنري موراي روانکاوان ديگري نيز به برخي از عقده ها اشاره کرده اند. براي مثال «بودون» به توصيف عقده هاي زير پرداخته است:
1- عقده اديپ: عقده اديپ پيش از هر چيز گرهي در احساسات شديد است، احساساتي که زندگي عاطفي کودک بين 3 تا 5 سالگي را تشکيل مي دهد و به طور کلي در بردارنده اميال عاشقانه کودک نسبت به ولي جنس مخالف خود از يکسو و رقابت حسودانه همراه با آرزوي مرگ نسبت به ولي هم جنس از سوي ديگر مي باشد. نام عقده اديپ از داستان اديپ شاه اثر سوفوکل گرفته شده است. اين عقده در دختران عقده الکترا ناميده مي شود.
از لابه لاي تعبير و تفسير خلق و خو هاي تکراري زندگي روزمره، عشق ها و «تعهدات» مي توان به شکل بروز يافته اين عقده پي برد. مثلا يک فرد پرخاشجوي انقلابي موجودي است که نتوانسته است بر عقده اديپ خود فايق آيد و پرخاشگري خود (که در اصل در مسير مخالفت با پدرش است) را به پرخاشگري عليه قدرت حاکم بدل ساخته است و اين مطلب به منظور به اثبات رساندن خود به عنوان يک قدرت است...
2- عقده قابيل: اين عقده که صورت بيمارگونه طرد و پرخاش نسبت به موضوعي مزاحم و نامطلوب است، همان عقده حسادت برادري است، عقده اي که به صورت رفتارهاي طرد، منع، بي اعتبار ساختن و پرخاش نسبت به هر رقيب واقعي يا فرضي درآمده است.
3- عقده تخريب: اين عقده تمايل به خراب کردن، ضايع ساختن، کثيف کردن، به هدر دادن و از ديدگاه فرهنگي، خراب کردن و عيب جويي کردن و بي اعتبار ساختن ديگران و عقايد است. اين عقده مي تواند در حد ساديسم (يعني لذت بردن از رنج دادن ديگران، صدمه زدن و تنبيه کردن) يا خودآزاري (يعني لذت بردن از آزارخود در پي چيزي که موجب رنج فرد مي شود و خوش آمد از درد کشيدن) پيش رود.
4- عقده خودنمايي: شامل ميل مفرط به ديدن و ديده شدن، شناختن و دانستن، تحسين و توجه ديگران را تحريک کردن، در جريان اسرار و رموز قرار گرفتن و... مي شود.
5- عقده تولد: اين عقده تغذيه کننده ترديدهايي درباره اصل يک مطلب يا چيز يا هويت است و مبدا ترديدهاي شخصيتي است که حتي ممکن است چهره اي روشنفکرانه و تعميم گرايانه به خود بگيرد و به صورت پرسش هايي درباره منشا پيدايش انسان يا تصورات مربوط به تولد دوباره (مثل تناسخ) در آيد.
6- عقده ديان (Diane): يا عقده دختري که مي خواست پسر باشد: عقده اي که منشا حق طلبي هاي زنان، طرد زن بودن، مادر بودن، رفتارهاي ظريف زنانه و وظايف زنانه است.
ساير عقده ها
همچنين بسياري از نظريه پردازان ديگر به توصيف و نامگذاري عقده ها پرداخته اند که در اينجا فقط نمونه هايي از آنها ارائه مي شود:
1- عقده ژوناس (Jonas): اين عقده به معني گرايش به در امان نگه داشتن خويش است و برگشت خيالي به داخل شکم مادر و پناه بردن به يک حامي به محض آنکه مشکلات اعلام خطر مي کنند.
2- عقده لوهنگرين: مبني بر سعي در تامين سعادت ديگران و خانواده خود، ضمن چشم پوشي از لذات زندگي براي خويشتن و سپس با رسيدن به اين هدف ناپديد شدن، است. (لوهنگرين قهرمان افسانه اي آلمان بود که دعوت به نجات شاهزاده خانم برابانت مي شود. او شاهزاده را از دست دشمنانش نجات مي دهد و با او ازدواج مي کند. اما از دختر مي خواهد که هرگز راز مربوط به اصل او را نپرسد، چون به قول خود وفا نمي کند، لوهنگرين با همان زورق سبدي که به وسيله قويي کشيده مي شد، دختر را ترک مي گويد).
3- عقده پرومته (Promethee): يا عقده اديپ در عرصه حيات معنوي عبارت است از تمايل به داشتن قدرتي همانند استادان خويش، پي بردن به رمز قدرت آنان و مجذوب خود ساختن آنان، ضمن قبول خطر برانگيختن خشم و انتقام آنها. (پرومته نخستين موجد تمدن جهان به شمار مي رود و چون به جاي گوشت گاو، استخوان هاي آن را به زئوس هديه کرد و آتش را از آسمان ربود و به انسان هديه کرد، مورد خشم او قرار گرفت).
4- عقده امپدوکل (Empebocle): مبني بر آنکه آتش بزرگترين پاک کننده است و بنابراين اين فرض «به آتش انداختن خود» و خودسوزي باعث تغيير مدار دنيايي مي شود که مي خواهيم «کانون» روشنگر آن باشيم.
5- عقده ژوکاست (Jocaste): در بين زنان عبارت است از نياز به حفظ پسر خود در نزد خويش و خاموش ساختن تمايل به استقلال و تمايل به اثبات مرد بودن پسر خود از طريق محبت افراطي. نتيجه اين وضع مردان بزرگسال وابسته اي است که به همسر خويش به چشم مادر خود نگاه مي کنند.
6- عقده کرونو (Kronos): عقده پدري است که به فرزندانش ستم مي کند، با شخصيت خود آنها را خرد مي کند يا از استقلال طلبي آنها جلوگيري مي کند. اين عقده از آن «پدران آزارگر» است.
نويسنده : محمدامين شريفي کارشناس رشد روانشناس باليني
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
علی الرغم خستگی شدید نمی توانم بخوابم.....و این بی خوابی فراتر از کنجکاویست بیشتر ترس و اضطراب است پیگیری اخبار انتخابات مرا مایوس کرده است... این روزها بیشتر دغدغه ام، باز کردن کلاف سردرگم وجودم است کلافی که بعضی از گره های آن از محیطی است که در آن بزرگ شده ام که در آن بعنوان یک زن، برای سوار شدن به دوچرخه - بعنوان حق پیش پا افتاده یک انسان -باید جنگید..........چقدر دوست دارم مک آرتور زود به خانه برگردد و به سوال های من جواب دهد.....من از نادانی می ترسم فرق نمی کند نادانی خودم باشد یا دیگران، من از این نادانی ها بسیار ضربه خورده ام...چقدر تلخ است در کشوری زندگی کنم که رئیس جمهور آن حاصل انتخاب نه نخبگان بلکه یک مشت افراد ناآگاه و نابلد به حق و حقوق واقعی خویشتنشان است..............
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
اقرار می کنم آدم جو گیری هستم....این شادی و هیجان همچون موج لب دریا قوزک پاهایم را قلقلک می دهد...من قانون مند بودن را دوست دارم اما تا قانون چه باشد ..رئیس جمهور برای من حکم پدرم را دارد ..کسی که بتواند در کنار عواطف پدری اش، مرا مستقل بار بیاورد و با درایت مرا از تنگناهای فشار اقتصادی که ذهن مرا بی جهت درگیر می کند نجات دهد...........در هم کلامی با او احساس کنم چیزی به فهمیدن من اضافه می شود.........
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
هم خوشحالم
هم آرام........دانستن این قضیه که باید به ناخودآگاه خود راه یابم، حسی از پذیرش خود به من بخشیده که برایم تازه گی دارد. به این حس خزنده و کند بیشتر می توانم اعتماد کنم تا آن خواست های قوی که از درون بی تابم سرچشمه می گیرند......با صبوری منتظر می مانم تا باورهایم از مه کج فهمی ها و باورهای مریض گونه به در آیند، آنوقت به پیش خواهم رفت........ این روزها فقط تماشا میکنم..از زندگی راضیم و از دست آوردهایم در رابطه با عشق.......در این روزها چقدر از سایه این درخت که روزی نهالی کوچک و بی مقاوم بود اما با ایستادگی و ایمان ما سایه ای اینچنین بزرگ و فرح بخش پیدا کرده است جدا لذت می برم...روزگاری این نهال فقط توجه می خواست و این گاه خسته کننده می نمود اما حالا نهال به من ومک آرتور جوان و عزیزم خواب راحت را هدیه می کند. این کودک حالا برای ما نان تازه ....... روزنامه و.....می خرد، از سرو کولمان بالا می رود ....بهانه گیری هایش هم زیبا و خواستنی هستند....
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
وقتی نمی خواهم دیگر قضیه جای بحث ندارد......
وقتی نمی توانم باید از یک متخصص کمک بگیرم.....................
باسپاس از سرکار خانم دکتر ساعیان..........
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
هر روزی را که با در نظر گرفتن کلیت آن، زندگی می کنم، واقعا احساس خوشبختی می کنم. این کلیت می تواند شامل سلامتی، آزادی، عشق و تاکید می کنم سلامتی و خیلی زیبایی های دیگر باشد که در صورت توجه، جلوی آدم سبز می شوند. چقدر بد است که گاهی آدم این زیبایی ها را نبیند و به برخی چیزهای کوچک گیر بدهد. یا به خاطر عجله و جاه طلبی هایش به موفقیت های فعلیش وقعی ننهد...یا رضایت را در روزهای نیامده و تحقق آرزوهای غیر منطقی و غیر واقعی یا حداقل آرزوهایی که انجام آنها مستلزم گذشت زمان است، در آینده جستجو کند.همه مقاطع زندگی زیبا هستند.......زیبا
چقدر خوب است که همنشین من .....سیروس
اینقدر عاشق زندگیست.
چقدر خوب است که ما می توانیم بچه دار شویم
شهر های مختلف سفر کنیم
و خوردنی های بی نظیر را امتحان کنیم......
و
و
و به بهداشت روانی فکر کنیم..........
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
می دانم که خنده دار است.....من ردپای دوست داشتن تو را در جای جای وجودم می بینم اما اصرار دارم که این دوست داشتن به زبان بیاید بی هیچ توجهی به غرور مردانه ، اما بس زیبای تو.........این لجبازی از کودکی با من بوده و هنوز هم که بزرگ شده ام، آن را چون نشان کودکی با خود دارم........
وقتی دست به موهایم می کشی مثل یک آفتاب تمام یخ های وجودم که با اضطراب و بدبفکری به آنها مجال حضور داده ام ، آب می شوند.من موسیقی این رودی را که راه می افتد دوست دارم.....مثل دیوانه ها هراز گاهی دوست دارم که تلخ شوم تا از این احساس که مبادا شیرینی ها یکنواخت شده است، رهایی یابم. خیلی خوشحالم خیلی خوشحال
که اینقدر می بینم می فهمی......آینه کدر می شود اما تا بحال بعد از هر کدر شدنی، قسم می خورم که تو را شفاف تر دیده ام و باورم شده که رابطه ما بسیار عمیق تر از این حرفهاست.........مخصوصا وقت هایی که فکرم را می خوانی و غافلگیرم می کنی .می دانی مک آرتور من همینم که می بینی مصمم برای تغییر اما زود دچار ترس و ناامیدی می شوم.من اصرار دارم احساساتم زنده نگه داشته شوند درست مثل روزهای اول آشنایی.......دیروز که مخصوصا بیرون درمانگاه منتظرت بودم فقط می خواستم بعضی ها از اینکه سر قرارم، نگاه سنگین به من بیندازند و من بی تفاوت نگاهشان کنم.......دوستت دارم......من در خانه تو بزرگ می شوم.. و خوشحالم اینقدر زندگی آرام و رو به جلویی داریم....... باور بکن در هیچ یک ازکارهای غیر منطقی خود، به خود حق نمی دهم......این گرد و خاک ها را نبین ،آنها فقط برای این هستند که باران ببارد.فقط همین
می بوسمت.........

نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
جناب مک آرتور چه کسی جز خودم باورش می شود
که الان درمانگاه می آیم که نیم ساعت هم شده زودتر ببینمت
و حالا تو هی ناز کن
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
درمانگر محترم ما درکمال بی مسئولیتی ما را رها کرد و رفت. حالا به اجبار شرایط یا هر چیز دیگر. واقعا کم لطفی بود....هرچند الان من می توانم خودم را اینگونه تسکین دهم که در سایه راهنمایی های او، می توانم با تمام به هم ریختگی، دیگر مثل سابق قسمت لاینحل قضایا را به خدا و یا هر عامل ماورائی ربط ندهم و هی دور خودم نچرخم ولی خوب به هر صورت قسمت مشکل قضیه این است که الان نبظ اشتباهاتم مدام دستم است و به خوبی اشتباهاتم را در زمینه های مختلف و علی الخصوص روابطم احساس میکنم و میبنم و رنج می کشم اما مثل یک لالی که شاهد جریان مهمی بوده اما زبان بیان ندارد نمی دانم چگونه این روند را متوقف کنم. هرچقدر هم با اعتماد به نفس قدم برمی دارم یک جای کار می لنگد و من به مسیر همیشگی ام هل داده می شوم..... یک جای کار خراب می شود مثل قضیه مسافرت رفتم که آمدم بعد از مدتها مثلا......بگذریم.......
...امیدوارم این دروه را سریع تر شروع کنم. خیلی افسوس می خورم که چرا زودتر دنبالش نرفتم .من که خودم را می شناختم من هرگز آدمی نبودم که لااقل در باور خود با نارضایتی کنار بیایم.........من دیگر خوب می فهمم دلیل خستگی های بی مورد را و اینکه من از تمامیت وجودم فقط قسمت ناچیزی در حال زندگی کردن است........شاید قدری به شجاعتم می بالم که این واقعیت را پذیرفته و دنبال راه حل آن هستم............
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
چقدر زیبا و طبیعی است که دو نفر دیوانه گی های هم رامیدانند و آن را مهربانانه رد میکنند.
گرده فشانی یک گل نه از ره کین است بلکه اقتضای سیمتوم هایش این است.
در یک روز بهاری در خانه ای تمیز با پنجره هایی گشوده و مرغ عشق هایی معصوم، وقتی یک نفر نق می زند یا غر غر می کند معلوم است که روحش سرما خورده ، مگه نه مک آرتور
بنابراین حرفهایش را نباید جدی گرفت. درست نمی گویم مک آرتور......پس حالا بگو که دوستم داری مگه نه؟
دوستت دارم. به خاطر هرچیزی که هست: قضیه نقاط ضعف من، ایرانی بودنم، اصلا به خاطر زیادی زن بودنم، اینکه تورا نه فقط شوهر که دوست ، پدر ، پسر و همه چیز می بینم و انتظارات رنگ و وارنگ از تو دارم...................این اوقات تلخی مطمئن باش که قطعا خواسته نیست....چرا که من دوستت دارم.....این فقط مثل باز شدن یک هویی درب فلفل پاشی است که مقدار کم آن چاشنی خوشمزه ای برای غذای یک سرآشپز ماهر است..
حالا با این تفاسیر.....به قول دوستی فلوکستین من می شوییییییییی.
موچ

به نظر من در دنیا هیچ کاری حتی خوردن هم به اندازه حرف زدن راحت و آسان نیست. اگر بنا بود با حرف، کاری را پیش برد الان دنیا گلستان بود و هیچ آدم ناراضی پیدا نمی شد.و همه یک پا فیلسوف بودند.اما عمل چیز دیگریست – بویژه عمل از نوع مستمر آن- عمل سندیت یک حرف است. مثلا حرف زدن در مورد بچه داشتن و مسئولیت های آن یک چیز است و کلا بچه دار شدن و شب بیداری های طاقت فرسا داشتن و از هر تب او مردن و زنده شدن یک چیز...............وقتی حرفهای زیبا در دراز مدت بدون عمل تاثیر گذار نیستند دیگر تکلیف حرفهایی که آدم در حالت آشفتگی روحی و کلا هذیان گویی هایش به زبان می آورد روشن است. مطمئنا بالاخره ناراحت کننده است و من منکر آن نیستم اما منظورم این است که غیر ممکن است آدم از روح متلاطم چیزی جز صدای ناله بشنود.یک روح بی قرار قطعا حرفهای بی فکر خواهد زد .
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
به چیزی فکر کنید تا سریع به سمت آن کشیده شوید.......حتی اگر به چیزهایی که نمی خواهید فکر کنید به سمت آنها کشیده میشوید.دلیل آن اینست که مسیر ذهن شما همیشه د رجهت افکارتان قرار میگیرد نه در جهت گریز از آنها.
اگر من به شما بگویم که ببین به این چیزی که می گم فکر نکنُ : یک فیل گنده صورتی با گوشهای آویزان وخال های ارغوانی که یک عینک آفتابی زده ...چه چیزی کل ذهن شما را یک دفعه پر می کند؟ بله یک فیل.
اگاهی از این که ذهن ما چطور کار می کند باعث می شود که همیشه متوجه این نکته باشیم که با خودمان و دیگران چطور صحبت کنیم. وقتی به خواهر زاده کوچولوی خود می گویید، مواظب باش از درخت نیفتی در واقع به افتادن او از درخت کمک کرده اید. و یا وقتی به خودتان می گویید که فراموش نکنم کتابم را بردارم، در واقع نصف راه فرامش کردن آن را رفته اید.
دلیل آن این است که ذهن شما بر اساس تصاویر کار میکند..
..
..هر وقت حرف مثبت و سازنده ای برای گفتن داشتی دهانت را باز کن.......
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
برای تو که این شعر را دوست داری 

ادامه
مطلب
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
همسر شوالیه جوان: سرورم، در غیاب شما برگه ای در راه پله خانه گذاشته اند و منتظرند که عکس العمل شما را ببینند.
شوالیه جوان: نگران نباش فردا صبح که خانه آمدم، با پوتین می رم روش...........

نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
من باهارم تو زمين
من زمينام تو درخت
من درختام تو باهار ــ
ناز ِ انگشتاي ِ بارون ِ تو باغام ميکنه
ميون ِ جنگلا تاقام ميکنه.
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
چقدر توانستن زیباست.......باید برای همیشه رنگ پس زمینه ذهنم این باشد: خواستن توانستن است.....
بی وقفه....... امروز ناخودآگاه من توانست پس وردی را که فراموش کرده بودم به یاد آورد.. این یعنی تقویت باور من در مورد واقعیت ناخودآگاه......دیشب قبل از خواب بسیار تحکم آمیز از او خواستم که به من بگوید که باید چکار کنم و او در کمال ناباوری امروز صبح به من پاسخ داد.........
حتما یک کاری برایش خواهم کرد، دیگر او را باور کرده ام.............باور کرده ام که او همه چیز را می داند فقط باید از سر راهش کنار بروم ............چقدر خوشحالم
چه روز مبارکی را شروع کرده ام..............
و چه کسی شایسته تر از تو مک آرتور مهربان که این خبر زیبا را بشنوی...
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
گل های خانه از توجهات من ، قد می کشند و من
از توجهات تو........
..............دوستت دارم..........
"دنیای وارونه اینو خوب می دونه
منه دیوونه تورو دوست دارم"
پ.ن. شب که در خواب نازی، در سکوت خانه، من زندگی مان را تمام قد می بینم....چقدر زیباست.....من به روییدن دانه ایمان دارم ......و به بیقراری باران ...................به گواهی بهار
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
اگر شما من شاد نیستید نیستم، اگر شما من احساس رضایت خاطر نمی کنید،نمی کنم اگر شما من ......... فقط و فقط به خاطر بی عرضه گی خودتان خودم است........

نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
دلایل پنهان دلسوزی ام برای بقیه که این اواخر واقعا مثل باری طاقت فرسا شده بود، تا حدودی برایم روشن شده، دلایلی که بسیار آنها را با مفاهیم کیلویی انسان دوستانه، روحیه ای قدیس وار تزئین کرده بودم..........این همه فکر کردن به دیگران و غم خوار آنها بودن شکل انحراف یافته ای از حس نزدیکی است...................با اینهمه در مورد کسانی که افسردگی حاد دارند، افسردگی که اندازه اولیه آن به باور من اندازه یک سکه دو ریالی بوده- به این نتیجه رسیده ام که اینگونه افراد غالبا از دست کسی یا کسانی یا مثلا خدایشان ناراضی هستند و با گونه ای لجبازی که بعدا جای خود را به رخوت و تنبلی می دهد سعی دارند تلافی در بیاورند در صورتی که نمی دانند با این رفتار منفعلی که پیش می گیرند کم کم چند نفر آدمی هم که دور و برشان هست از خود خسته و گریزان می کنند.
بسیار دوست دارم به اتفاق مک آرتور در یک پیش از ظهر یا عصر گاه با طراوت جنگلی از درختی بزرگ بالا رویم و از انجا در حالی که به چشم انداز زیبای آن نگاه می کنیم چایی بخوریم.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
با باقالای تازه.......سیر تازه، لیمو سبز....کنگر، ریواس......نخود فرنگی..........هندونه های شیرین....گوجه سبز...چیکار می کنید؟

واقعا که حتی فکر کردن به آنها هم مرا سر
مست می کند تصمیم گرفتم اسمم راعوض کنم بگذارم ادریبهشت..... چقدر آدم راحت تر نفس می کشد......



پ.ن.البته برای تغییر اسمم دلایل دیگری هم دارم که این حس های خوب هم مزید بر علت شد......
بفرمائید نهار.......ماهیچه با شوید پلو باقالی در کنار مک آرتور عزیزم


نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
امروز بعد از یک وقفه کوتاه، به خاطر آرتور کوچولو
هم که شده دوباره باشگاه رفتم...تازه برای قفسشون توپ هم خریدم و آینه هم گذاشتم
خیانت را به من کسی می کند که اگر در باشگاه رفتنم تنبلی کردم، این قضیه را به من یادآور نشود.............
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
کم کم دلایل پنهان کارها، رفتارها و افکارم را می فهمم
این دام نامرئی عادتها ........
و چقدر آزادی زیباست.
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
چه بگویم
حالا
که متوجه شده ام اصلا چرا می گویم............
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
تا اطلاع ثانوی که ما روشنفکر بازی در می آوریم و قصد بچه دار شدن نداریم. بچه ما البته پسر ما ....(چون من قطعا اگر دختر داشته باشم بشدت حسودیش را خواهم کرد.)... مرغ عشق بی نهایت زیباییست که یکی دو ماهی از تولدش می گذرد و من اسمش را آرتور گذاشته ام. بسیار باهوش و مغروراست. احساس می کنم این موجودات واقعا کم از انسان ندارند با این تفاوت که گویا بیشتر لذت می برند و بلدند که چیکار کنند....
هنوز هیچی نشده تنها می چرخد و می خواهد مستقل باشد، قبلا هم که شبها به داخل قفس می آمد و پیش مادرش می خوابید دیگر حتی داخل قفس هم نمی آید مگر برای خوردن دونه و آب و بالای قفس می خوابد. با او مثل یک بچه حرف می زنم و دوستش دارم...التبه نه بیشتر از مک آرتور عزیزم



نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
نگران من نباش
ماه مراقب من است.........و همینکه سرم را بلند می کنم از گوشه پنجره به من چشمک میزند.....
لطفا وقتی خانه می آیی دست مرا مثل بانوان متمول روسی ببوس و همینطور وقتی خانه را ترک می کنی.........
***
احساس خوبی دارم. هیچ مقاومتی در برابر رازهای ناخودآگاهم ندارم واقعیت این است که من و مادر شوهرم در لباس یک زن سر یک مرد----شوهر من ----رقابت داریم
واقعیت این است که من علی رغم غیر باور بودن در تمام کارهایم دنبال لذت هستم....از مطلب گذاشتن در وبلاگ تا همزاد پندازی شدیدی که با شخصیت های رمان ها دارم........
استیون ددالوس در جیمز جویس .....چهره مرد هنرمند در جوانی چقدر دوست دارم جای او بودم.......
آن دلسوزی های قدیس گونه فقط روش خاص من برای نزدیکی با افراد است..........
شدن یا کردن مسئله این است........که در تمام فعالیت های من به شکل خزنده ای در جریان است..و
نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |
من عاشق فصلی هستم
که در آن
دختر صبح پیش از شروع
عاشقانه دوش می گیرد
و سرتا سر روز با نمناکی زلفانش مرا جادو میکند.

نوشته شده توسط اردی بهشت
|
لینک ثابت |