تبليغاتX
پارادایم

اصفهان شهر زیبایی است. البته شاید عشق من هر جا بود آنجا را زیبا می دیدم. طی این چند روز فکر می کنم کاش زندگی برای من اینطوری تعریف نشده بود که حتما باید کتابی بخوانم یا چیزی مفید یاد بگیرم تا احساس ارزشمندی کنم و یا دغدغه ام این نبود که مبادا دل کسی را بشکنم و کلا ترس از افسوس در آینده نداشتم ...امروز توی بانک همین که خواستم به عادت قدیم، برای یک پیرزن مادری کنم، سریع به خودم آمدم و بی خیال این شدم که نوبتم روبهش بدم .. اه که حالم به هم می خورد از این همه دایه بازی های خودم.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

"Die Another Day" 87/11/30 17:43
Im gonna wake up, yes and no
Im gonna kiss some part of
Im gonna keep this secret
Im gonna close my body now

ادامه مطلب
نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

87/11/28 19:13
پس از این همه بی خبری، چقدر دلم برای در آغوش گرفتن خودم پر پر می زند..........

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

از واسط بهمن ماه برای من، بهار شروع شده و فکر میکنم این قضیه تا اواخر اردیبهشت ادامه داشته باشد. همراه بودن با طبیعت به من آرامش می دهد.اینروزها در فاصله کلافه گی هایم خیلی چیز ها از مک آرتور یاد می گیرم. او به قدری صبور و آرام هست که من بسیار متعجب می شوم و گاه حتی احساس گناه می کنم. این حالت او باعث می شود که من سریع آن حالتم را پشت سر بگذارم. در عین حال فکر میکنم هیچ چیزی به اندازه پرداختن به داشته ها به جای تمرکز به کاستی ها نمی تواند یک ذهن بهانه جو را آرام سازد. به محض اینکه  به داشته هایم فکر می کنم ولع عجیبی به زندگی سراغم می آید کارهایی که می توانم بکنم. .. در چنین حالتی، حتی داشتن یک خودکار و کاغذ به نظر من خوشبختی بزرگییست.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

قضیه بازی 87/11/27 14:47

خیلی خوب است که آدم وقتی قضیه بازی را در رفتار همه علی الخصوص خودش می فهمد، دیگر نه وارد بازی دیگران می شود و نه اینکه دیگران را بازی می دهد و این یعنی یک قدم جلو بودن. مثلا اگر سردرد یک خانم به بازی جلب توجه یا توجیه خود وصل نباشد، مطمئنا او به جای کش دادن این قضیه به تمام سالهای آتی اش یک قدم جدی در راه خوب کردن سر درد خود برمی دارد ...... باید اقرار کنم علی الرغم دانستن این واقعیت هنوز آگاهانه یا نا آگاهانه در این چرخه گیرم. اگر اراده مک آرتور را داشتم خیلی خوب بود. او به راحتی خودش را نقد می کند. اینکه اگر مثلا فلان نقش را اگر در فلان سن بازی نمی کرد، فلان کارها را می کرد.بی تعصبی او نسبت به خانواده  اش و پذیرفتن برخی واقعیت رفتارآنها، مرا پیش خودم بسیار زیر سوال می برد که گاه بصورت کوری با عاطفه ای وحشتناک فکر می کنم باید از آنها جانبداری کنم و از برخی رفتارهای غلط آنها  جانبداری کنم.من به این وضوح خودم را نمی بینم . شاید و البته حتما یک دلیل عمده اش یک جور شیفتگی باشد که به خودم دارم.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

87/11/25 16:49

فکر می کنم به خاطر توجیه و گریز هم که شده بعد از مدتها مقاومت، باید عصبی بودن دوران پریدی را بپذیرم.....................

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

با این وضعیت باید کنار بیایم. به هم ریختن خودم را طبیعی می دانم. یک جور افسردگی و احساس معلق بودن به من دست داده ....اما زندگی در جریان است و غبار روبی این پیکر مطمئنا صباحی طول می کشد....مهم این است که شروع شده  ....و این البته کم چیزی نیست..........

الان در این ساعت در وضعیت روحی بسیار خوبی به سر می برم .

امیدوارم که امروز خسته نباشیم و عصر بیرون بزنیم.........

