تبليغاتX
پارادایم

 یک زمانی شاید زمانی دور، حسی در من به نام خدا وجود داشت که انسجام عجیبی به من و افکارم می بخشید.گره های موجود خود را به صورت نوشته یا صحبت های طولانی در خلوت خانه، پیش او می بردم و احساس خاطر جمعی داشتم. در مسائل اجتماعی و در برابر تنوع برخوردها و افکار بقیه  آدمها یک منطق قوی مرا همراهی می کرد و آن این بود که من نیت بدی در قبال آنها ندارم . قضاوتشان نمی کنم . و سعی در جلب نظر یا رضایت آنها ندارم. اگر کاری برایشان از دستم برآید هم دریغ ندارم. در عین حال خود را به دست نوسانات روحی آنها نمی سپارم.

 ایمان من به درستی  این منطق،باعث می شد که افراد در قبال من گارد نگیرند و بلکه به گونه ای احساس راحتی انسانی داشته باشند. هرچند شاید این اعتماد در مورد برخی ها دیر ایجاد می شد. ولی من براحتی در چشمان  افرادی که شاید حتی برای اولین و آخرین بار با آنها به خاطر کاری برخورد داشتم می خواندم که این باور عمیق چگونه با باور عمیق درون آنها ارتباط برقرار کرده و آنها را خلع سلاح کرده است. آن موقع حتی از تاثیری که این  صداقتم داشت دچار غرور نمی شدم حسی در من بود که بی  نیاز از این قبیل غرور ها بود. نمی دانم کجا – شاید در متن کتابها یا تجربه های بزرگ سالی ام و اصرارم به منطقی بودن زیاد-این راهنمای درونی را گم کردم. تمام مسائلم به یک طرف حساسیت پنهان و آشکارم به دیگران شروع شد . شروع کردم به قضاوت افراد و از آن بدتر به اینکه آنها ممکن است در مورد فلان کار من چه برداشتی داشته باشند.دچار ترس و ناآرامی شدم.اهمیت دادن به مردم به عنوان آینه تمام نمائی از متنوع ترین و شکننده ترین باورها ،  آن انسجام قبلی را تبدیل به هزاران تکه کرد. آن موقع ها که خودم را برای مک آرتور بازگو می کردم آرام می شدم اما آن نارضایتی سر جایش بود.احساس سرخوردگی می کردم .ولی باز مبارزه می کردم اما نتیجه ای در بر نداشت. علاقه عجیبی به بحث در مورد بی خاصیت بودن مذاهب داشتم. همینطور اینکه بخواهم افراد را با منطق خود همراه کنم و آنها را متقاعد سازم.........................تلاش های عبثی که فوق العاده می تواند از آدم نیرو بگیرد.

حالا با این حس جدیدی که سراغم آمده خاطر جمع شدم که اصلا آن حس ربطی به مذهب ندارد، البته شاید بعضی ها آنرا در متن مذهب جستجو کنند و به آن برسند- مهم این استکه من دیگر کاری به باورهای  بقیه ندارم .دیگران آزاد هستند که دنیا را از دریچه خود ببینندو.....

امروزصبح  بعد از سالها در رختخواب خود، فارغ از هر فکر به ظاهر قشنگ اما عقیم سابق خود، به شنوایی خود تمرکز کردم . به یاد روزهایی که تمرین تمرکز می کردم  و جواب می گرفتم.----------صدای خواندن یک قناری براحتی صدای غالب تمام صداهای معمول روز بود که به گوشم می رسید.

.....ته شمعی را که دود می کند خاموش نکن،......... حتی بوی آن راه را به ما نشان می دهد........

"ایبسن"

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

دعا 88/04/28 13:38

به آن حسی  که این روزها در قلبم جوانه زده، اعتماد می کنم.........چرا که احساس می کنم آرامش و هماهنگی مرا با پیرامونم زیاد کرده، ..........دعا میکنم دعا می کنم و با حسی به نام خدا ساعتها به گفتگو می نشینم،................

امیدوارم ثباتم را در این قضیه از دست ندهم.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای «کی» پرسید:

اگر کوسه‌ها آدم بودند با ماهی‌های کوچولو مهربانتر می‌شدند؟

آقای کی گفت: البته! اگر کوسه‌ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی‌ها جعبه‌های محکمی می‌ساختند

همه جور خوراکی توی آن می‌گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی‌های کوچولو را هم داشتند

برای آن‌که هیچ‌وقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاهگاه مهمانی‌های بزرگ بر پا می‌کردند

چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!

برای ماهی‌ها مدرسه می‌ساختند

و به آن‌ها یاد می‌دادند

که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهی‌ها اخلاق بود

به آن‌ها می‌قبولاندند

که زیباترین و با شکوه‌ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد می‌دادند که چطور به کوسه‌ها معتقد باشند

و چه‌جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده‌ای که فقط از راه اطاعت به دست می‌آید

اگر کوسه‌ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می‌کشیدند

ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می‌آوردند که در آن ماهی کوچولوهای قهرمان

شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند

همراه نمایش، آهنگ‌های محسور کننده‌ای هم می‌نواختند که بی‌اختیار

ماهی‌های کوچولو را به طرف دهان کوسه‌ها می‌کشاند

در آن‌جا بی‌تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهی‌ها می‌آموخت

«زندگی واقعی در شکم کوسه‌ها آغاز می‌شود» ۱

 شعر  از وبلاگ سرکار خانم منیرو روانی پور

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

دیشب فهمیدم اگر خواست واقعی  یا همان سیمتوم من پول دار شدن بود الان به آن رسیده بودم. خواست واقعی من باید یک چیزی تو مایه های اسطوره شدن ، متفاوت بودن از همه یه سر و گردن بالاتر بودن است و وه که این طمع به کجا ها که مرا نمی کشاند؟

و چقدر از من انرژی می گیرد............

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

ریتم باران 88/04/19 11:47

در یک شب زیبای مهتابی روز پنج شنبه، از پنجره باز رو به آسمان اتاق خواب یک زوج هم می تواند صدای جرو بحث به گوش برسد و هم صدای معاشقه.......این دو هر یک به نوعی زیبایند همچون ریتم موزون دانه های یک باران

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

در هر کاری اصولا تجربه خیلی مهم است مثل یک پسنداز با ارزش می ماند. یکی از افسوس های من بر می گردد به این قضیه که کاش با تجربه های فعلی ام به کارهای سابقم و علی الخصوص به روابط سابقم  بر می گشتم.اصولا تجربه  کاری هرچه بیشتر باشد میزان حرف زدن کم می شود یا لااقل به جا و به حد نیاز حرف زده می شود. در مورد من که حرف زدن و توضیح دادن زیاد ناشی از احساس عدم امنیت است. من اگر می توانستم  به دلیل  زیاد حرف زدن و علی الخصوص حرف زدنم با تن صدای بالا پی ببرم خیلی خوب می شد. صدا گفتم یاد این قضیه افتادم که اخیرا چند نفر به من گفته اند که صدایم برای خواندن خوب است و گوش نواز ......یک چیزی که جلوی هنرنمایی مرا می گرفت این بود که متن ترانه ها را کامل بلد نبودم. حالا تو فکر هستم که متن ترانه ها را بیشتر دقت کنم. مطمئنم اگر به برنامه هیئت ژولی بود یا ژوری در تیوی پرشیا راه پیدا می کردم صد در صد به مرحله دوم می رسیدم ..شاید به این قضیه به طور جدی بپردازم.........................

کولی ام خسته و سرگردانم

ابر دلتنگ پر از بارانم

پای من خسته از این رفتن بود قصه ام قصه دل کندن بود.......

کاش الان یکی بود برای من چایی می آورد .....حمام هم باید بروم و آشپزخانه هم که صدایم می زند طبق معمول.....

یک ایراد بزرگ ماها این است که سریع می خواهیم به نتیجه برسیم بدون در نظر گرفتن باید ها و پیش نیاز های مسئله پیش رو.....در مورد زبان هم خانواده های عزیز توقع دارند که بچه هایشان یک شبه راه صد ساله بروند.من تا قبل از  این تلاشم این بود که این قضیه را به خانواده ها حالی کنم و لی دیگر از این تلاش عبث دست بر خواهم داشت.

یک جمله ای هم توی تلفن به سیروس گفتم که بهتر بود نمی گفتم چون آشفته ام می کند .خوب چیکار کنم  من فضای آن کافی شاپ را نپسندیدم  قهوه نشان تمدن است واقعا واقعا شاید من فقط دلم رفت از این بابت که یاد دوران دوستی ام افتادم .امروز هم این فرصت دست داده باید سریع کارهام رو بکنم و بعد خودم را خوشگل کنم و به دیدار ستوان یکم مک آرتور بروم..........تصمیم گرفته ام چند تا از کوک های مغنعه ام را بر دارم توضیحش بماند برای بعد......

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

چند روزیست که ماهواره ما قطع است و فرصت تنظیم آن نیز دست نمی دهد،به خاطر همین من قدری کلافه ام و سرم را بیشتر با خواب گرم می کنم یا مثلا به هم ریختن آشپرخانه و مرتب کردن دوباره آن..کاش وردی بود که میشد با خواندن آن این قبیل کارها را انجام داد........دیگر حوصله این چند ماه خدمت مک آرتور را ندارم.امروز بی صبرانه و با شوق اخبار را دنبال می کردم تا شاید خبر جدیدی بشنوم اما خبر امیدوار کننده ای نشنیدم اما خوب طبق قانون جاذبه تلاش می کنم تصویرسازی کنم که همین فردا خدمت مک آرتور تمام شده و ما در ساحل رامسر در حال قدم زدن هستیم و برای خودمان هی نقشه می کشیم.مسافرتی که برایم پیش آمد حس و حال کار را کاملا از من گرفته است.حال کار ندارم دوست دارم کار جدید انجام دهم..معامله های میلیاردی........وارد شدن به مباحث روانشناسی برای من بسیار خوب بود چون خیالم را راحت کرد از بابت خیلی چیزها......یک زمانی از جمله دغدغه هایم خواندن کتاب بود، حالا نه اینکه اینطور نباشد ولی لااقل الان ، پی به ولع بیمار گونه ام در این مورد برده ام.از دیروز بگویم که سیروس آماده باش بود.چقدر این لباس های فرم برازنده اش است.با آن لبخند شیرینش ....قرار گذاشتیم و در مجالی نه چندان کوتاه باهم به کافی شاپ رفتیم حس خوبی داشتم انگا ر که برای اولین بار می دیدمش .........

شاید اگر زندگی من از صبح تا شب امتداد ایده آل هایم بود از هر نظر از نظر نوع خانه دکراسیون آن و.......ماجراجویی به سرم نمی زد من بودم و همسر عزیزم و گوشه دنجی و شاید آرتور کوچولویی اما در حال حاضر هیچ یک از شرایط به میل من نیست و این مرا به فاز مقاومتی شدیدی وارد می کند که واقعا مایوسانه و خسته کننده است.از این همه، باید، که منطق من به من القاء می کند حالم به هم می خورد. مگر آدم چند بار به دنیا می آید..

امروز دوستی به من گفت راستی بیمه هم رد می کنی؟ گفتم نه؟ شاید این از بی فکری ام باشد اما من بیشتر از اینکه غم فردایم باشد بیشتر نگران اینم که الانم چگونه می گذرد.قبل تر ها یک سری سختی ها را به پشتوانه جهان بینی خاصی که از خلا ل کتابها و باورها و تجربه های شخصی ام به آنها رسیده بودم، تحمل می کردم اما حالا فهمیده ام از بیخ و بن اشتباه بوده یک راه گریز بوده هیچ کس مرا مجبور نکرده اینی باشم که هستم، در روزهای گرم تابستان سوار تاکسی شوم.......برای پیدا کردن جنس مورد دلخواهم به به چند سوپری سر بزنم و دست آخر به یک جنس دیگر رضایت دهم این پله ها را بالا و پایین بروم در این فکر باشم که آیا نان شیرمالهای داغی که گرفته ام از نان شیرمالهای قبلی در خود قاطی دارد یا نه؟گوشتی که گرفته ام مال یک بره است یا یک گوسفند پیر................این باورهای مذهبی  اختراع شده اند تا آدم جوابی داشته باشد به ندای هزاران نارضایتی که در صورت ادامه می توانند عمیق ترین خوابها را هم به هم بزنند و البته برای هماهنگی و قابل کنترل بودن.......این را گفتم دلم شدیدا گرفت ازاحساس و هیجانی که برای انتخابات خرج کرده بودم و از ان چیزی نماند جز احساس شدید حماقت.........

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

دوستت دازم 88/04/07 21:11
خودت ......حرفهای قشنگت........افکارت و باورهایت را دوست دارم سیروس جان ........به یاد لحظات زیبایی که در شمال داشتیم می بوسمت

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |


تعريف عقده رواني

عقده ها (complex) موضوعات عجيبي که در اعماق وجود انسان قرار گرفته باشند تلقي نمي شوند بلکه مجموعه هاي رفتاري پيوسته حاضري هستند; همانند استعداد موسيقي يا بهتر بگوئيم زبان خارجي آشنايي که در ما وجود دارند و ما جز در يک موقعيت خاص از آنها استفاده نمي کنيم. به بيان ساده تر عقده ها بخش هاي رفتاري اي هستند که به صورت تکه تکه به حيات خود ادامه مي دهند و در «من» آدمي ادغام نشده اند و به صورت گستره پررنگي از «علا يق» خود را نشان مي دهند. ذوق عامه اين واژه را در معنايي نسبتا خاص به کار مي برد و آن به معني «وجود مانع در جريان طبيعي يا عادي يک فعاليت» يا «ناراحتي روحي يا امتناع از رفتار سازگار عادي» است. ولي اين برداشت عمومي از واژه عقده نسبتا اشتباه است چرا که در نوشته هاي اکثر نظريه پردازان بزرگ، عقده لزوما رفتار نابهنجار نيست. براي مثال بودن (Boubouin) روانکاو سوئيسي مي نويسد: «اين عقده ها نيستند که نابهنجار و مرضي هستند بلکه برخي از دگرگوني ها يا تورم آنهاست که بيمارگونه تلقي مي شود». وي به متمايز کردن عقده هاي عادي مي پردازد و درباره آنها مي گويد «اينها ارکان روح» هستند.
از نظر وي عقده هاي عادي همان تمايلا ت و گره هاي علا يقي هستند که در وجود کليه انسان هاي روي زمين وجود دارند و تقريبا 3 دسته هستند:
الف) علا قه به شي» (که با رفتارهاي مربوط به آن شي» خاص مشخص مي شوند مثل وصول، تماشا کردن، شناختن، تملک، احتراز کردن، خراب کردن و مانند آن).
ب) علا قه به «من» و اعتبار آن (از راه مقايسه خود با ديگري، اثبات وجود خود، حق خواهي، شناساندن خود و شناختن خويش و...).
ج) علا يق شخصي ويژه (نظير يک سري رفتارهاي خاص و کنش - واکنش ها).
عقده هاي عادي يا طبيعي ممکن است به صورت حالا ت مرضي در آيند براي مثال «کنجکاوي» يک انگيزه طبيعي است و طي آن لذت ديدن و دانستن دنبال مي شود. در ميان کنجکاوي ها، کنجکاوي درباره جنس مخالف امري طبيعي است. ولي ممکن است با فردي مواجه شويم که در اين راه با ممانعت ها و تنبيه هايي روبه رو شده است که هم آتش کنجکاوي او را تيزتر کرده اند و هم در وي احساس گناه پديده آورده اند. لذا در او «عقده اي» پيدا مي شود که مربوط به علا قه اي شديد و احاطه گر براي شناخت و برملا  ساختن اسرار و رموز به طور کلي و مطالب مربوط به جنسيت به طور اخص است. لذا چنين فردي تمايل به رفتارهاي اغواگرايانه و نمايشي پيدا مي کند وانگهي به نحو مقاومت ناپذيري مجذوب اسرار و رموز است و «محرم» انجمن هاي مخفي شدن را در سر مي پروراند... بنابراين عقده اي در وي شکل مي گيرد که بودون آن را عقده خودنمايي لقب داده است. بنابراين عقده يک گرايش عادي است ولي در اثر احاطه مفرطي که بر مجموعه روان و رفتار پيدا مي کند، به صورت مرضي در مي آيد و انعطاف «من» انسان را از بين مي برد و آزادي آدمي را محدود مي کند. اين جاست که يونگ معتقد مي شود «هنگامي که عقده اي بر ما حکومت مي کند ما ديگر خودمان نيستيم... يک عقده فعال گاهي ما را در يک حالت عدم آزادي غوطه ور مي سازد...».


شيوه هاي عملکرد عقده ها

چهار عملکرد اصلي وجود دارد که مستقيما در تغيير شکل عقده ها دخيل هستند:
1- اعتلا . در اثر اين عملکرد، عقده به قلمرويي انتقال مي يابد که از لحاظ اجتماعي يا معنوي مقبول باشد و براي «من» انسان به صورت يک فعاليت حاوي رغبت يا علا قه و حتي ارزش (اجتماعي، اخلا قي، معنوي يا زيباشناسي) درمي آيد. براي مثال اگر عقده ويرانگري بر نياز به ويران ساختن، شکستن و خرد کردن اشيا مسلط شود به صورت تخصص در مواد منفجره، معادن، ساخت يا آزمايش ماشين هاي خراب کننده و کاربرد ابزارهاي ويژه انهدام و خرد کردن اعتلا  مي يابد. اما اگر همان عقده بر نياز به آزارگري مبني بر کشتن، شکم دراندن، سوراخ کردن، تکه تکه کردن، خونريزي و غيره سلطه يابد، اعتلا هاي اجتماعي متعددي امکان بروز مي يابند که از مامور اعدام تا قصابي و حتي تخصص در جراحي يا پزشک قانوني را دربرمي گيرد. عقده خودنمايي مثال ديگري است. عقده خودنمايي (نشان دادن خود، به نمايش گذاشتن خود و بدن، جلب توجه ديگران، ايفاي يک نقش در برابر ديگران، خود را مورد تحسين قراردادن و...) از لحاظ اجتماعي کليه فعاليت هاي مربوط به صحنه، صفحه تلويزيون، بساط و تريبون و موارد مشابه را در بر مي گيرد; از نقش يک فروشنده دوره گرد گرفته تا استاد دانشگاه در حين تدريس و سخنراني پرشور يا حتي کمدين حرفه اي. همچنين عقده حقارت با کاربرد تواضع و کناره گيري ارادي و افراطي اعتلا مي يابد.
2- تلافي. از کوششي براي انکار عقده از طريق ايجاد يک رشته رفتارها در مورد همان موقعيت هاست; رفتارهايي که دقيقا عکس رفتارهاي عقده اي است. مثلا راه رفتن با گام هاي صدادار و نظامي ضمن زدن سوت و خوشحالي به هنگام شب در حالي که فرد ترس بسيار از تاريکي دارد! اين امر خود يک رفتار لحظه اي براي تلا في است. به خود باد انداختن، خود را معتبر نشان دادن و حالت نخوت به خود گرفتن به منظور ترساندن ديگران: درحالي که فرد مايل است هر چه زودتر خود را نجات دهد! اين نوع رفتار همانا رفتاري موقعيتي است که به منظور پنهان داشتن احساس حقارت يا احساس گناه اتخاذ مي شود. مثال اگر يک مجرم قديمي و کهنه کار است که به صورت يک تصحيح کننده بي گذشت کليه خطاها يا يک پيرو آرمان ها و ارزش هاي اخلاقي به صورت جزمي در مي آيد.
3- جبران: اين عملکرد که بسيار شبيه تلافي است عبارت است از باطل ساختن اثرات مغشوش کننده يک عقده ضمن ايجاد يک رفتار معکوس موفق و رضايت بخش براي فرد. مثلا کودک 10 ساله اي که از يک عقده حقارت در رنج است و علت آن ضعيف بودن، بيمار بودن يا از لحاظ جسماني در بين گروه همسن  و سال ها توان کمتر داشتن است، تلاش خواهد کرد و از راه  جبران به يک برتري ذهني يا هنري فايق آيد و در يکي از اين دو زمينه به درخشندگي و کمال آرماني برسد.
4- توجيه دفاعي: توجيه دفاعي يا توجيه عقلاني عبارت است از خنثي کردن کامل عقده يا بهتر بگوييم انکار فعالانه آن. يکي از نمونه هاي مناسب اين عملکرد توجيه دفاعي عقده احساس گناه در فرد کمال طلب افراطي است: اين فرد برعکس اکثر مردم که به سادگي از خود و از کار خود حتي اگر دلخواه نباشد، راضي مي شوند، شخص دقيقي است که به صورت افراطي در پي کمال است. در توجيه عقلاني فرد ديگر از عقده خود رنج نمي برد زيرا آن را انکار کرده است.


ويژگي هاي رفتار عقده اي

واکنش يا رفتار عقده اي داراي خصايص زير است:
1- رفتار عقده اي افراطي، حد ناشناس و اغراقآميز است; بدين معني که با کوچکترين نشانه اي به راه مي افتد. مثلا مرد يا زني که به يک عقده طردشدگي مبتلا شده است و فرمول تکراري «من طرد شده ام» يا «هيچ کس مرا دوست ندارد» ورد زبان اوست، داراي واکنشي شديد است; يعني داراي واکنش شديد عاطفي و فاصله گيري خشن از ديگري، فقط به اين بهانه که شيوه استقبال شما از وي به هر دليلي همراه با محبت، خوشحالي و ظواهر مثبت مورد انتظار آن مرد يا زن نبوده است.
2- خود مختاري عقده ويژگي  ديگر واکنش عقده اي است به اين معنا که مي تواند عليرغم خواست ارادي «من» فرد به حرکت درآيد و رفتار او را تعيين کند. يونگ در اين زمينه مي نويسد: «عقده ها داراي گونه اي خودمختاري بارز هستند و شباهت به موجودات مستقلي دارند که در درون روح ما گونه اي زندگي انگلي را طي مي کنند.»
3- خود شخص نسبت به عقده داشتن خودآگاهي ندارد يعني نمي داند کدام عقده را دارد مگر در يک صورت و آن هنگامي است که در برخي از موقعيت ها يا شيوه کلي زندگي خود، احساس ممانعت، مزاحمت يا رکود کند.
4- بايد ميان عقده و يک عادت تمايز قايل شد. عادات نيز همانند عقده ها به نحوي استقلال پيدا کرده اند و از من ارادي خارج هستند; چنان که جويدن ناخن، وسواس، کندن مو، سيگار کشيدن و... به خودي خود عقده شمرده نمي شوند. عقده فقط در پاسخ به يک موقعيت واقعي پديدار مي شود و يک واکنش «عاطفي و اخلاقي» نسبت به يک موقعيت خاص است. «ناتواني در تحمل کمترين سرزنش يا کمترين شوخي» نشانه اي از يک عقده است حال آنکه تيک هايي مانند «پلک زدن» از نشانه هاي داشتن عقده نيستند.


سرزمين اسرارآميز عقده ها

هنري موراي فهرستي از عقده ها را معرفي کرده است که به شرح زير هستند. وي معتقد است اين عقده ها نابهنجار نيستند مگر زماني که به صورت افراطي آشکار شوند و اجازه ندهند که شخصيت به صورت انعطاف پذير رشد کند:
1- عقده مهرطلبي دهاني (complx aggression oral): اين عقده ترکيبي از فعاليت هاي دهاني، تمايلات پذيرا و نياز به حمايت و حفظ شدن را نشان مي دهد. نمودهاي رفتاري اين عقده شامل مکيدن، بوسيدن، خوردن، نوشيدن، تشنه محبت بودن، همدردي، حفاظت و عشق است.
2- عقده پرخاشگري دهاني (complx aggression oral): رفتارهاي دهاني و رفتارهاي پرخاشگرانه را به صورت توام شامل مي شود از جمله گاز گرفتن، تف انداختن، فرياد کشيدن و پرخاشگري زباني مثل ريشخند و طعنه.
3- عقده طرد دهاني (Complex rejection oral): رفتارهايي مثل استفراغ کردن، ايرادي بودن افراطي در مورد غذا، کم خوردن، ترسيدن از آلودگي دهان (مثلا  ترس از بوسيدن)، ميل به انزوا و اجتناب  کردن از وابستگي به ديگران را شامل مي شود.
4- عقده طرد مقعدي (Complex rejection anal): پرخاشگري غالبا بخشي از اين عقده است ودر رفتارهاي خصمانه و آزارگرانه،  بي رحمي، ويرانگري، قشقرق،  انداختن و پرت کردن  اشيا،  شليک کردن تفنگ و منفجر کردن مواد منفجره نشان داده مي شود.
5- عقده نگهداري مقعدي (Complex retention anal): در انباشتن، پس انداز کردن و جمع کردن اشيا به صورت وسواسي يا افراطي، پاکيزگي، آراستگي،  نظافت، لجبازي و خساست خود را نشان مي دهد.
والدين بيش از حد پرتوقع و کنترل کننده که آموزش توالت رفتن را خيلي زود يا خيلي شديد تحميل مي کنند احتمالا  موجب شکل گيري اين عقده در کودک مي شوند.
6- عقده انزواي ساده: اين عقده به صورت ميل به بودن در مکان هاي کوچک، گرم و تاريک که امن و پرت باشد تجربه مي شود. براي مثال فرد ممکن است آرزو کند که به جاي اينکه صبح از رختخواب بلند شود، زير پتو بماند.
افراد داراي اين عقده به وابسته بودن به ديگران، منفعل بودن، گرايش داشتن به رفتارهاي امن  و آشنايي که در گذشته کارساز بوده اند، متمايل هستند.
7- عقده ميزراهي (Complex urethral): عقده ميزراهي که منحصر به نظريه موراي مي باشد، به جاه طلبي مفرط، حس تعريف شده عزت نفس، خودنمايي، شب ادراري و خودشيفتگي مربوط مي شود. اين عقده با اقتباس از مظهر افسانه اي يونان که به قدري به خورشيد نزديک شد که موم نگهدارنده بال هاي او ذوب شد، گاهي اوقات عقده ايکاروس ناميده مي شود. اشخاص داراي اين عقده  هدف هاي بلندپروازانه دارند و روياهاي آنها با شکست بر هم مي خورد!
به غير از هنري موراي روانکاوان ديگري نيز به برخي از عقده ها اشاره کرده اند. براي مثال «بودون» به توصيف عقده هاي زير پرداخته است:
1- عقده اديپ: عقده اديپ پيش از هر چيز گرهي در احساسات شديد است، احساساتي که زندگي عاطفي کودک بين 3 تا 5 سالگي را تشکيل مي دهد و به طور کلي در بردارنده اميال عاشقانه کودک نسبت به ولي جنس مخالف خود از يکسو و رقابت حسودانه همراه با آرزوي مرگ نسبت به ولي هم جنس از سوي ديگر مي باشد. نام عقده اديپ از داستان اديپ شاه اثر سوفوکل گرفته شده است. اين عقده در دختران عقده الکترا ناميده مي شود.
از لابه لاي تعبير و تفسير خلق و خو هاي تکراري زندگي روزمره، عشق ها و «تعهدات» مي توان به شکل بروز يافته اين عقده پي برد. مثلا يک فرد پرخاشجوي انقلابي موجودي است که نتوانسته است بر عقده اديپ خود فايق آيد و پرخاشگري خود (که در اصل در مسير مخالفت با پدرش است) را به پرخاشگري عليه قدرت حاکم بدل ساخته است و اين مطلب به منظور به اثبات رساندن خود به عنوان يک قدرت است...
2- عقده قابيل: اين عقده که صورت بيمارگونه طرد و پرخاش نسبت به موضوعي مزاحم و نامطلوب است، همان عقده حسادت برادري است، عقده اي که به صورت رفتارهاي طرد، منع، بي اعتبار ساختن و پرخاش نسبت به هر رقيب واقعي يا فرضي درآمده است.
3- عقده تخريب: اين عقده تمايل به خراب کردن، ضايع ساختن، کثيف کردن، به هدر دادن و از ديدگاه فرهنگي، خراب کردن و عيب جويي کردن و بي اعتبار ساختن ديگران و عقايد است. اين عقده مي تواند در حد ساديسم (يعني لذت بردن از رنج دادن ديگران، صدمه زدن و تنبيه کردن) يا خودآزاري (يعني لذت بردن از آزارخود در پي چيزي که موجب رنج فرد مي شود و خوش آمد از درد کشيدن) پيش رود.
4- عقده خودنمايي: شامل ميل مفرط به ديدن و ديده شدن، شناختن و دانستن، تحسين و توجه ديگران را تحريک کردن، در جريان اسرار و رموز قرار گرفتن و... مي شود.
5- عقده تولد: اين عقده تغذيه کننده ترديدهايي درباره اصل يک مطلب يا چيز يا هويت است و مبدا ترديدهاي شخصيتي است که حتي ممکن است چهره اي روشنفکرانه و تعميم گرايانه به خود بگيرد و به صورت پرسش هايي درباره منشا پيدايش انسان يا تصورات مربوط به تولد دوباره (مثل تناسخ) در آيد.
6- عقده ديان (Diane): يا عقده دختري که مي خواست پسر باشد: عقده اي که منشا حق طلبي هاي زنان، طرد زن بودن، مادر بودن، رفتارهاي ظريف زنانه و وظايف زنانه است.

ساير عقده ها

همچنين بسياري از نظريه پردازان ديگر به توصيف و نامگذاري عقده ها پرداخته اند که در اينجا فقط نمونه هايي از آنها ارائه مي شود:
1- عقده ژوناس (Jonas): اين عقده به معني گرايش به در امان نگه داشتن خويش است و برگشت خيالي به داخل شکم مادر و پناه بردن به يک حامي به محض آنکه مشکلات اعلام خطر مي کنند.
2- عقده لوهنگرين: مبني بر سعي در تامين سعادت ديگران  و خانواده خود، ضمن چشم پوشي از لذات زندگي براي خويشتن و سپس با رسيدن به اين هدف ناپديد شدن، است. (لوهنگرين قهرمان افسانه اي آلمان بود که دعوت به نجات شاهزاده خانم برابانت مي شود. او شاهزاده را از دست دشمنانش نجات مي دهد و با او ازدواج مي کند. اما از دختر مي خواهد که هرگز راز مربوط به اصل او را نپرسد، چون به قول خود وفا نمي کند، لوهنگرين با همان زورق سبدي که به وسيله قويي کشيده مي شد، دختر را ترک مي گويد).
3- عقده پرومته (Promethee): يا عقده اديپ در عرصه حيات معنوي عبارت است از تمايل به داشتن قدرتي همانند استادان خويش، پي بردن به رمز قدرت آنان و مجذوب خود ساختن آنان، ضمن قبول خطر برانگيختن خشم و انتقام آنها. (پرومته نخستين موجد تمدن جهان به شمار مي رود و چون به جاي گوشت گاو، استخوان هاي آن را به زئوس هديه کرد و آتش را از آسمان ربود و به انسان هديه کرد، مورد خشم او قرار گرفت).
4- عقده امپدوکل (Empebocle): مبني بر آنکه آتش بزرگترين پاک کننده است و بنابراين اين فرض «به آتش انداختن خود» و خودسوزي باعث تغيير مدار دنيايي مي شود که مي خواهيم «کانون» روشنگر آن باشيم.
5- عقده ژوکاست (Jocaste):  در بين زنان عبارت است از نياز به حفظ پسر خود در نزد خويش و خاموش ساختن تمايل به استقلال و تمايل به اثبات مرد بودن پسر خود از طريق محبت افراطي. نتيجه اين وضع مردان بزرگسال وابسته اي است که به همسر خويش به چشم مادر خود نگاه مي کنند.
6- عقده کرونو (Kronos): عقده پدري است که به فرزندانش ستم مي کند، با شخصيت خود آنها را خرد مي کند يا از استقلال طلبي آنها جلوگيري مي کند. اين عقده از آن «پدران آزارگر» است.
نويسنده : محمدامين شريفي کارشناس رشد روانشناس باليني

 

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |