تبليغاتX
پارادایم
با خواندن آرشیو میتوان فهمید که این وبلاگ نیز مانند چشمانمان ترجمان احساسمان در مواقع مختلف است .مانند اکنون که خشکیدن جوهر قلم قابل لمس است.
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

مقامات شیخیه 88/01/31 22:19
ناگهان شیخ احساس نمود کم کمک در حال فراموش شدن در خاطر خوانندگان و کلا از وبلاگ است. نه نامی و نه نشانی.پس پستی بدون هیچ معنا و مفهوم خاصی نگاشت تا بگوید با وجود غیبت صغری همچنان دستی بر آتش این کلبه درویشی دارد.
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

چندی است بر شیخ برات گردیده که سالها در چرخه pain&pleasure سیری دورانی داشته لیک بدان جاهل بوده . عجالتا شیخ راه برون شد زین labirent ندانست...... 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

فراموشی 87/11/11 11:31
چه سخت است خود را در آینه دیدن. 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

دعای جانانه 87/10/26 13:40
امیدوارم  اینجا یکی از منزلگاه های راهش قرار گیرد.
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

اک در ایران 87/10/08 21:37

the smile of God

استاد بر حق در قید حیات می فرماید:"او را باید در هارمونی پرواز گنجشگان یافت."

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

قال شیخنا:"زندگی مگر چیست جز روند گفتگوی انسان با او......"
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

فرار از خود 87/10/02 20:25
امروز تازه بر شیخنا  مشکوف گردید که برای رو به رو نشدن با خود چقدر درگیر هیچ و پوچ بوده است.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

کوهسار عزیزم 87/09/25 16:50
قریب پنج سال است که سعی و تلاشت را برای بهتر زیستن و فهمیدن می بینم.

چه بی باکانه به جنگ این شرایط سخت رفته ایی.

جسارت تو بارها باعث شده از گفتن "نمی توانم" شرم کنم.

مطمئنم به آرزوهایت می رسی چون از هیچ تلاشی فرو گذار نیستی

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

امروز بالاخره فهمیدم که تو تصمیم گرفتی خودت باشی و این خیلی خوشحالم کرد.

و بازم خوشحالم که فارغ از همه حقایق و زمان و مکان به ذهنت اجازه نوشتن می دی البته با کمی بدجنسی!

اینجا جایی که روح مان طوری که دوست داره می نویسه فارغ از هر دسته بندی

پس اجازه بده این بار روحت راوی باشه

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

ننویی در باغ 87/09/22 9:3

"شب بهاران"

یک دو دمی از شب بهاران را

به تلی از طلا نمی دهم.

چه خوش است بوی گل و

چه سیاه است سایه ماه

آنی که از کلاه فرنگی

همهمه و نوایی چنین سرخوشانه برمی خیزد.

و، خوشا جنبش ننویی در باغ

در شبی چنین ژرف و چنین سنگین ۱

سو تونگ- یو

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

...                                                                                             

تنها مانده ای مثل آفتاب                            اینجا همه بارهای سفر را                          

خسته مثل آفتاب                                        دور از چشم تو بسته اند

و داغ مثل آفتاب                                          ....تنها مانده ای

می دانم                                                    مثل آفتاب، می دانم

پرده را کشیده ای،در ها را بسته ای                 با این همه

به دیوارهای بی تفاوت تکیه داده ای             خوابهایت، مرا از یاد نبرده اند

مثل آفتاب؛ می دانم                                       که مانده ای و کاغذ های من

نه ابری است که آسمان تو بگذرد                       تو را از یاد نبرده اندکه رفته ای و قلم من

نه یک قطره باران که بر کویر تو ببارد                     و دست های من و خواب های من

 اینجا همه خوابند، اینجا همه خسته اند                .....می دانی!؟ 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

شاید عاشق ماندن و سوختن خواستنی تر از وصل باشد .
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

salut 87/09/14 23:30

سلام، بازم منم

Salut, c'est encore moi!

سلام خوبی؟

 

Salut, comment tu vas?

زمان برایم چه کند می گذرد

Le temps m'a paru très long

 

زمانی که دور از خانه و در اندیشه توام

Loin de la maison j'ai pensé à toi

 

سفر من اندکی طولانی تر شد

 

J'ai un peu trop navigué

 

و من احساس خستگی میکنم

Et je me sens fatigué

 

برایم قهوه ای درست کن

Fais-moi un bon café

 

قصه ای دارم که برایت تعریف کنم

J'ai une histoire à te raconter.

 

یکی بود یکی نبود.

Il était une fois quelqu'un

 

یک نفر بود که تو او را خوب می شناسی

 

Quelqu'un que tu connais bien

 

او به سفر دوری رفت

Il est parti très loin

 

گم شد و سپس پشیمان

Il c'est perdu, il est revenu

می دانی من کلی تغییر کرده ام

Tu sais, j'ai beaucoup change

 

فکر هایی تازه در سر دارم

 

Je m'étais fait des idées

 

درباره تو، در باره خودم و در باره ما

Sur toi, sur moi, sur nous,

 

فکرهایی احمقانه.چون دیوانه ای بیش نبودم

 

Des idées folles, mais j'étais fou.

 

تو چیزی بیشتری برای گفتن به من نداری

 

Tu n'as plus rien à me dire

 

چون من فقط یک خاطره ام

Je ne suis qu'un souvenir

البته شاید خاطرهای نه چندان بد.