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

87/11/25 11:27
ساعت ۳۰/۱۰ صبح جمعه است، زنگ در را می زنند، من تازه از خواب بیدار شده ام....تلفن هم زنگ می زند، طبق یک قانون نگفته ذهنم، بی اختیار سعی می کنم قایم  کنم که دیر از خواب بیدار شده م.

در ادامه زنگی هم می زنم و حرفهایی می زنم که از نهاد عادت ها و ترسهای من سر برآورده .....

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

هنرپیشه 87/11/24 23:26

دیگر بعید می دانم،کشف هیچ نکته ای به اندازه کشف وجود "ناخودآگاه"  در فهم زندگی به من کمک کند. دیگر نمی خواهم با ذهنی دستکاری شده و مملو از القائات بیرونی به ادامه راه – این راه اشتباه – بپردازم.توقف می کنم. زندگی من صباحی است که تعطیل شده و روانم در حال استفراغ است. حتی فکرش هم مرا هیجان زده می کند. اینکه اتفاقاتی تاثیر گذار در زندگی ما علی الخصوص کودکی مان که بی وقفه در حال ضبط  پیرامون خود بودیم، رخ می دهد که ممکن است ما حتی ظاهرا آنها را فراموش کرده باشیم اما این اتفاقها،  کل زندگی ما را به کنترل خود در می آورند.آنها وجود دارند و ما با تمام تلاش خودآگاهی که می کنیم نمی توانیم آنها را ندید بگیریم به خصوص در خواب آن تعارض ها ما را آزار می دهند. البته  این اتفاق مبارک در مورد همه رخ نمی دهد، این تعارض را می گویم. مذهب به نظر من گریزگاه خوبی برای منحرف کردن ذهن از این قبیل تعارضات است. پناه بردن به یک قدرت بیرونی .........واقعا مسخره است. من حتی بر این باورم که   تحصیلات عالیه و گاه حتی رشته ای که ما در دانشگاه انتخاب می کنیم اصلا بهتر است بگویم تمام انتخابات ما راهیست که ذهن خودآگاه ما در فرار از ناخودآگاه پیش روی ما می گذارد...ما اگر می دانستیم که  چه نیروی مضاعفی را برای به سطح نیامدن آن خاطره ها صرف می کنیم و نتیجه آن اضطرا ب و گریز بیش از پیش ماست. حقیقتا در صدد کشف این سر منشاء بودیم. این نیرو باید آزاد شود و این میسر نیست مگر اینکه ما تصمیم بگیریم که دور باطل رفتارهایمان را بفهمیم. چرائی تمام کارهایمان.........

و این قطعا به دست یک متخصص ساخته است. البته یک روانکاو نه یک روانشناس که فقط ما را تمرین میدهد برای کنار آمدن با وضع موجود ، وضعی که اساسا تصنعیست، یک بازیست.

در این فکر هستم که چقدر قبلا وقتی کسی به من می گفت داری فیلم بازی می کنی ناراحت می شدم.........

همه مطالعاتم در این جهت بود که نارضایتی ام را فراموش کنم. و به اصطلاح  دختر خوبی باشم و .......

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

... 87/11/24 17:48
وقتی نفهمی دیگران را پذیرفته ام، دیگر نمی دانم چرا رنج می کشم.... از تسویه نشدن پولم...از ......از ......حرص میخورم حرص حرص حرص ...........

کاش آدرس این وبلاگ را به آشنایان نداده بودم، لااقل یک خلوتی برای خود داشتم. لااقل اینجا خودم بودم.........

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

چندی است بر شیخ برات گردیده که سالها در چرخه pain&pleasure سیری دورانی داشته لیک بدان جاهل بوده . عجالتا شیخ راه برون شد زین labirent ندانست...... 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

بی عنوان 87/11/22 18:47
غالبا از آنجا که آدم حسود و البته خود بزرگ بینی هستم کمتر پیش میآید که رابطه ای راتا آخر پیش ببرم.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

87/11/21 0:17

هر دفعه تکه ای رو می شود، گاه کوچک و نصفه و بسیار مبهم، بسا ترسناک و گاه چندش آور،اما بالاخره این تصویر کامل خواهد شد.....

