علی الرغم خستگی شدید نمی توانم بخوابم.....و این بی خوابی فراتر از کنجکاویست بیشتر ترس و اضطراب است پیگیری اخبار انتخابات مرا مایوس کرده است... این روزها بیشتر دغدغه ام، باز کردن کلاف سردرگم وجودم است کلافی که بعضی از گره های آن از محیطی است که در آن بزرگ شده ام که در آن بعنوان یک زن، برای سوار شدن به دوچرخه - بعنوان حق پیش پا افتاده یک انسان -باید جنگید..........چقدر دوست دارم مک آرتور زود به خانه برگردد و به سوال های من جواب دهد.....من از نادانی می ترسم فرق نمی کند نادانی خودم باشد یا دیگران، من از این نادانی ها بسیار ضربه خورده ام...چقدر تلخ است در کشوری زندگی کنم که رئیس جمهور آن حاصل انتخاب نه نخبگان بلکه یک مشت افراد ناآگاه و نابلد به حق و حقوق واقعی خویشتنشان است..............
اقرار می کنم آدم جو گیری هستم....این شادی و هیجان همچون موج لب دریا قوزک پاهایم را قلقلک می دهد...من قانون مند بودن را دوست دارم اما تا قانون چه باشد ..رئیس جمهور برای من حکم پدرم را دارد ..کسی که بتواند در کنار عواطف پدری اش، مرا مستقل بار بیاورد و با درایت مرا از تنگناهای فشار اقتصادی که ذهن مرا بی جهت درگیر می کند نجات دهد...........در هم کلامی با او احساس کنم چیزی به فهمیدن من اضافه می شود.........
هم خوشحالم
هم آرام........دانستن این قضیه که باید به ناخودآگاه خود راه یابم، حسی از پذیرش خود به من بخشیده که برایم تازه گی دارد. به این حس خزنده و کند بیشتر می توانم اعتماد کنم تا آن خواست های قوی که از درون بی تابم سرچشمه می گیرند......با صبوری منتظر می مانم تا باورهایم از مه کج فهمی ها و باورهای مریض گونه به در آیند، آنوقت به پیش خواهم رفت........ این روزها فقط تماشا میکنم..از زندگی راضیم و از دست آوردهایم در رابطه با عشق.......در این روزها چقدر از سایه این درخت که روزی نهالی کوچک و بی مقاوم بود اما با ایستادگی و ایمان ما سایه ای اینچنین بزرگ و فرح بخش پیدا کرده است جدا لذت می برم...روزگاری این نهال فقط توجه می خواست و این گاه خسته کننده می نمود اما حالا نهال به من ومک آرتور جوان و عزیزم خواب راحت را هدیه می کند. این کودک حالا برای ما نان تازه ....... روزنامه و.....می خرد، از سرو کولمان بالا می رود ....بهانه گیری هایش هم زیبا و خواستنی هستند....
وقتی نمی توانم باید از یک متخصص کمک بگیرم.....................
باسپاس از سرکار خانم دکتر ساعیان..........
هر روزی را که با در نظر گرفتن کلیت آن، زندگی می کنم، واقعا احساس خوشبختی می کنم. این کلیت می تواند شامل سلامتی، آزادی، عشق و تاکید می کنم سلامتی و خیلی زیبایی های دیگر باشد که در صورت توجه، جلوی آدم سبز می شوند. چقدر بد است که گاهی آدم این زیبایی ها را نبیند و به برخی چیزهای کوچک گیر بدهد. یا به خاطر عجله و جاه طلبی هایش به موفقیت های فعلیش وقعی ننهد...یا رضایت را در روزهای نیامده و تحقق آرزوهای غیر منطقی و غیر واقعی یا حداقل آرزوهایی که انجام آنها مستلزم گذشت زمان است، در آینده جستجو کند.همه مقاطع زندگی زیبا هستند.......زیبا
چقدر خوب است که همنشین من .....سیروس
اینقدر عاشق زندگیست.
چقدر خوب است که ما می توانیم بچه دار شویم
شهر های مختلف سفر کنیم
و خوردنی های بی نظیر را امتحان کنیم......
و
و
و به بهداشت روانی فکر کنیم..........