 

Peut-être pas trop mauvais

 

دیگر هرگز نخواهم گفت سلام.......

Jamais plus je ne te dirai:

 

 

 

قال شیخنا:شب جمعه ای با آهنگ زیبای salut از Joe Dassin، در حس فرو رفته بودیم. خواستیم ثبتش کنیم.حالمان مستدام.........  

 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

گذراندن دوره ضرورت خدمت سربازی علاوه بر اینکه باعث شد در عرصه سیاست عملی قرار گیرم که فوق العاده برایم مفید بوده باعث شده هدر رفتن سرمایه های هنگفت توسط افراد سبک مغز را به چشم ببینم .

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

شاید مثل هر کس دیگه که در شرایط دشوارتری نسبت به گذشته قرار می گیره دچار پدیده "افسوس گذشته را خوردن" میشه منم اینطور شدم و دوست دارم  کمی آزادی گذشته ام را داشتم .شاید اگر به گذشته برگردم بیشتر قدر لحظاتم را بدانم من اعتراف می کنم از لحظات گران بهای زندگیم استفاده و بهره کافی را نبرده امبه سبک بزرگان:آه لحظات هدر رفته بی بازگشتم آه..........
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

نغز عارفانه! 87/08/29 20:12
قال شیخنا

                "چون با کوه همنوا می شوم چون عقابی ام بر فرازش در پرواز "

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

امیدوارم روزی برسد که بشر دست از  برتری طلبی نسبت به همنوع خود بردارد . شاید آنروز جنگ  و خونریزی کمتر شود .خیلی وقت است ذهنم ازین همه جنایت-مخصوصا از نوع یهودی آن- خسته شده

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

نمی دانم تا چه حد  محدودیت هایی که پیش روی ما وجود دارد  خود خواسته و خود ساخته است و آیا دیگران در ساختن این سدها چقدر نقش داشته اند ؟آیا همه این شرایط را خودمان به وجود آورده ایم یا ممکن است به ناچار در دام اضطراب دیگران گرفتار شده ایم ؟راه رهایی کجاست ؟

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

وقتی بدون آشنایی کافی با ادبیات لاتین  دفعتا به سراغ "آئورا" از فوئنتس بروید محتملا مثل من چیز زیادی دستگیرتان نخواهد شد .

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

اصالت لذت 87/08/04 10:2

جوات شدن یک روند بسیار خزنده ای است. معمولا شما خودتان متوجه این قضیه نمی شوید . به تدریج به دلیل نوع پوشش،نوع حرف زدن و کلا طرز فکر که حاصل محیط و سبک زندگی شماست، در یک گروه بندی خاص قرار می گیرید. کم کم با پیشی گرفتن نسلهای جدید شما به یک آدم دهه فلان نسبت داده می شوید.با این سیل اطلاعات به روز بودن کار سختی شده .گاهی هم نسل جدید در جوات شدن از شما پیشی می گیرند .یعنی الزاما همرنگ نسل جدید بودن به معنی جوات نبودن نیست!شاید با این پیچیده گی مفاهیم تنها بتوان  به اصل لذت مومن بود.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

انسداد فکری 87/07/22 21:1
امروز دعا کردم اضطراب و نگرانی از ذهن بشر زودتر رخت بربندد.او از این جهنم خود ساخته فرسوده و درمانده شده.خدایا کمک مان کن.........
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

کاش میشد زودتر و با بهای کم تر به آگاهی های ناب دست یابیم. 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

اوست زیبا 87/07/05 21:58
زیبا و جادویی همچون نقوش گنبد فیروزه ایی مساجد.
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

دیشب برای نظم دادن به جمعیت عظیمی از مردم مملکت گل و بلبل برده شدیم که به قبرستان شهدا جهت انجام فریضه شب زنده داری لیالی قدر پناه آورده بودند.وقایع اتفاقیه زیاد بود.فقط به این نتیجه رسیدم که شاید می بایست به پاییز و ریزش برگ ها امیدوار بود.شاید هم به اشتباه به بهار چشم دوخته ام ......

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

از خواندن رمان "میرا" نوشته کریستوفر فرانک، ترجمه لیلی گلستان لذت بردم.خواندنش را به دوستان پیشنهاد میکنم.
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

ناشکیبایی 87/06/21 18:51
دیوارهای " بهشت"  پدیدارند ولی دوست دارم دروازه های آن زودتر به رویم گشوده شود.
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

امروز دلم هوای کودکی ام را کرده بود. زمانی که سعی میکردم من هم لوبیای سحر آمیز بکارم .یا وقتی که کل روز را به جمع کردن سنگ های زیبا و صیقلی کنار رود میگذراندم .فکر کردم چرا اینقدر جذبه شدیدی برای بازگشت به کودکی در من ایجاد شده و تنها جوابی که توانستم بیابم این بود که آن زمان به خود واقعی ام نزدیک تر بوده ام..... 
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

خواندن دمیان از هرمان هسه بعد از دو ماهی ترک اعتیاد کتابخوانی و شست و شوی مغزی و پاک سازی اش از هرگونه خاطره ای در مورد علم و تحقیق و تفحص و کلا خاطرات قبلی،خون تازه ای به قلبم و سپس نورون هایم جاری ساخت.باورم شد هنوز میتوان کتاب خواند و از آن لذت برد! 
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

آموزشی! 87/05/19 8:43

این دوره، انس با صحرا و دیدن زیبایی هایش بود.