باید اقرار کنم که دوست داشتم وبلاگمان بسیار پربیننده باشد اما حالا که نیست من این را دایورت می کنم به ....های مبارک مک آرتور

این قضیه چندین دلیل می تواند داشته باشد..

با محتوایی وبلاگ

شاید هم بی محتوایی آن

و..........

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

 

فروغ: "از آینه بپرس ، نام نجات دهنده ات را..."
فروغ: "از آینه بپرس ، نام نجات دهنده ات را..."

دیگر از نوشتن این سطور هم واهمه دارم که نکند باز در حال فیلم بازی کردن باشم. اینکه ببینید من چه انسان شجاعی هستم که اقرار به ضعف هایم می کنم.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

"جواب ساده است، بهشان راستش را بگو و هر فکری کردند، نباید برایت مهم باشد"،این یک راهنمایی ارزنده برای من بود، یک راهنمایی ساده و در عین حال پیچیده.....مثلا خواسته ام با سیاست عمل کنم و طبق خواست قلبی ام،  بدتر افراد را حساس تر کرده ام و خودم را شدیدا عصبی .........

++++

در ذهنم افراد را که مرور می کنم، در حال حاضر بین آدم های دنیا، فقط پسر همسایه مان است که واقعا برایم مهم نیست. اینکه یعنی در مورد من چه نظری دارد، بدبختانه همه بویژه آشنایان با درصد های مختلف مزاحم من هستند..در مرحله یاد گیری این هستم که یک جور بی تفاوتی در پیش گیرم و به تکرار این الگوهای احمقانه خاتمه بخشم..............

 

 

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

فراموشی 87/11/11 11:31
چه سخت است خود را در آینه دیدن. 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

تازه فهمیده ام که هرکسی بنا به تربیتی که یافته در یکی از سیکلهای معیوب در ارتباط با خود و دیگران قرار می گیرد و خودآگاه یا ناخودآگاه تمام زندگی او عبارت می شود از تکرار این قضیه، و رهایی میسر نیست مگر اینکه ریشه این نوع برخورد در بچه گی آن شخص کشف شود........

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

این روزها خیلی دوست دارم بی کفش و جوراب در زمینی تر و هوایی نه چندان گرم و نه چندان سرد به قدم زدن بپردازم تا کله ام قدری هوا بخورد.حالم از یک بابت خوب نیست. از این بابت که دیگر تمام فلسفه زندگی ام برایم رنگ باخته و هر فعالیت و هر حرکتی را به نوعی دست انداختن خودم  و دروغ گفتن به خودم می دانم و البته به دیگران....از یک بابت حالم خوب است چون خیلی کنجکاوم که خودم را زودتر ببینم ....خالی شده از هر ترسی و هیجانی؛ بسیار راحت در خانه هستی........

وبلاگ های مختلف دیگر برایم جالب بودنشان فقط از این نظر است که ببینم چقدر بازخورد های مختلفی از مفاهیم را می توان در غیاب خود شاهد بود.....چه کسی که مثل من مودبانه و آرمانی می نویسد و چه کسی که فلسفی می نویسد و چه کسی که  بی مهابا از خلوت خود و رازهای جنسی اش پرده بر میدارد و چه کسی که ................

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

87/11/07 11:7
صبح ها که بیرون می زند، پتویش را روی سرم می کشم، بیشتر از اینکه از خواب آلودگی صبح گاه لذت ببرم، بوی تنش است که مرا با خود می برد................
نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

وقتی هدیه ای که گرفته اید را دوست ندارید دو حالت دارد یا باید شما احمق فرض شوید یا طرف اهدا کننده
نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

87/11/07 10:11
یک روح اگر روی میز تشریح رها شود..........کرم ها دورش می کنند...........
نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

یک جیب پر از پول و فروشگاههایی مملو از خوردنی ها و پوشیدنی ها، شاید برای ساعاتی بتواند ذهن سمج مرا خواب کند......
نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

87/11/06 14:3

سفر ماه به حوض.....................

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

خوب بعدی... 87/11/03 15:8
بسیار خوشحالم  و  سبک

تا انتهای ترس رفته و برگشته ام. دیگر چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

خوبه، خوبه، کم کم دارم خودم را می بینم...........

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |