استاد بر حق در قید حیات می فرماید:"او را باید در هارمونی پرواز گنجشگان یافت."
چه بی باکانه به جنگ این شرایط سخت رفته ایی.
جسارت تو بارها باعث شده از گفتن "نمی توانم" شرم کنم.
مطمئنم به آرزوهایت می رسی چون از هیچ تلاشی فرو گذار نیستی![]()
![]()
و بازم خوشحالم که فارغ از همه حقایق و زمان و مکان به ذهنت اجازه نوشتن می دی البته با کمی بدجنسی!
اینجا جایی که روح مان طوری که دوست داره می نویسه فارغ از هر دسته بندی
پس اجازه بده این بار روحت راوی باشه![]()
"شب بهاران"
یک دو دمی از شب بهاران را
به تلی از طلا نمی دهم.
چه خوش است بوی گل و
چه سیاه است سایه ماه
آنی که از کلاه فرنگی
همهمه و نوایی چنین سرخوشانه برمی خیزد.
و، خوشا جنبش ننویی در باغ
در شبی چنین ژرف و چنین سنگین ۱
سو تونگ- یو
...
تنها مانده ای مثل آفتاب اینجا همه بارهای سفر را
خسته مثل آفتاب دور از چشم تو بسته اند
و داغ مثل آفتاب ....تنها مانده ای
می دانم مثل آفتاب، می دانم
پرده را کشیده ای،در ها را بسته ای با این همه
به دیوارهای بی تفاوت تکیه داده ای خوابهایت، مرا از یاد نبرده اند
مثل آفتاب؛ می دانم که مانده ای و کاغذ های من
نه ابری است که آسمان تو بگذرد تو را از یاد نبرده اندکه رفته ای و قلم من
نه یک قطره باران که بر کویر تو ببارد و دست های من و خواب های من
اینجا همه خوابند، اینجا همه خسته اند .....می دانی!؟
|
سلام، بازم منم |
Salut, c'est encore moi! |
|
سلام خوبی؟ |
Salut, comment tu vas? |
|
زمان برایم چه کند می گذرد |
Le temps m'a paru très long |
|
زمانی که دور از خانه و در اندیشه توام |
Loin de la maison j'ai pensé à toi |
|
سفر من اندکی طولانی تر شد |
J'ai un peu trop navigué |
|
و من احساس خستگی میکنم |
Et je me sens fatigué |
|
برایم قهوه ای درست کن |
Fais-moi un bon café |
|
قصه ای دارم که برایت تعریف کنم |
J'ai une histoire à te raconter. |
|
یکی بود یکی نبود. |
Il était une fois quelqu'un |
|
یک نفر بود که تو او را خوب می شناسی |
Quelqu'un que tu connais bien |
|
او به سفر دوری رفت |
Il est parti très loin |
|
گم شد و سپس پشیمان |
Il c'est perdu, il est revenu |
|
می دانی من کلی تغییر کرده ام |
Tu sais, j'ai beaucoup change |
|
فکر هایی تازه در سر دارم |
Je m'étais fait des idées |
|
درباره تو، در باره خودم و در باره ما |
Sur toi, sur moi, sur nous, |
|
فکرهایی احمقانه.چون دیوانه ای بیش نبودم |
Des idées folles, mais j'étais fou. |
|
تو چیزی بیشتری برای گفتن به من نداری |
Tu n'as plus rien à me dire |
|
چون من فقط یک خاطره ام |
Je ne suis qu'un souvenir |
|
البته شاید خاطرهای نه چندان بد. |
Peut-être pas trop mauvais |
|
دیگر هرگز نخواهم گفت سلام....... |
Jamais plus je ne te dirai: |
قال شیخنا:شب جمعه ای با آهنگ زیبای salut از Joe Dassin، در حس فرو رفته بودیم. خواستیم ثبتش کنیم.حالمان مستدام.........
"چون با کوه همنوا می شوم چون عقابی ام بر فرازش در پرواز "
نمی دانم تا چه حد محدودیت هایی که پیش روی ما وجود دارد خود خواسته و خود ساخته است و آیا دیگران در ساختن این سدها چقدر نقش داشته اند ؟آیا همه این شرایط را خودمان به وجود آورده ایم یا ممکن است به ناچار در دام اضطراب دیگران گرفتار شده ایم ؟راه رهایی کجاست ؟
جوات شدن یک روند بسیار خزنده ای است. معمولا شما خودتان متوجه این قضیه نمی شوید . به تدریج به دلیل نوع پوشش،نوع حرف زدن و کلا طرز فکر که حاصل محیط و سبک زندگی شماست، در یک گروه بندی خاص قرار می گیرید. کم کم با پیشی گرفتن نسلهای جدید شما به یک آدم دهه فلان نسبت داده می شوید.با این سیل اطلاعات به روز بودن کار سختی شده .گاهی هم نسل جدید در جوات شدن از شما پیشی می گیرند .یعنی الزاما همرنگ نسل جدید بودن به معنی جوات نبودن نیست!شاید با این پیچیده گی مفاهیم تنها بتوان به اصل لذت مومن بود.
دیشب برای نظم دادن به جمعیت عظیمی از مردم مملکت گل و بلبل برده شدیم که به قبرستان شهدا جهت انجام فریضه شب زنده داری لیالی قدر پناه آورده بودند.وقایع اتفاقیه زیاد بود.فقط به این نتیجه رسیدم که شاید می بایست به پاییز و ریزش برگ ها امیدوار بود.شاید هم به اشتباه به بهار چشم دوخته ام ......
این دوره، انس با صحرا و دیدن زیبایی هایش بود.
دوره دوستی های تازه و ماندگار و صمیمیتی ناب.
بیدار باش قبل از طلوع و خاموشی راس ساعت ۳۰/۹ شب.
نگهبانی در شب های مهتابی و ستاره باران صحرا فراموش ناشدنی است .
زندگی هرچه تمامتر در آنجا روان بود.
در عشق بازی گنجشک ها و گل های بوته های خارش،
عطش سیری ناپذیر ظهر، سمفونی جیرجیرکان
پژواک ناله کوه، وقتی که گلوله ها قلبش را می خراشید.
................چقدر زود گذشت...............
"در حال حاضر تنها هدفم اینست که به یاد بیاورم برای چه به زمین آمده ام و
رسالتم چیست؟"
امروز وبلاگ ما یکساله شد. داشتم فکر می کردم در این یکسال چقدر تلاش کردیم خوشی و شادی و دوست داشتن، پارادایم ذهنی خودمان و خوانندگان باشد و این باعث شد نسبت به سالهای گذشته که وبلاگی در کار نبود احساس خوشبختی بیشتری کنیم و انرژی مضاعفی در خود بیابیم . هرچند لحظات نفس گیر کم نبودند ولی هیچ وقت نخواستیم از آنها چیزی بگوییم تا کلبه مجازی مان سراسر مثبت باشد .
احساس سبکی بیشتری داریم چرا که "پارادایم" به ما کمک کرد عشق را بیشتر بگستریم به طریقی که در عالم واقع ممکن نبود؛ از طرفی شبکه ای از دوستان ایجاد شد که ما کمتر احساس تنهایی مشترک می کنیم .
ما باز هم می گوییم: خوشبختی از قلبی به قلب دیگر و از خانه ای به خانه ای دیگر سرایت میکند؛ می خواهیم جاری چون رود........شاعر چون چشمه.........بی پروا چون آبشار باشیم. "آمین"
شب آغوش خود را می گشاید Die Nacht öffnet ihren Schoßبه روی بچه ای که تنهایی نام دارد Das Kind heißt Einsamkeitسرد و بی احساس Es ist kalt und regungslosو من به آرامی در این لحظه می گریم Ich weine leise in die Zeitمن نمی دانم اسمت چیست Ich weiß nicht wie du heißtفقط می دانم که هستی Doch ich weiß dass es dich gibtمی دانم که زمانی کسی مرا Ich weiß dass irgendwannدوست خواهد داشت irgendwer mich liebt او هرشب به خواب من می آید He comes to me every nightهیچ حرف نگفته ای بین ما نمانده No words are left to sayوقتی که دستانش را دور گردنم حلقه می کند With his hands around my neckچشمانم را می بندم و از حال می روم I close my eyes and pass away من نمیدانم که او کیست؟ I don't know who he isکه تنها در رویاهم هست In my dreams he does existعطش او مثل یک بوسه است His passion is a kissو من قادر نیستم در برابر آن مقاومت کنم And I can not resist اینجا من منتظرم Ich warte hierقبل از من لطفا نمیر Don't die before I doاینجا من منتظرم Ich warte hierقبل از من لطفا نمیر Stirb nicht vor mir من نمی دانم که هستی ؟ I don't know who you areفقط می دانم که وجود داری I know that you existپس نمــیر Stirb nichtگاهی اوقات عشق بعید می نماید Sometimes love seems so farمن اینجا منتظرم Ich warte hierعشق تو را نمی توانم رد کنم Your love I can't dismissمن اینجا منتظرم Ich warte hier
در برابر ظلم می ایستم تا آخرین نفس در دنیای خودم ......................چرا که من شرایط موجود را ماحصل سازش با ظلم که نطفه آن با نادانی و نفهمی بسته شده است می دانم.و این به خاطر این است که می خواهم از زیبایی جهان لذت برم و اگر می توانم در این مجموعه با عظمت به زیبایی آن بیفزایم؛
همچون طلوع با ابهت یک ستاره در شب کویر .

در قسمتي از اين کتاب ميخوانيم:
دوباره به اين نقطه نگاه کنيد. همين جاست. خانه اينجاست. ما اينجاييم. تمام کساني که دوستشان داريد، تمام کساني که ميشناسيد، تمام کساني که تا به حال چيزي در موردشان شنيدهايد، تمام کساني که وجود داشتهاند، زندگيشان را در اينجا سپري کردهاند. برآيند تمام خوشيها و رنجهاي ما در همين نقطه جمع شده است.
هزاران مذهب، ايدئولوژي و دکترين اقتصادي که آفرينندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بودهاند، تمامي شکارچيان و صيادان، تمامي قهرمانان و بزدلان، تمامي آفرينندگان و ويرانکنندگان تمدن، تمامي پادشاهان و رعايا، تمامي زوجهاي عاشق، تمامي پدران و مادران، کودکان اميدوار، مخترعان و مکتشفان، تمامي معلمان اخلاق، تمامي سياستمداران فاسد، تمامي «ابرستارهها» تمامي رهبران کبير، تمامي قديسان و گناهکاران در تاريخ گونه ما آنجا زيستهاند؛ در اين ذره غبار که در فضاي بيکران در مقابل اشعه خورشيد شناور است. زمين ذرهاي خرد در برابر عظمت جهان است. به رودهاي خون که توسط امپراتوران و ژنرالها بر زمين جاري شده، البته با عظمت و فاتحانه بينديشيد. اين خونريزان، اربابان لحظاتي از قسمت کوچکي از اين نقطه بودهاند. به بيرحميهاي بيپاياني که ساکنان گوشهاي از اين نقطه، توسط ساکنان گوشه ديگر (که از اين فاصله نميتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شدهاند.
بينديشيد چقدر اينان به کشتن يکديگر مشتاقند، چقدر با حرارت از يکديگر متنفرند. تمامي شکوه و جلال ما، تمامي حس خودمهمبيني بيپايان ما، توهم اينکه ما داراي موقعيت ممتاز در پهنه گيتي هستيم، به واسطه اين عکس به چالش کشيده ميشود. سياره ما لکهاي گمشده در تاريکي کهکشانهاست. در اين تيرگي عظمت بيپايان هيچ نشانهاي از اينکه کمکي از جايي ميرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد، ديده نميشود.
زمين تنها جاي شناخته شده است که قابليت زيست دارد. هيچ جايي نيست؛ حداقل در آينده نزديک که گونه بشر بتواند مهاجرت کند. مشاهدات، بله؛ استقرار، هنوز نه. خوشتان بيايد يا نه، زمين تنها جايي است که ميتوانيم روي پايمان بايستيم. گفته شده که فضانوردي تجربهاي است شخصيتساز که فرد را فروتن ميسازد. شايد هيچ تصويري بهتر از اين، غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنياي کوچکش به نمايش نگذارد. براي من اين تصوير تأکيدي است بر مسئوليت ما در جهت برخورد مهربانانهتر با يکديگر و سعي در گراميداشتن و حفظ کردن اين نقطه آبي کمرنگ؛ تنها خانهاي که تاکنون شناختهايم....
به نقل از سایت تابناک
علمای عظام را عقیده بر این است که در شرایط امتناع فرهنگی گرایشات باطنی فزونی یابد. بنظر پربیراه نگفتندی. زینرو تصمیم گرفتیم:
همه اضطرابات مهلکه(از قبیل آینده اصلاحات، بحران هویت در نظام سرمایه داری کمبود غذا و کاهش سطح زیر کشت برنج در تایلند و رکود زدن طلا و افزایش ارزش آن به ۱۵۰۰ دلار در هر اونس) را به کناری وانهاده و بقول پیرمرد، در سکوت زندگی بگذرانیم - شاید بدینطریق دست نامرئی آدام اسمیت یا امام زمان و یا انرژی کیهانی وارد کار گشته و امورات بشریت در وادی صحیح تری مشیت گردد. انشاءا...![]()
خواستیم مطالب مان دچار روزمرگی نشده و وبلاگ مان از کلیشه ی ماهنامه موفقیت به سردبیری یکی از آدم های موفق روزگار به در آید،همچنین احساس کردیم این نوع قلم فرسایی بیشتر مد روز بوده و درصد خوانندگان "جان" را افزایش خواهد داد:
هوا داشت سرد می شد، فکر کرد یک بادکنک دیگر هم که بفروشد به خانه می رود .کم حرف بود عادت نداشت مثل دیگر هم سن و سالهایش دنبال این و آن برود و همین سکوت او غالبا کار خودش را می کرد. زنی به او نزدیک شد و یک بادکنک خرید.
به خانه آمد .عمه اش قدری ماست برایش آورد بعد که پولهایش را در طاقچه گذاشت رفت زیر زمین. عمه اش را عین مادر دوست داشت. نمی خواست گذشته و آینده اش را در نظر مجسم کند.در واقع او پدرش را ندیده بود .عمه اش با بی میلی فقط به او گفته بود که قبل از اینکه او به دنیا بیاید پدرش مرده بود. مادرش بعد از ۷ ماهی که او را شیر داده دیگر گذاشته و رفته . عمه اش خوش نداشت که او زیاد در مورد آنها سوال کند . هوای خفه زیرزمین که به صورتش خورد ترجیح داد کمی روی پله ها بنشیند . زیرزمین پر بود از کتابها و مجلات پسر صاحب خانه که گفته بود دیگر آنها را نمی خواهد گاه از سر تفنن آنها را ورق می زد. چند شبی بود که خوابش نمی برد.سراغ کتابها می رفت و زیر طاق آسمان روی پله ها آنها را می خواند. کم کم آنقدر بین آن کتابها گم بود که دوست نداشت دیگر پارک برود . اما او باید کار می کرد.عطش عچیبی پیدا کرده بود .فکر می کرد که آگاهی چقدر خوب است و روزی خواهد توانست حرفهایی برای گفتن داشته باشد، وقتی بعضی حرفهای مگو را دانست احساس پوچی سراغش آمد. وقتی برای اولین بار بوی تریاک به کله اش خورد احساس کرد در خلسه عجیبی فرو میرود - دیگر همه چیز فراموش می شود. کم کم دیگر به خانه نمی رفت. در یکی از روزهای پائیز در میان در غریو ناله های باد در حالیکه overdoseکرده بود جسم نحیفش زیر چرخهای ماشینی که راننده اش اکس به رگ زده بود برای همیشه با زندگی وداع کرد. زندگی که ناخواسته در پوچی آغاز شده بود،پوچ ادامه یافت و پوچ پوچ پوچ پوچ تمام شد پوچ پوچ پوچ پوچ..............................
خواندن شاید دیرهنگام مائده های زمینی آندره ژید، مزاجمان را سودایی و در سرمان آرزوهای جدید و
عطش هوس های تازه پدید آورده است:
"خدا به من دل بسته است و من بدو.ما یکی هستیم.هنگامی که چنین می اندیشم ، با سراسر آفرینش یکی میشوم و در جامعه گسترده بشری محو و جذب میگردم."
خواندنش را به خوانندگان "جان" سفارش میکنم.
که"اندر میان رعایای شرق و غرب، چه از لحاظ اخلاقی و بلکه ژنتیک تفاوت بسیار بعید مینماید."
خداوند ازلی و ابدی است . ازل بوده است بعد زمان آغاز شده است.
اکنون، به گذشته پیوسته است و آینده به حال . پس ابد آغاز می گردد.
خورشید چند میلیارد سال پیش سوختن را شروع کرده و چند میلیارد سال دیگر خواهد سوخت.
به راستی شاید نتوانیم درک درستی از مفهوم و گذر زمان داشته باشیم.
همانطور که خاخام کارل مردوخ در ازمنه پیشین به درستی نبشته، لاجرم موجبات تنویر افکار اخلاف خود گشته: هر حادثه در طول تاریخ دو بار پدیدار گردیدی. یک بار واقعی و دگر بار به صورتی مضحک.
در عجبم چرا در مملکت گل و بلبل این صور مسخره و دل بهم زن بیش از دو بار و بلکه چند ده بار مکرر شده؟! محتملا باید به فیلم های سینمایی سیمای جمهوری اسلامی اش و دگر ارکان و اصول و اطوار این خطه بخورد . فی المثل جنبش مشروطه خواهی در سرزمین انگلو ساکسون ها کجا و در مملکت گل و بلبل کجا؟ انقلاب کبیر فرانسه و آمریکا کجا و انقلاب ما کجا؟ این اتفاقات مضحک هنوز هم جای تکرار بسیار دارد. بگذریم با این حال به یاد جملاتی از شیخ ادموند برغ (برک) فتادم :
امروزه قوانین فاقد آن وجهه احترام آمیز و توجه برانگیز اند. بی اثری آنها مایه تمسخر است و اجبار و واردار سازی آنها موجب نفرت. مرتبه و مقام و عنوان و همه شایستگی های فاخر جهان اجر و اثر خود را از دست داده اند. سیاست های خارجی ما به مانند اقتصاد داخلی مان به فساد گراییده است . تکیه ما بر دلها و قلبها سست شده. نمی دانیم چگونه باید در جایی کوتاه بیاییم و چگونه در محلی اعمال قدرت کنیم . کمتر چیزی در بالا یا پایین در خارج یا داخل درست و کامل است. با اینهمه از هم پاشیدگی و آشفتگی در ادارات در احزاب در خانواده ها در پارلمان در ملت از حد هر گونه بی نظمی روزگاران پیشین در گذشته است......
پس از چند ماهی صور فلکی در مداری مقدر و احوالات جوی مناسب گشته و بالاخره آسمان باریدنش گرفت؛ مصمم شده در گاهی دو نفره در زیر باران بگردیم..........ولی هنوز دقایقی سپری نشده، گام هامان سست گشته خواستیم به کلبه مان برگردیم .
مثل:سنگ گنده نزدن را علامت میدهد.
باری در راه ایستاده منتظر تاکسی- پدیده جدید قرون گذشته یوروپ و صد البته مترقی در ایران - شدیم ولی خبری نبود. مردمان این شهر از دیدن ما که در زیر باران در حال دوش گرفتن بودیم به غایت ذوق زده می شدند و در دل آرزو می کردند که ای کاش جای ما می بودند ولی خداوند جرات این مهم از ایشان سلب کرده بود.
چون نمی توانستند که جای ما باشند و چون عجله داشتند و چون اگر ما را سوار می کردند صندلی عقب شان خیس میشد و چون از بیماری های مسری مانند هپاتیت واهمه داشتند و چون ما برگه سلامتمان دستمان نبود، بنابراین ما در زیر باران عاشقانه و خیسانه با پای پیاده به خانه بازگشتیم.
نهایت الامر خیلی دوست داشتیم شبه جمله ای دعایی برای رانندگان تاکسی حواله نمائیم ولی چون به ساحت خوانندگان "جان" برمی خورد از آن در گذشتیم و زیر لب به ژاژخایی بسنده نمودیم.......
روح شما در سیر به سوی خداوند بر کشتی جسم شما جای گرفته است.از این رو ایمان داشته باشید که در فرجام کار به درک و شناسایی او توفیق خواهید یافت .
"آنچه را ما زشت و اهریمنی می نامیم چیزی جز ناپاکی جسم جهان نیست که ما باید از میان آن با کوشش راه خویش را به سوی پاکی وکمال روح جهان باز جوییم . آن حقیقت غایی، که از طریق تعقل مبتنی بر ایمان،بر ما ثابت میشود این است که زندگی بد و شر نیست بلکه خوب و خیر است . در حقیقت ما به جهان آمده ایم تا از راه استیلا بر بدیها به نیکی دست یابیم، زیرا تلاش بدی، برای جدا ساختن انسان از انسان،و و انسان از خدااست. اما نیکی حاصل وحدت مجدد میان خدا و انسان است بنابراین هر امر حیات تلاشی بیش نیست و تنها بر اثر ستیزه بر ضد ناپاکی و نقص است که به پاکی و کمال پی می بریم.
و نه "اجرام آسمانی که به خاطر گداخت میدرخشند و هر کدام در
مداری معین در حرکتند"
همچنین آب را و خورشید و ماه را..................![]()
هنگامی که ماه در افق دلبری میکند.
و"خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه"
از روز ازل بگو
از تنهایی
و از سختی و آسانی چیزها.
تو نیز به حرف هایم گوش کن
این اولین شرط دوستی است.
میگویم دوستی که تازه متوجه آن شده ام.
سالی که گذشت، بیش از پیش با خودم و دنیای اطرافم آشنا شدم
ولی در سختی................
همچون آهنی که باید آنقدر پتک بخورد تا شکل بگیرد........
..................و اینبار آبدیده تر از هر زمان می خواهم کران تا کران خدا را در نوردم.........
.......در مملکت گل و بلبل، هنگام انتخابات ، اینترنت را قطع می کنند چرا که این مملکت دشمن بسیار دارد در کمین
همه عالم و دنیا بر ضدش ائتلاف کرده اند و تقریبا همه مردم دنیا غیر از خودی ها ، نفوذی به شمار می روند.![]()
اه از هرچه قدرت و طرق حفظ آن، حالم به هم می خورد..![]()
بگذریم......داشتم فکر میکردم که از روز ازل تا الان واقعا بشر چه کرده است؟ بهتر بگویم فی المثل نسبت به سه هزار سال پیش چه تغییری کرده ایم ؟
و جوابش برایم یک کلمه بود:"هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ"
زندگی را با چشم های خودم می بینم، نه چشم های دیگران؛
می خواهم بروم دنبال ماجرای زنده بودن...................
چند روز پیش در اخبار، خبری خواندم که در آن مجید مجیدی هنگام دریافت جایزه اش به تفکرات
عبدالکریم سروش حمله برده و سعی در تحریک افکار عمومی علیه وی داشت. امروز خواندم که احمد
زید آبادی نکاتی در اینمورد مطرح کرده بود که بنظرم جالب بود؛
من نیز موافقم که یک کارگردان بدون اینکه سعی در درک صحیح فکر عبدالکریم سروش بکند، بهتر است
مراسم دریافت جایزه خویش را محل حمله افکار دیگران ننماید. من فکر می کنم سروش همین صحبت ها
را در قبض و بسط تئوریک شریعت نیز گفته بود و هدفش مقابله با برداشت توتالیتر از این بوده و نه توهین
و اهانت به ساحت پیامبر اسلام؛
و چه بهتر اینکه کارگردانان عزیز مملکت گل و بلبل در زمانیکه حوزه ها بشدت تخصصی شده و برای هر
افاضه فضلی نیاز به مطالعات جامع، بشدت احساس می شود، به حوزه تخصصی خود پرداخته و شان
خود را با به راه انداختن هیاهو مشوش نسازند.
گو تخم آن ملخ از زمین برکندی .
اگر میتوانید راهنمایی بفرمایید
کجا میتوانیم خریداری کنیم.اگر سپید ۳ باشد دو برابر قیمت هم
حرفی نیست.
در هر زایشی مرگی نهفته است و در هر مرگی زایشی.
در هر وحدتی کثرت است و در هر کثرت وحدتی.
حال به چشم میبینم این جمع آخشیج ها که با منطق ما جور نیست
ولی در جریان است.![]()
اینکه پروانه ایی با سختی زاده میشود در بهار و در خزان
میمیرد با آن ترکیب زیبا اش که تاکنون غیر از خود طبیعت
کسی قادر به آفرینش آن نبوده.یا انسانی که سالها زندگی
کرده تجارب زیاد آموخته ولی ممکن است دمی بعد
بمیرد. برایم بسیار عجیب است چرا طبیعت با آفریده هااش
چنین میکند.بی اختیار یاد رباعیات خیام افتادم که سال ها
پیش خوانده بودم:
جامی است که عقل آفرین می زندش صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
وین کوزه گر دهر چنین جام لطیف می سازد و باز بر زمین می زندش
یا:
یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک درآمدیم و بر باد شدیم
میتوانسته ام به آسمان نگاه کنم و به آن چیزی
فکر کنم که مسیح بر صلیب گفت:
אלהי אלהי למא שבקתני
"الهی الهی لما سبختنی"
اگر چه گهگاه نفس گیر است باز
زیبا است.
چون کرم ابریشم که برای پروانگی باید بهای اش را بدهد.
یا ماری که ناگزیر از پوست اندازی است.
به همین سادگی....................![]()
گاهی افراد خوابی میبینند و احیانا در آن خواب
الهاماتی که منشا آن معلوم نیست به ایشان
گفته می شود .تا اینجای کار هیچ مشکلی
نیست ولی کار از آنجا خراب میشود که فرد
این الهامات را باور کرده و بر اساس آن میخواهد
زمین و زمان را زیر و رو و آزادی دیگری را
تنها با توجیهاتی سلب کند!![]()
چه بسیار لحظاتی که در کنارش بهشت را تجربه کرده ام.
او هم چونان ستاره ی درخشان زیباست.
ولی من صاحب چیزی نیستم. فقط میتوانم از در کنارشان
بودن لذت ببرم و نه بیشتر......
و دم و باز دمم مملو از تو باشد.
خوابیدن بهترین تواند بود.زیرا عالم هپروت یک دنیای دیگر
با پارادایم های لرزان و شکننده مخصوص به خود است!![]()
خواب دختر همسایه را دیدن
سربریدن گنجشکی که از شدت سرما به خانه پناه آورده بود.
شروع سردردهای وحشتناک
سرمای شدید
درس های نفهمیدنی و ده گرفتن از فهمیدنی هایش
دعواهای بی پایان همه با هم
شور و نشاط و بی هدف در عین گیجی و
افسردگی مبهم که سالیان بعد خود را نشان داد........
سقفی بدون لوستر
دیواری که با آجرهای ارزان و گچی مزخرف ساخته شده
پنجره ای که کلی مفتول آهنی در آن کار گذاشته اند
حمامی که شیر آن آب سرد در زمستان پس میدهد
و آشپز خانه ای بی کابینت
دارم
بالاخره اسمم خانه است و دو نفر در آن بهم عشق می ورزند!
گهگاه برای فرار از امراض شهرنشینی در خیابان های اطراف به پیاده روی می روم.ظاهرا اینجا استکهلم شده است.همه مظاهر مدرنیته به چشم می خورد. از آن جمله:مردان با کت و شلوار اتو کشیده سوار بر بنز الگانس مدل کمپرسور و دختران با ابروان تاتو و لبان آتشین مدیون رژهای ضد آب مانند آخرین مدلهای اروپایی منتظر آقایان فوق الذکر. در میادین همه روزه جشن ولنتاین برپاست. کاتولیک تر از پاپ . ولی همه این شعایر غربی اینجا به شکلی مبتذل جریان دارد. الان به یکباره تصمیم گرفتم دیگر پیاده روی نروم .........!
چون خواسته اند واقع گرا باشند باید واقع بین باشیم
و به احساساتمان وقعی ننهیم!
مگر شدنی است؟!
دی ماه سردی بود.برف زیادی بارید و سپس یخ زد.
به چشم دیدم یکنفر ازین مردمان جلو خانه اش را پارو نکرد
و دیگرانی بودند که سر میخوردندی و زمین نوش کردی از مرد و زن
و پیر و جوان و احدی احساس مسئو لیت نکرد به جز
خورشید .
شاید هم برای زمین خوردگان و بینندگان نوعی انبساط
خاطر پدید آوردی و کمی از روزمرگی کاستی ولی همین
تفریح نیز تنها دو روز اول جالب نمودی و پس از آن روزمره گشتی!
در حاشیه ی متن قرار گرفته ام و خواسته بودم برخلاف
جریان باشم.باز فرصتی دست داده تا به این مفاهیم
همیشگی فکر کنم....
به نظرم می رسد که زمانه ی مطالب پر مغز و ارزش مند گذشته است.
انگاری همه چیز به سوی جواتیزه! شدن پیش میره.
خودم دوست دارم مطالبی بخونم که بعدش احساس
کنم وقتم را هدر ندادم ولی روز به روز تعداد این دست نوشته ها
کم تر و گم تر میشه مخصوصا وب نوشته ها که فکر می کنم
اکثرا حرفی برای گفتن ندارد .
آیا یکی از دلایل اش بی تفاوت شدن ما نسبت به اتفاقات و دنیای
پیرامون مان نیست؟
ظلم جور و محکومیت و ادعا تا کجا؟
یک قتل که احتمالا مانند ترور حریری در لبنان گروه
تحقیق بین المللی برای دستگیری مسببان اش
تشکیل خواهند داد و سالها بدنبال شان خواهند گشت و
بعد مانند خیلی جنایات دیگر فراموش خواهد شد!
ما هم مجبوریم با واقعیت کنار آمده به سر تکان دادنی اکتفا کنیم.
اما از ان میترسم که روزی ترور شیوه معمول تعامل با مخالفین گردد
و کم کم مردم کوچه بازار یکدیگر را ترور کنند و بعد هم القائده
مانندی مسئولیت آنرا بر عهده گیرد! با اینچنین تلاش مستمری که
انسان در پی گرفته دور از انتظار نیست.
خداوند گناهانش ببخشاد......
مگر از روز ازل چه گناهی کرده بودی؟
و چندی است که تو خود هم به دیگران ظلم میکنی.
انگاری عضوی از شبکه تاریکی گشته ایی.
زنهار!من انواع دلایلت جهت توجیه ماوقع را نمی پذیرم.
بودنش بدان فکر نکرده بودم:
"هر روز شاد، خودش به تنهایی یک معجزه است"
چون هزار و یک دلیل می تواند وجود داشته باشد که آنروز شاد نباشیم.
خدایا به خاطر اینهمه شادی و زیبایی سپاس.......
مانند بسیاری دیگر بر آن شدم تا هرطوری شده آنرا بخوانم!با زحمت فراوان
به دستم رسید و از قضا نیما هم در وبلاگ خود ترجمه ایی به مراتب بهتر
را لینک کرده بود.امروز خواندمش و خواندنش را به همه سفارش میکنم.![]()
حال فرض کنیم این کتاب توقیف نمیشد:خوب معلوم است مثل کتاب های
دیگری فرصت خواندنش دست نمی داد! دست ممیزی و سانسورچی و
توقیف چی و کتابفروش درد نکند.بازم ازین کارا بکنید.....![]()
ولی در کنارش باید انواع حیل شیطان را در نظر داشت
که میخواهد مرا همیشه درگیر جزئیات و چیزهای بیهوده کند.
تاکنون خیلی تلاش کرده ام .شاید موفقیت زیادی
نداشته ام ولی باز هم بیشتر سعی خواهم کرد.![]()
هر روز تولدی دیگر از مفهومت را نظاره گرم.
با اینحال چقدر طول کشید تا دوباره دریابم:"تنها تویی"![]()
ولی نگرانی عجیبی احساس میکنیم و از دیگران خواستاریم
با شرکت در این انتخابات و انتخاب نمایندگان اصلح به خودکامگان
و کسانی که فقط خود و منافع زودگذر خود را در نظر میگیرند
اجازه ی یکه تازی ندهند.
و یا میشل فوکو علیه الرحمه بیان کرده: حقیقت کوهی است در تاریکی
که ما با نورافکن ذهن خودمان تنها قسمتی از آن را میبینیم!
انگار واقعیت قرار بوده همیشه در پس پرده باقی بماند.
با می خوردن هم این پوشیدگی کشنده را فراموشی نتوان دگر.![]()

