من امروز به صورت کاملا تجربی فهمیدم که امیدوار بودن یعنی چه؟ تصور کنید در بیابانی بی انتها گیر افتاده اید. شما ناگزیر از انتخاب دو دیدگاه هستید اینکه یک جا بایستید و منتظر مرگتان باشید یا اینکه به امید نجات یافتن گام بردارید. در این صورت حتی اگر این تلاش شما عبث باشد بهر حال در وضعیتی بهتر از حالت قبلی می میرید. بنابراین درزمینه های مختلف این یک رفتار کارآمد است. اگر در امتحانی فکر کنید که قبول نمی شوید این تفکر شما را به یک حالت ایستا سوق می دهد برعکس اگر مثبت نگاه کنید دستاورد بیشتری نسبت به حالت اول دارید. بنابراین :
فکرکردن به اینکه دوست داشتنی هستید خیلی بهتر از این است که فکر کنید آدم بی مزه ای هستید. در این صورت کارهای شما خواه نا خواه شما را به سمت یک آدم دوست داشتنی هدایت خواهد کرد.
فکر کردن به اینکه اوضاع در کنترلتان است بهتر از این است که سررشته امور از دست شما خارج است.در این صورت شما بیشتر دست به عمل و سازندگی خواهید زد تا حالت قبلی .
فکر کردن به اینکه فردا روزبهتری است بهتر از این است که تصور کنید فردا هم یک روز است مثل روزهای دیگر طی شده.چرا که اینطوری کمتر دچار یبوست فکری خواهید شد.
مک آرتور:این که پرسیدن نداره البته که شما. ور خوشکلی شما، کیدمن سگ کی باشه......
که باران ببارد
و در پیشوازش دل من نباشد۱
محمد رضا عبدالملکیان
من آرایشگاه می روم، پس هستم.
این نکاتی راکه از ورای بارها تکرار - گاها تلخ - به آنها رسیده ام هرگز سعی میکنم فراموش نکنم:
روراست بودن با خودم ...وقتی از دست کسی ناراحت بشوم ولی او را راحت ببخشم مفهوم این بخشش آن است که من هیچ حساب شخصی قبلی با آن طرف نداشتم. اما زمانی که از کنار کوتاهی های یکی نمی توانم به راحتی بگذرم باید خیلی ساده بپذیرم که من مشکلم با طرف ریشه دار است و باید به چرایی آن بیندیشم.
دوم ظرفیت افراد را وقتی حرفی را به آنها می گویم مد نظر داشته باشم.
من می خواهم امروز بسیار سرحال باشم و..............
طی هفته ای که گذشت هم فیلم آخر الزمان را دیدم و هم کتاب سمفونی مردگان از عباس معروفی را خواندم.اولی سر حالم آورد دومی حالم را گرفت. شاید من هنوز زود باشد بعضی اظهار نظر ها را بکنم ولی این کتاب با اینکه جزئی ترین جزئیات را هنرمندانه توصیف کرده بود ولی تلخ بود. و تلخی تمام وجود آدم را فرا می گرفت. ناراحت شدم از وقتی که گذاشتم. من اگر واقعا آدم هدف مندی بودم اصلا از اول سراغ این کتاب که ناخودآگاه نازنینم را در خواب و بیداری به خود مشغول کند نمی رفتم.
ما به طبقه متوسط تعلق داریم . دیدگاههای من در طول زمان نسبت به پولدارها دائما در نوسان بوده.گاه آنها را آدمهای بی ملاحظه و خودخواهی یافته ام که جز به خود و منافع و خوشی خود نمی اندیشند و گاه آنها را آدم هایی یافته ام محترم که دارای فکری نظام مند بوده و ثروتشان را از رهگذر ذهنیت خوبشان بدست آورده اند.تا اینکه امروز فهمیده ام افراد چه پولدار و چه متوسط و بی پول مسئله مهم در موردشان این است که بدانند کیستند و به کجا می روند. حالا دیگردر نظر من ارزش این است که یک فردی که از او صحبت می شود چقدر از دنیای اطرافش مطلع است فرقی نمی کند از هر نظر سیاسی و فرهنگی و.....و چقدر از جایگاه خود در این موقعیت اطلاع دارد. حالا دیگر می دانم موفق از نظر من کسی است که دیدگاههای ذهنی اش با واقعیت های دنیای اطرافش بیگانه نباشد. برخی افراد فقط محدوده کوچکی را می بینند و از دنیای در حال گذار کنارشان بی خبرند به خاطر همین تاکتیک های حرکتی شان گاه با واقعیتی که در بیرون در جریان است مغایرت دارد. از جمله خود من . حالا دیگر می دانم که هر طرحی می ریزم باید بدانم این طرح قرار است در کشوری مثل ایران یک کشور بی ثبات به مرحله اجرا در آید یا در جایی دیگر. حالا که اهمیت این موضوع را کشف کرده ام تازه فهمیده ام تا الان چقدر ادم تک بعدی بوده ام. خوشحالم .آدم های تک بعدی در موقعیت های مختلف ناکارآمد عمل میکنند چون هنر دیدن مسئله از زوایای مختلف را ندارند. حالا مثلا دیگر در مورد پول سعی میکنم همه جانبه و واقع بینانه نگاه کنم. مردم به افراد پول دار نزدیک می شوند همه از فرد غیر پول دار کناره میگیرند چون احساس می کنند که مایه دردسر است. اگر وضع من یکم از اینی که هست بالاتر بود بی شک در تمام میهمانی های خانم x شرکت داشتم و تلفن این خانه مدام زنگ می خورد . همه حاضر بودند شراکتی با من کاری را شروع کنند و قس علی هذا.
گاهی وقتها کودکم می شود که به خاطر دیر شدن غذایم و گرسنه بودنش می خواهد خودش را از پنچره پرت کند پایین؛ یا زنگ بزند به مادر بزرگش.
گاهی وقتها احساسی که بهش دارم احساسی است که به پدرم دارد و آنقدر واقعی است که بابا صدایش می کنم و او خیلی طبیعی و با حوصله بچه گی های مرا تحمل می کند.
گاهی وقتها دوستی می شود باظرفیت که می توانم در مورد نامردمی های زمانه پیشش گلایه و درد و دل کنم و او با من همفکری و همدردی کند.و شانه هایش را در اختیارم قرار دهد.
و دست آخر همسرم می شود و من با او زن و شوهر بازی میکنم................................
پی نوشت 1:یکی از کارهایی که از انجامش واقعا خوشم نمی آِید گرد گیری و کلا پاک کردن است.حاضرم کوه بکنم ولی گرد گیری نکنم. .البته اینکار شاید از عوارض افسردگی یا زندگی مجردی دانشجویی یا همان تنبلی این لغت آشناست. هر چند دلیل واقعا علمی آن غیر منطقی بودن من در آن زمینه است.
پی نوشت 2: چند روزی است که حالم خوب است و نا امید نیستم. من بمیرم هم زیر بار تغییرات ناشی از هرمون های زنانه گی نمی رم.
اسکاروایلد
«من نیازهایی دارم که بخاطر آن تو را محکوم می میکنم.»
فردریک پرز
باز هم اید ...ایگو....سوپرایگو......در مطالعات جدیدم اخیرا متوجه شده ام که برای متفاوت بودن یا با اصطلاح شاعر و نویسنده و فیلسوف و کلا هنرمند شدن آنقدر به ایدم (نهاد یا ناخودآگاهم) در رویا پردازی میدان داده ام که برای خودش کسی شده و من ضعیف من راه زیادی برای کنترل کردن آن دارد. امان از دیدگاههایی که در ما تخم لق متفاوت بودن را شکستند.
پیش نوشت: این نوشته را از این جا خواندم.لااقل مطالعه آن در این حد که آدم دشمن خود را بشناسد خوب است.
سازمان ملل اعلام کرده است که مصرف نیمی از مواد مخدر جهان در ایران، روسیه و اروپا است. این سازمان طی گزارشی در روز چهارشنبه بیست و نهم اکتبر اعلام کرد که در سال 2008 چهارده تن هروئین و حدود 450 تن تریاک تولید شده در کشور همسایه ایران یعنی افغانستان در ایران مصرف شده است که این کشور را به همراه چند کشور دیگر از جمله روسیه در فهرست بزرگترین مصرف کنندگان مواد مخدر در جهان قرار میدهد.
در همین زمینه دکتر مهدیس کامکار از جنبه های آسیب شناسانه ی مصرف مواد مخدر چنین توضیح می دهد:
مسائل سی سال اخیر در ایران یعنی بی ثباتی و غیرقابل پیش بینی بودن شرایط اجتماعی به لحاظ سیاسی و خیلی مهم تر به لحاظ اقتصادی یعنی این که حتا نمی شود پیش بینی کرد که فردا شرایط اقتصادی چه قدر بدتر خواهد بود از دلایل افزایش مصرف مواد مخدر است. وقتی که بی ثباتی وجود دارد انسان به عنوان یک موجود زنده نمی تواند ساز و کار های روانیاش را برای تطابق به کار بگیرد. وقتی که نتواند ساز و کار های روانی و فیزیکی اش را برای تطابق به کار بگیرد یک تئوری هست به نام درماندگی یا ناامیدی که تئوری پایه ی افسردگی است.
در یک آزمایش فرد یک موش را در دستش می گیرد . اول خیلی فشار می دهد، موش خیلی سعی و تقلا می کند که حرکت کند. بعد موش از حرکت می ایستد. فشار را برمی دارد باز موش حرکت نمی کند. بعد حتا دستش را باز می کند و موش حرکت نمی کند. این یک تئوری است که اگر سازوکار های اجتماعی و روانی فرد به محیط اش قالب نشود آن وقت دچار درماندگی و نا امیدی می شود.
درماندگی و ناامیدی هم باعث اضطراب و افسردگی می شود. یکی از خوددرمانی هایی که اصولن به صورت سنتی در جوامع بشری وجود دارد استفاده از داروهایی است که یک جوری اضطراب و افسردگی را تسکین می دهد که این ها تخدیر کننده هستند. در تمام جوامع هم وجود دارد.
به عنوان مثال کوکائینی که برای کارگران معدن در برزیل به کار می بردند یا در آمریکای لاتین، همین موضوع است. برای این که آدم ها بیشتر کار کنند و کمتر نا امید باشند. اصولن کسانی که خوددرمانی با داروهای غیر قانونی میکنند در 90 درصد اوقات کارشان توام با سندروم های روان پزشکی یعنی اضطراب افسردگی مشکلات شخصیتی قبلش یا همزمان یا بعدش همراهش است.
ادامه مطلب
به تازه گی متوجه شده ام که به هر میزان که انسان موفق می شود حوزه هایی از ناخودآگاهش را خودآگاه کند، انسان تر میشود. چون حیوانات موجوداتی هستند که ناخودآگاه صرف هستند آنها چرایی رفتارهایشان را نمی دانند. تمام پیشرفت های بشری مدیون بالارفتن آگاهی اش بوده است.به این ترتیب می خواهم نتیجه گیری کنم نصف بیشتر حرفهایی که افراد می زنند برخاسته از خودآگاهی ضعیف و ناخودآگاهی قوی است بنابراین این حرفها ارزش پرداختن و تفسیر ندارند. مثل این که شما به تحلیل حرفهایی یک آدم مست بنشینید.
امیدوارم این نکته مهم را در تعامل با آدم ها فراموش نکنم و بی جهت فکر نازنینم را درگیر آنها نکنم.
پی نوشت: این استدلال زیبا را از سیروس عزیز قرض گرفتم . زمانی که داشتم با او در مورد حرف دوستی که مرا آزرده خاطر ساخته بود صحبت می کردم.
می زند باران به شیشه
مثل انگشت فرشته
![]()
قطره قطره
رشته رشته
«شاعر: نمی دانم»
به مناسبت پائیز زیبا و افسون گر
امشب هوا سرمای دلچسبی داشت. با پیشنهاد زیبای مک آرتور رفتیم پشت بام بساط ذغال برای شام درست کردنم را چیدیم و دست آخر آمدیم پایین و شام را که خوردیم رفتیم سراغ کتری که با آهنگ زیبایش می جوشید و چای دم کردیم و به تماشای ماه کامل که حلقه زیبایی بر گردنش داشت نشستیم چند صباحی است که به دلیل دقیقا عجله کار بودنم و ضعف باورم نسبت به معنادار بودن جهان، احساس بی انگیزه گی سریع مرا احاطه می کند و مک آتور مهربان با حرفهای زیبایش مرا از این فاز بیرون می آورد امشب هم از آن شب ها بود . ماه را که لحظه به لحظه زیر ابرها پیدا و پنهان می شد می دیدم و برای چندمین بار به خودم قول می دادم که بچه گانه و شاید احمقانه و مزخرف فکر نخواهم کرد. این حالات من دیگر بین دوتایی مان شوخی شده ......آی آی ناامیدی خونم داره می ره بالا. و از این قبیل ........چای خوردیم و سیروس دست آخر گفت چقدر زیبایی بی منت درو برماست و من مصمم شدم عجله و بی قراری را کنار بگذارم و به زیبایی آبهای جهان بیندیشم.و در مورد مهارت لذت بردن بیشتر بیندیشم..
امروز هم حلیم پختم هم فسنجان هم کلی خوابیدم هم بعد از کلی امروز و فردا کردن چند تکه لباس را که به خاطر جنس خواصشان باید میخیساندم و می شستم شستم. بعد ساعت نه و ربع شب فکرش را بکن رفتیم با مک آرتور نون خامه ای گرفتیم فقط چون من هوس کرده بودم.(چه خودخواه) دیشت هم ساعت سه خوابیدیم. قبلش کلی با مک آرتور حرف زدیم و تخمه خوردیم در مورد این قضیه او صحبت می کرد که واقعا پرداختن به پاره ای چیزها قدم گذاشتن بر سبیل دیوانه گی است. در مورد بعضی افراد هم که گذشته شان را ول کن نیستند حرف جالبی می زد اینکه به هر حال اگر فجیع ترین اتفاقات و محرومیت ها هم در زندگی کسی افتاده باید درش را بگذارد و الان را دریابد اگر می تواند از چیزی لذتی ببرد آن را از خود دریغ نکند. وا دادن کار راحتی است و به عبارتی ....خل بودن، مهم این است که آدم سررشته زندگی اش را دستش بگیرد. زندگی برخی ها وقعا در این خصوص مثال زدنیست مثل نلسون ماندلا یا گاندی هرکی که مثل نلسون سالها در زندان بود به راحتی به خودش حق می داد که ناامید باشد به یاد و در غم روزهای از دست رفته ولی او عین مرد ایستاد.
در مورد این بزرگ مرد اینجا مفصل بخوانید.fa.wikipedia.org/wiki/
گاهی وقتها، گویی توانایی دیدن خود را خارج از متن زندگی ندارم.به خاطر همین دست به قضاوتهای سطحی و شدیدا شتاب زده می زنم و تکرار می کنم رفتاری را که به نتیجه ای ثابت مثل همیشه ختم می شود.این ندیدن کلیت باعث ناامیدی های مقطعی من می شود که غر غرو های آن سر مک آرتور بیچاره خالی می شود. تازه فهمیده ام که اسم این کارم غر زدن است یعنی مدام احساس نارضایتی کردن بی هیچ صبوری و بی هیچ جستجو و تمرکزی برای یافتن راه حل.
ولی اینبار دیگر باید کاری کنم که قضیه فرق کند. یعنی اجازه ندهم که شخصیت من از لابه لای یک مشت ویژگی های آسیب پذیر تعریف شود.من مثل یک نمازخوان مومن حتی اگر نتوانم روزی پنج بار به شمردن داشته ها و شکرگزاری ها از بابت آنها بپردازم، لااقل روزی یک بار باید بیایم و در اینجا اعلام کنم که هستم و از بیرون به زندگی خود در کلیت آن می نگرم بی آنکه احساس کنم فقط در این اقیانوس دارم دست و پا می زنم از الان به نتایج آن امیدوارم چون چند دلیل قاطع برای ایجاد چنین حالات نامطلوب یافته ام که این دلایل دست به دست هم می دهند و از من یک آتشفشان فعال می سازند از آن جمله:
۱- تمیز نکردن به موقع پذیرایی و آشپزخانه و تبدیل آن به یک بحران
۲- سر وقت نشستن ظرفها یا حتی عدم خیساندن آنها و مواجه با یک کوه ظرف که با عصبانیت و هیجان منفی باید سراغشان بروم.
۳- دو روز یک بار به حمام رفتن به جای روزی یک بار حمام رفتن.
۴- دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن.بی هیچ فعالیت چشمگیری در موقع شب بیداری.
۵- به موقع سر کلاس هایم حاضر نشدن و استرس کشیدن و عذر خواهی از شاگردانم.
۶- دیر آرایشگاه رفتن
۷- بیان غیر واضح و ناصحیح خواسته هایم.
۸- فراموش کردن خدا به عنوان کانون معنا دار زندگی
۹- توقف صحبت و دعاکردنم با خدا.......
پی نوشت: اضافه می کنم
اضافه می کنم که مک آرتور را خیلی دوست دارم و از او بخاطر صبوری ها و بزرگواری هایش تشکر می کنم . امیدوارم بداند که هر وقت خاطر عزیزش را مشوش می کنم چقدر احساس گناه سراغم می آید.