دوره دوستی های تازه و ماندگار و صمیمیتی ناب.

بیدار باش قبل از طلوع و خاموشی راس ساعت ۳۰/۹ شب.

نگهبانی در شب های مهتابی و ستاره باران صحرا فراموش ناشدنی است .

زندگی هرچه تمامتر در آنجا روان بود.

در عشق بازی گنجشک ها و گل های بوته های خارش،

عطش سیری ناپذیر ظهر، سمفونی جیرجیرکان

پژواک ناله کوه، وقتی که گلوله ها قلبش را می خراشید.

................چقدر زود گذشت...............

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

 

"در حال حاضر تنها هدفم اینست که به یاد بیاورم برای چه به زمین آمده ام و

رسالتم چیست؟"

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

تولد یک بوسه 87/03/25 19:30

امروز وبلاگ ما یکساله شد. داشتم فکر می کردم در این یکسال چقدر تلاش کردیم خوشی و شادی و دوست داشتن، پارادایم ذهنی خودمان و خوانندگان باشد و این باعث شد نسبت به سالهای گذشته که وبلاگی در کار نبود احساس خوشبختی بیشتری کنیم و انرژی مضاعفی در خود بیابیم . هرچند لحظات نفس گیر کم نبودند ولی هیچ وقت نخواستیم از آنها چیزی بگوییم تا کلبه مجازی مان سراسر مثبت باشد . 

احساس سبکی بیشتری داریم چرا که "پارادایم" به ما کمک کرد عشق را بیشتر بگستریم به طریقی که در عالم واقع ممکن نبود؛ از طرفی شبکه ای از دوستان ایجاد شد که ما کمتر احساس تنهایی مشترک می کنیم . 

ما باز هم می گوییم: خوشبختی از قلبی به قلب دیگر و از خانه ای به خانه ای دیگر سرایت میکند؛ می خواهیم جاری چون رود........شاعر چون چشمه.........بی پروا چون آبشار باشیم.  "آمین"

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

قبل از من نمیر                                                    Stirb nicht vor mir
شب آغوش خود را می گشاید                    Die Nacht öffnet ihren Schoß
به روی بچه ای که تنهایی نام دارد                    Das Kind heißt Einsamkeit
سرد و بی احساس                                       Es ist kalt und regungslos
و من به آرامی در این لحظه می گریم                 Ich weine leise in die Zeit
من نمی دانم اسمت چیست                          Ich weiß nicht wie du heißt
فقط می دانم که هستی                          Doch ich weiß dass es dich gibt
می دانم که زمانی کسی مرا                            Ich weiß dass irgendwann
دوست خواهد داشت                                               irgendwer mich liebt
 
او هرشب به خواب من می آید                        He comes to me every night
هیچ حرف نگفته ای بین ما نمانده                           No words are left to say
وقتی که دستانش را دور گردنم حلقه می کند With his hands around my neck
چشمانم را می بندم و از حال می روم            I close my eyes and pass away
 
من نمیدانم که او کیست؟                                         I don't know who he is
که تنها در رویاهم هست                                   In my dreams he does exist
عطش او مثل یک بوسه است                                        His passion is a kiss
و من قادر نیستم در برابر آن مقاومت کنم                          And I can not resist
 
اینجا من منتظرم                                                                 Ich warte hier
قبل از من لطفا  نمیر                                                   Don't die before I do
اینجا من منتظرم                                                                  Ich warte hier
قبل از من لطفا نمیر                                                        Stirb nicht vor mir
 
من نمی دانم که هستی ؟                                     I don't know who you are
فقط می دانم که وجود داری                                          I know that you exist
پس نمــیر                                                                                Stirb nicht
گاهی اوقات عشق بعید می نماید                     Sometimes love seems so far
من اینجا منتظرم                                                                 Ich warte hier
عشق تو را نمی توانم رد کنم                                  Your love I can't dismiss
من اینجا منتظرم                                                                Ich warte hier
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

طلوع یک ستاره 87/03/12 0:14

در برابر ظلم می ایستم تا آخرین نفس در دنیای خودم ......................چرا که من شرایط موجود را ماحصل سازش با ظلم که نطفه آن با نادانی و نفهمی بسته شده است می دانم.و این به خاطر این  است که می خواهم از زیبایی جهان لذت برم و اگر می توانم در این مجموعه با عظمت به زیبایی آن بیفزایم؛

 همچون طلوع با ابهت یک ستاره در شب کویر .

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

87/03/04 12:19

 

اين عکسي است که فضاپيماي «وويجر» از زمين گرفته است. عکسي که زمين را در فضاي بيکران نشان مي‌دهد.
 
«کارل ساگان»، ستاره‌شناس آمريکايي کتابي با همين عنوان نوشته است.

در قسمتي از اين کتاب مي‌خوانيم:

دوباره به اين نقطه نگاه کنيد. همين جاست. خانه اينجاست. ما اينجاييم. تمام کساني که دوستشان داريد، تمام کساني که مي‌شناسيد، تمام کساني که تا به حال چيزي در موردشان شنيده‌ايد، تمام کساني که وجود داشته‌اند، زندگي‌شان را در اينجا سپري کرده‌اند. برآيند تمام خوشي‌ها و رنج‌هاي ما در همين نقطه جمع شده است.

 

هزاران مذهب، ايدئولوژي و دکترين اقتصادي که آفرينندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده‌اند، تمامي شکارچيان و صيادان، تمامي قهرمانان و بزدلان، تمامي آفرينندگان و ويران‌کنندگان تمدن، تمامي پادشاهان و رعايا، تمامي زوج‌هاي عاشق، تمامي پدران و مادران، کودکان اميدوار، مخترعان و مکتشفان، تمامي معلمان اخلاق، تمامي سياستمداران فاسد، تمامي «ابرستاره‌ها» تمامي رهبران کبير، تمامي قديسان و گناهکاران در تاريخ‌ گونه ما آنجا زيسته‌اند؛ در اين ذره غبار که در فضاي بيکران در مقابل اشعه خورشيد شناور است. زمين ذره‌اي خرد در برابر عظمت جهان است. به رودهاي خون که توسط امپراتوران و ژنرال‌ها بر زمين جاري شده، البته با عظمت و فاتحانه بينديشيد. اين خونريزان، اربابان لحظاتي از قسمت کوچکي از اين نقطه بوده‌اند. به بي‌رحمي‌هاي بي‌پاياني که ساکنان گوشه‌اي از اين نقطه، توسط ساکنان گوشه ديگر (که از اين فاصله نمي‌توان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده‌اند.

بينديشيد چقدر اينان به کشتن يکديگر مشتاقند، چقدر با حرارت از يکديگر متنفرند. تمامي شکوه و جلال ما، تمامي حس خودمهم‌بيني بي‌پايان ما، توهم اين‌که ما داراي موقعيت ممتاز در پهنه گيتي هستيم، به واسطه اين عکس به چالش کشيده مي‌شود. سياره ما لکه‌اي گم‌شده در تاريکي کهکشان‌هاست. در اين تيرگي عظمت بي‌پايان هيچ نشانه‌اي از اين‌که کمکي از جايي مي‌رسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد، ديده نمي‌شود.

زمين تنها جاي شناخته شده است که قابليت زيست دارد. هيچ جايي نيست؛ حداقل در آينده نزديک که گونه بشر بتواند مهاجرت کند. مشاهدات، بله؛ استقرار، هنوز نه. خوشتان بيايد يا نه، زمين تنها جايي است که مي‌توانيم روي پايمان بايستيم. گفته شده که فضانوردي تجربه‌اي است شخصيت‌ساز که فرد را فروتن مي‌سازد. شايد هيچ تصويري بهتر از اين، غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنياي کوچکش به نمايش نگذارد. براي من اين تصوير تأکيدي است بر مسئوليت ما در جهت برخورد مهربانانه‌تر با يکديگر و سعي در گرامي‌داشتن و حفظ کردن اين نقطه آبي کمرنگ؛ تنها خانه‌اي که تاکنون شناخته‌ايم....

به نقل از سایت تابناک

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

علمای عظام را عقیده بر این است که در شرایط امتناع فرهنگی گرایشات باطنی فزونی یابد. بنظر پربیراه نگفتندی. زینرو تصمیم گرفتیم:

همه اضطرابات مهلکه(از قبیل آینده اصلاحات، بحران هویت در نظام سرمایه داری کمبود غذا و کاهش سطح زیر کشت برنج در تایلند و رکود زدن طلا و افزایش ارزش آن به ۱۵۰۰ دلار در هر اونس) را به کناری وانهاده و بقول پیرمرد، در سکوت زندگی بگذرانیم - شاید بدینطریق دست نامرئی آدام اسمیت یا امام زمان و یا انرژی کیهانی وارد کار گشته و امورات بشریت در وادی صحیح تری مشیت گردد. انشاءا...

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

خواستیم مطالب مان دچار روزمرگی نشده و وبلاگ مان از کلیشه ی ماهنامه موفقیت به سردبیری یکی از آدم های موفق روزگار به در آید،همچنین احساس کردیم این نوع قلم فرسایی  بیشتر مد روز بوده و درصد  خوانندگان "جان" را افزایش خواهد داد: 

هوا داشت سرد می شد، فکر کرد یک بادکنک دیگر هم که بفروشد به خانه می رود .کم حرف بود عادت نداشت مثل دیگر هم سن و سالهایش دنبال این و آن برود و همین سکوت او غالبا کار خودش را می کرد. زنی به او نزدیک شد و یک بادکنک خرید.

به خانه آمد .عمه اش قدری ماست برایش آورد بعد که پولهایش را در طاقچه گذاشت رفت زیر زمین. عمه اش را عین مادر دوست داشت. نمی خواست گذشته و آینده اش را در نظر مجسم کند.در واقع او پدرش را ندیده بود .عمه اش با بی میلی فقط به او گفته بود که قبل از اینکه او به دنیا بیاید پدرش مرده بود. مادرش بعد از ۷ ماهی که او را شیر داده دیگر گذاشته و رفته . عمه اش خوش نداشت که او زیاد در مورد آنها سوال کند . هوای خفه زیرزمین که به صورتش خورد ترجیح داد کمی روی پله ها بنشیند . زیرزمین پر بود از کتابها و مجلات پسر صاحب خانه که گفته بود دیگر آنها را نمی خواهد گاه از سر تفنن آنها را ورق می زد. چند شبی بود که خوابش نمی برد.سراغ کتابها می رفت و زیر طاق آسمان روی پله ها آنها را می خواند. کم کم آنقدر بین آن کتابها گم بود که دوست نداشت دیگر پارک برود . اما او باید کار می کرد.عطش عچیبی پیدا کرده بود .فکر می کرد که آگاهی چقدر خوب است و روزی خواهد توانست حرفهایی برای گفتن داشته باشد، وقتی بعضی حرفهای مگو را دانست احساس پوچی سراغش آمد. وقتی برای اولین بار بوی تریاک به کله اش خورد احساس کرد در خلسه عجیبی فرو میرود - دیگر همه چیز فراموش می شود. کم کم دیگر به خانه نمی رفت. در یکی از روزهای پائیز در میان  در غریو ناله های باد در حالیکه overdoseکرده بود جسم نحیفش زیر چرخهای ماشینی که راننده اش اکس به رگ زده بود برای همیشه با زندگی وداع کرد. زندگی که ناخواسته در پوچی آغاز شده بود،پوچ ادامه یافت و پوچ پوچ پوچ پوچ تمام شد پوچ پوچ پوچ پوچ..............................

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

خواندن شاید دیرهنگام مائده های زمینی آندره ژید، مزاجمان را سودایی و در سرمان آرزوهای جدید و

عطش هوس های تازه پدید آورده است:

"خدا به من دل بسته است و من بدو.ما یکی هستیم.هنگامی که چنین می اندیشم ، با سراسر آفرینش یکی میشوم و در جامعه گسترده  بشری محو و جذب میگردم."

 

خواندنش را به خوانندگان "جان" سفارش میکنم.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

کرامات شیخیه 87/02/08 23:16
شیخنا و مولانا پس از سالها غور و تفحص در مصاحف و با استعانت از علوم غریبه به این نتیجه رسیدی

که"اندر میان رعایای شرق و غرب، چه از لحاظ اخلاقی و  بلکه ژنتیک تفاوت بسیار بعید مینماید." 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

هستی و زمان 87/02/06 23:36
فرض کنیم علامه هایدگر در مفاهیم هستی و زمان غرقه می گشت:

خداوند ازلی و ابدی است . ازل بوده است بعد زمان آغاز شده است.

اکنون، به گذشته پیوسته است و آینده به حال . پس ابد آغاز می گردد.

خورشید چند میلیارد سال پیش سوختن را شروع کرده و چند میلیارد سال دیگر خواهد سوخت.

به راستی شاید نتوانیم درک درستی از مفهوم و  گذر زمان داشته باشیم.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

همانطور که خاخام کارل مردوخ در ازمنه پیشین به درستی نبشته، لاجرم موجبات تنویر افکار اخلاف خود گشته: هر حادثه در طول تاریخ دو بار پدیدار گردیدی. یک بار واقعی و دگر بار به صورتی مضحک.

در عجبم چرا در مملکت گل و بلبل این صور مسخره و دل بهم زن بیش از دو بار و بلکه چند ده بار مکرر شده؟! محتملا باید به فیلم های سینمایی سیمای جمهوری اسلامی اش و دگر ارکان و اصول و اطوار این خطه بخورد . فی المثل جنبش مشروطه خواهی در سرزمین انگلو ساکسون ها کجا و در مملکت گل و بلبل کجا؟ انقلاب کبیر فرانسه و آمریکا کجا و انقلاب ما کجا؟ این اتفاقات مضحک هنوز هم جای تکرار بسیار دارد. بگذریم با این حال به یاد جملاتی از شیخ ادموند برغ (برک) فتادم :

امروزه قوانین فاقد آن وجهه احترام آمیز و توجه برانگیز اند. بی اثری آنها مایه تمسخر است و اجبار و واردار سازی آنها موجب نفرت. مرتبه و مقام و عنوان و همه شایستگی های فاخر جهان اجر و اثر خود را از دست داده اند. سیاست های خارجی ما به مانند اقتصاد داخلی مان به فساد گراییده است . تکیه ما بر دلها و قلبها سست شده. نمی دانیم چگونه باید در جایی کوتاه بیاییم و چگونه در محلی اعمال قدرت کنیم . کمتر چیزی در بالا یا پایین در خارج یا داخل درست و کامل است. با اینهمه از هم پاشیدگی و آشفتگی در ادارات در احزاب در خانواده ها در پارلمان در ملت از حد هر گونه بی نظمی روزگاران پیشین در گذشته است......

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

پس از چند ماهی صور فلکی در مداری مقدر و احوالات جوی مناسب گشته و بالاخره آسمان باریدنش گرفت؛ مصمم شده در  گاهی دو نفره در زیر باران بگردیم..........ولی هنوز دقایقی سپری نشده، گام هامان سست گشته خواستیم به کلبه مان برگردیم .

مثل:سنگ گنده نزدن را علامت میدهد.

باری در راه ایستاده منتظر تاکسی- پدیده جدید قرون گذشته یوروپ و صد البته مترقی در ایران - شدیم ولی خبری نبود. مردمان این شهر از دیدن ما که در زیر باران در حال دوش گرفتن بودیم به غایت ذوق زده می شدند و در دل آرزو می کردند که ای کاش جای ما می بودند ولی خداوند جرات این مهم  از ایشان سلب کرده بود.

 چون نمی توانستند که جای ما باشند و چون عجله داشتند و چون اگر ما را سوار می کردند صندلی عقب شان خیس میشد و چون از بیماری های مسری مانند هپاتیت واهمه داشتند  و چون ما برگه سلامتمان دستمان نبود، بنابراین ما در زیر باران عاشقانه و خیسانه  با پای پیاده به خانه بازگشتیم.

نهایت الامر خیلی دوست داشتیم شبه جمله ای دعایی برای رانندگان تاکسی حواله نمائیم ولی چون به ساحت خوانندگان "جان" برمی خورد از آن در گذشتیم و زیر لب به ژاژخایی بسنده نمودیم....... 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

از کرامات شیخ ما این بود که مصمم گشت سرنوشت محتوم خویش  زیر و زبر سازد.
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

شیخنا توماس آکوئیناس می گوید:

روح شما در سیر به سوی خداوند بر کشتی جسم شما جای گرفته است.از این رو ایمان داشته باشید که در فرجام کار به درک و شناسایی او توفیق خواهید یافت .

"آنچه را ما زشت و اهریمنی می نامیم چیزی جز ناپاکی جسم جهان نیست که ما باید از میان آن با کوشش راه خویش را به سوی پاکی وکمال روح جهان باز جوییم . آن حقیقت غایی، که از طریق تعقل مبتنی بر ایمان،بر ما ثابت میشود این است که زندگی بد و شر نیست بلکه خوب و خیر است . در حقیقت ما به جهان آمده ایم تا از راه استیلا بر بدیها به نیکی دست یابیم، زیرا تلاش بدی، برای جدا ساختن انسان از انسان،و و انسان از خدااست. اما نیکی حاصل وحدت مجدد میان خدا و انسان است بنابراین هر امر حیات تلاشی بیش نیست و تنها بر اثر ستیزه بر ضد ناپاکی و نقص است که به پاکی و کمال پی می بریم.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

ازین به بعد میخواهم ستارگان را فرشتگان و رسولان نور بدانم

و نه "اجرام آسمانی که به خاطر گداخت میدرخشند و هر کدام در

مداری معین در حرکتند"

همچنین آب را و خورشید و ماه را..................

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

موازنه 87/01/06 23:53
آزادی ام را در آغوش میکشم.

هنگامی که ماه در افق دلبری میکند.

و"خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه"


 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

با من حرف بزن

از روز ازل بگو

از تنهایی

و از سختی و آسانی چیزها.

تو نیز به حرف هایم گوش کن

این اولین شرط دوستی است.

میگویم دوستی که تازه متوجه آن شده ام.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

 درسالی که گذشت، بیش از پیش با خودم و دنیای اطرافم آشنا شدم

ولی در سختی................new life

همچون آهنی که باید آنقدر پتک بخورد تا شکل بگیرد........

..................و اینبار آبدیده تر از هر زمان می خواهم کران تا کران خدا را در نوردم.........

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

.......در مملکت گل و بلبل، هنگام انتخابات ، اینترنت را قطع می کنند چرا که این مملکت دشمن بسیار دارد در کمین

همه عالم و دنیا بر ضدش ائتلاف کرده اند و تقریبا همه مردم دنیا غیر از خودی ها ، نفوذی به شمار می روند.

اه از هرچه قدرت و طرق حفظ آن، حالم به هم می خورد..

بگذریم......داشتم فکر میکردم که از روز ازل تا الان واقعا بشر چه کرده است؟ بهتر بگویم فی المثل نسبت به سه هزار سال پیش چه تغییری کرده ایم ؟

و جوابش برایم یک کلمه بود:"هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ"

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

خوشبختی 86/12/22 21:42
........دیگر نمی خواهم دنبال خوشبختی بروم.از حالا به بعد مستقلم،

زندگی را با چشم های خودم می بینم، نه چشم های دیگران؛

می خواهم بروم دنبال ماجرای زنده بودن...................

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

چند روز پیش در اخبار، خبری خواندم که در آن مجید مجیدی هنگام دریافت جایزه اش به تفکرات

 عبدالکریم سروش حمله برده و سعی در تحریک افکار عمومی علیه وی داشت. امروز خواندم که احمد

 زید آبادی نکاتی در اینمورد مطرح کرده بود که بنظرم جالب بود؛

من نیز موافقم که یک کارگردان بدون اینکه سعی در درک صحیح فکر عبدالکریم سروش بکند، بهتر است

مراسم دریافت جایزه خویش را محل حمله افکار دیگران ننماید. من فکر می کنم سروش همین صحبت ها

را در قبض و بسط تئوریک شریعت نیز گفته بود و هدفش مقابله با برداشت توتالیتر از این بوده و نه توهین

و اهانت به ساحت پیامبر اسلام؛ 

و چه بهتر اینکه کارگردانان عزیز مملکت گل و بلبل در زمانیکه حوزه ها بشدت تخصصی شده و برای هر

افاضه فضلی نیاز به مطالعات جامع، بشدت احساس می شود،  به حوزه تخصصی خود پرداخته و شان 

خود را با به راه انداختن هیاهو مشوش نسازند. 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

قحطی در سال 2567 86/12/15 16:15
و اما پودر لباسشویی نایاب گشته و حلاوت جشن هسته ایی بر لب.

گو تخم آن ملخ از زمین برکندی .اگر میتوانید راهنمایی بفرمایید

کجا میتوانیم  خریداری کنیم.اگر سپید ۳ باشد دو برابر قیمت هم

حرفی نیست.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

نمی دونم کجا خوندم که :

در هر زایشی مرگی نهفته است و در هر مرگی زایشی.

در هر وحدتی کثرت است و در هر کثرت وحدتی.

حال به چشم میبینم این جمع آخشیج ها که با منطق ما جور نیست

ولی در جریان است.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

رباعیات خیام 86/12/13 19:53
چند روزی بود که به یکی از کارهای طبیعت فکر میکردم:

اینکه پروانه ایی با سختی زاده میشود در بهار و در خزان

میمیرد با آن ترکیب زیبا اش که تاکنون غیر از خود طبیعت

کسی قادر به آفرینش آن نبوده.یا انسانی که سالها زندگی

کرده تجارب زیاد آموخته ولی ممکن است دمی بعد

بمیرد. برایم بسیار عجیب است چرا طبیعت با آفریده هااش

چنین میکند.بی اختیار یاد رباعیات خیام افتادم که سال ها

پیش خوانده بودم:

جامی است که عقل آفرین می زندش     صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

وین کوزه گر دهر چنین جام لطیف     می سازد و باز بر زمین می زندش

یا:

یک چند به کودکی به استاد شدیم     یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید             از خاک درآمدیم و بر باد شدیم

 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

در چنین لحظاتی که در زندگیم کم نبوده است تنها

میتوانسته ام به آسمان نگاه کنم و به  آن چیزی

فکر کنم که مسیح بر صلیب گفت:

אלהי אלהי למא שבקתני

"الهی الهی لما سبختنی"

 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

زایش در سختی 86/12/07 11:10
پیچیدگی و طول مدت رسیدن به او

اگر چه گهگاه نفس گیر است باز

زیبا است.

چون کرم ابریشم که برای پروانگی باید بهای اش را بدهد.

یا ماری که ناگزیر از پوست اندازی است.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

گاهی یک اشتباه کوچک. کل زندگی را به باد میده.

به همین سادگی....................

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

به نظر می رسد تفاوتها لازمه جهانند و  پذیرش این تفاوتها به منزله عبور از تفکر یکسو نگر  و پشت سر گذاشتن برخی تعصب هاست ........من این را به فال نیک می گیرم

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

گاهی افراد خوابی میبینند و احیانا در آن خواب

الهاماتی که منشا آن معلوم نیست به ایشان

گفته می شود .تا اینجای کار هیچ مشکلی

نیست ولی کار از آنجا خراب میشود که فرد

این الهامات را باور کرده و بر اساس آن میخواهد

زمین و زمان را زیر و رو  و آزادی دیگری را

تنها با توجیهاتی سلب کند!

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

جلوه ای از خدا در شریک زندگیم متجلی است.

چه بسیار لحظاتی که در کنارش بهشت را تجربه کرده ام.

او هم چونان ستاره ی درخشان زیباست.

ولی من صاحب چیزی نیستم. فقط میتوانم از در کنارشان

بودن لذت ببرم و نه بیشتر......

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

او..... 86/11/19 9:44
چونان ستاره ای درخشان....
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

کاش میشد تو را همچون نفس صبحگاهی در کشم

و دم و باز دمم مملو از تو باشد.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

به تازگی بر ما مکشوف گردیدستی که در برخی لحظات

خوابیدن بهترین تواند بود.زیرا عالم هپروت یک دنیای دیگر

با پارادایم های لرزان و شکننده مخصوص به خود است!

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

خاطرات سال 1995 86/11/12 22:44

خواب دختر همسایه را دیدن  

سربریدن گنجشکی که از شدت سرما به خانه پناه آورده بود.                                                          

شروع سردردهای وحشتناک

سرمای شدید 

درس های نفهمیدنی و ده گرفتن از فهمیدنی هایش

دعواهای بی پایان همه با هم

شور و نشاط  و بی هدف در عین گیجی و 

افسردگی مبهم که سالیان بعد خود را نشان داد........                                                        

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

شعر نو ! 86/11/11 15:7
من خانه ایم بی در و پیکر

سقفی بدون لوستر

دیواری که با آجرهای ارزان و گچی مزخرف ساخته شده

پنجره ای که کلی مفتول آهنی در آن کار گذاشته اند 

حمامی که شیر آن آب سرد در زمستان پس میدهد

و آشپز خانه ای بی کابینت

دارم

بالاخره اسمم خانه است و دو نفر در آن بهم عشق می ورزند!

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

گهگاه برای فرار از امراض شهرنشینی در خیابان های اطراف به پیاده روی می روم.ظاهرا اینجا استکهلم شده است.همه مظاهر مدرنیته به چشم می خورد. از آن جمله:مردان با کت و شلوار اتو کشیده سوار بر بنز الگانس مدل کمپرسور و دختران با ابروان تاتو و لبان آتشین مدیون رژهای ضد آب  مانند آخرین مدلهای اروپایی منتظر آقایان فوق الذکر. در میادین همه روزه جشن ولنتاین برپاست. کاتولیک تر از پاپ . ولی همه این شعایر غربی اینجا به شکلی مبتذل جریان دارد. الان به یکباره تصمیم  گرفتم دیگر پیاده روی نروم .........!

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

این روزها دیگر مجالی برای شعر نمانده.

چون خواسته اند واقع گرا باشند باید واقع بین باشیم

و به احساساتمان وقعی ننهیم!

مگر شدنی است؟! 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

دی ماه سردی بود.برف زیادی بارید و سپس یخ زد.

به چشم دیدم یکنفر ازین مردمان جلو خانه اش را پارو نکرد

و دیگرانی بودند که سر میخوردندی و زمین نوش کردی از مرد و زن

و پیر و جوان و احدی احساس مسئو لیت نکرد به جز

خورشید .

شاید هم برای زمین خوردگان و  بینندگان نوعی انبساط

خاطر پدید آوردی و کمی از روزمرگی کاستی ولی همین

تفریح نیز تنها دو روز اول جالب نمودی و پس از آن روزمره گشتی! 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

چندی بود فراموش کرده بودم که تک بعدی ام و اینکه

در حاشیه ی متن قرار گرفته ام و خواسته بودم برخلاف

جریان باشم.باز فرصتی دست داده تا به این مفاهیم

همیشگی فکر کنم....

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

با خواندن مطالب مختلف در رسانه ها

به نظرم می رسد که زمانه ی مطالب پر مغز و ارزش مند گذشته است.

انگاری همه چیز به سوی جواتیزه! شدن پیش میره.

خودم دوست دارم مطالبی بخونم که بعدش احساس

کنم وقتم را هدر ندادم ولی روز به روز تعداد این دست نوشته ها

کم تر و گم تر میشه مخصوصا وب نوشته ها که فکر می کنم

اکثرا حرفی برای گفتن ندارد .

آیا یکی از دلایل اش بی تفاوت شدن ما نسبت به اتفاقات و دنیای

پیرامون مان نیست؟

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

نزدیک است سیل حماقت ریشه انسانیت را از جا بر کند.

ظلم  جور و محکومیت و ادعا تا کجا؟

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

امروز با خواندن خبر ترور بوتو  ناراحت شدم.

یک قتل که احتمالا مانند ترور حریری در لبنان گروه

تحقیق بین المللی برای دستگیری مسببان اش

تشکیل خواهند داد و سالها بدنبال شان خواهند گشت و

بعد مانند خیلی جنایات دیگر فراموش خواهد شد!

ما هم مجبوریم با واقعیت کنار آمده به سر تکان دادنی اکتفا کنیم.

اما از ان میترسم که روزی ترور شیوه معمول تعامل با مخالفین گردد

و کم کم مردم کوچه بازار یکدیگر را ترور کنند و بعد هم القائده

مانندی مسئولیت آنرا بر عهده گیرد! با اینچنین تلاش مستمری که

انسان در پی گرفته دور از انتظار نیست.

خداوند گناهانش ببخشاد......

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

دکتر فاوست 86/10/02 11:28
بیگناه درونم چرا باید بار اینهمه آشفتگی و ترس بر شانه های نحیف تو باشد؟

مگر از روز ازل چه گناهی کرده بودی؟

و چندی است که تو خود هم به دیگران ظلم میکنی.

انگاری عضوی از شبکه تاریکی گشته ایی.

زنهار!من انواع دلایلت جهت توجیه ماوقع را نمی پذیرم.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

دیشب از پائولو کوئلو جمله ایی خواندم که به نظرم جالب بود و تاکنون در عین ساده

بودنش بدان فکر نکرده بودم:

"هر روز شاد، خودش به تنهایی یک معجزه است"

چون هزار و یک دلیل می تواند وجود داشته باشد که آنروز شاد نباشیم.

خدایا به خاطر اینهمه شادی و زیبایی سپاس.......

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

رازآلودگی 86/09/21 10:43
هر لحظه میفهمم قضیه خیلی پیچیده تر بوده است.

 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

به محض اینکه فهمیدم کتاب خاطره دلبرکان غمگین من از مارکز توقیف شده

مانند بسیاری دیگر بر آن شدم تا هرطوری شده آنرا بخوانم!با زحمت فراوان

به دستم رسید و از قضا نیما هم در وبلاگ خود ترجمه ایی به مراتب بهتر

را لینک کرده بود.امروز خواندمش و خواندنش را به همه سفارش میکنم.

حال فرض کنیم این کتاب توقیف نمیشد:خوب معلوم است مثل کتاب های

دیگری فرصت خواندنش دست نمی داد! دست ممیزی و سانسورچی و

توقیف چی و کتابفروش درد نکند.بازم ازین کارا بکنید.....

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

آدم شیدا بود! 86/08/27 16:11
تازه فهمیده ام که باید شیدا  باشم.

ولی در کنارش باید انواع حیل شیطان را  در نظر داشت

که میخواهد مرا همیشه درگیر جزئیات و چیزهای بیهوده کند.

تاکنون خیلی تلاش کرده ام .شاید موفقیت زیادی

نداشته ام ولی باز هم بیشتر سعی خواهم کرد.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

آه ای خدایم.

هر روز تولدی دیگر از مفهومت را نظاره گرم.

با اینحال چقدر طول کشید تا دوباره دریابم:"تنها تویی"

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

بولیتیغ! 86/08/10 17:9
ما نمیدانیم که تا انتخابات مجلس هشتم چه اتفاقاتی روی دهد.

ولی نگرانی عجیبی احساس میکنیم و از دیگران خواستاریم

با شرکت در این انتخابات و انتخاب نمایندگان اصلح به خودکامگان

و کسانی که فقط خود و منافع زودگذر خود را در نظر میگیرند

اجازه ی یکه تازی ندهند.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

همانطور که ملا بلخی در تمثیل آن فیل درون تاریکی می گوید

و یا میشل فوکو علیه الرحمه بیان کرده: حقیقت کوهی است در تاریکی

که ما با نورافکن ذهن خودمان تنها قسمتی از آن را میبینیم!

انگار واقعیت قرار بوده همیشه در پس پرده باقی بماند.

با می خوردن هم این پوشیدگی کشنده را فراموشی نتوان دگر.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |