تبليغاتX
پارادایم


تازه فهمیده ام، افراد تا ۴-۵ سالگی که دست نخورده اند خودشان هستند، بعد مجری تاثیرات خانواده و اجتماعی می شوند که در آن بزرگ شده اند. بعد فقط یک خواست قوی و شاید هم دردناک به آنها کمک کند که شاهد تولد خودشان باشند و دست از یک عمر فیلم بازی کردن بردارند.

تصورش را بکن یک مار خوش خط و خال،اما خطرناک  

هي بازيگر! گريه نكن! ما همه مون مثلِ هميم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

فریدون فرخزاد 87/10/26 23:29

عنوان: در رو باز نمیکنم

اگه ماه از اسمون پایین بیاد در بزنه اگه مرغ بخت و اقبال رو سرم پر بزنه اگه رعد اسمون رو سرم داد بزنه تو سرم هزارتا فریاد بزنه چون تو مهمون منی درو با نمیکنم مونس جون منی درو با نمیکنم درو با نمیکنم نه درو با نمیکنم اگه دربار هما تخت سلیمون بزارن پریا برام تاج جواهر بیارن ستاره ها زمین بیان در بزنن شب تا سحر صد بار به من سر بزنن چون تو مهمون منی درو با نمیکنم مونس جون منی درو با نمیکنم نه درو با نمیکنم اگه از قصر بلند اسمون اگه از بهشت قصر پریون کنیزهای مو طلایی سحر بیارن هزارتا مژده و خبر ستاره ها زمین بیان در بزنن شب تا سحر صد بار به من سر بزنن چون تو مهمون منی درو با نمیکنم مونس جون منی درو با نمیکنم درو با نمیکنم نه درو با نمیکنم اگه ماه از اسمون پایین بیاد در بزنه اگه مرغ بخت و اقبال رو سرم پر بزنه اگه رعد اسمون رو سرم داد بزنه تو سرم هزار تا فریاد بزنه چون تو مهمون منی در و با نمیکنم مونس جونمنی درو با نمیکنم درو با نمیکنم نه درو با نمیکنم اگه قصر بلند اسمون اگه از بهشت عشق پریون کنیزای موطلایی سحر بیارن هزارتا مژده و خبر ستاره ها زمین بیان در بزنن شب تا سحر صد بار به من سر بزنن چون تو مهمون منی در و با نمیکنم مونس جون منی درو با نمیکنم نه درو با نمی کنم

پ.ن: برای چشمان قشنگت که این روزها از مریضی برق می زد.....

 

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

دعای جانانه 87/10/26 13:40
امیدوارم  اینجا یکی از منزلگاه های راهش قرار گیرد.
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

87/10/26 11:33

آرزو جان سلام

در مورد این نظری که گذاشته ای؛ این سوالها برایم پیش آمد: اول اینکه بپرسم در مرثیه این فرد دروغگو و ناسپاس و.....تا کی می خواهی لحظات تکرار نشدنی زندگی ات را معامله کنی؟ من که دقیقا در جریان نیستم اما قضیه هرچه که هست بر این باورم که اگر جای تو بودم از بابت بیرون رفتن چنین آدمی از زندگی ام حتی خدارا شاکر هم بودم. حتی اگر در نظر بگیریم که طرف آدم نازنینی هم بوده باز طبق این منطق که به زور نمی توان آزادی کسی را از او گرفت و باید انسان ها را آزاد گذاشت،به این نتیجه می رسم که  می توان رفتن او را به فال مثبت گرفت.

نکته بعدی و مهم اینکه چرا با این لجاجت و ایمان، ایمانی که حاضر نیستی به خودت ثابت کنی صحت آن را ، نمی خواهی بپذیری که مک ارتور را با کس دیگری اشتباه گرفته ای  و حاضرنیستی قبول کنی که  در این عالم گسترده نت امکان اشتباه بسیار زیاد است. لحظه ای نمی خواهی به خودت شک کنی. شاید تشابهاتی وجود دارد درنوشته ها ی مک آرتور که تورا مصمم می کند .اما آیا اینها کافی هستند؟ من خودم گاهی در وبگردی هایم به نوشته هایی برمی خورم که به قدری به ذهنیات من بعنوان یک زن نزدیکند که احساس می کنم خودم نوشته ام.

حال که علی رغم پیشنهادات ما باز بدون دلیل روشنی اصرار داری که حق با توست، من فقط و فقط از این کارت تفسیرم این است که تو کمر به آزارو اذیت خودت بسته های و اگر وارد یک مباحثه منطقی نمی شوی فقط به خاطراین است که حقیقت را نبینی . تو از خودت و از عملکردت در گذشته در رابطه با آن فرد، به هر دلیلی ناراضی هستی و اینطوری می خواهی خودت را زجر بدهی و به یک توهم ذهنی خودت ابراز احساس نمایی. من با شناختی که به عنوان یک زن ( البته به تعبیر تو یک زن ساده) از مک آرتور دارم از نظر شخصیتی حتی در مقام یک فرد بی طرف، او را به گونه ای یافته ام که در روابطش بسیار متعهد عمل می کرده و می کند.من و او حرف نگفته ای  با هم نداریم. و همین دلیل نزدیکی بیش از حد ماست. انشاء الله اگر وارد زندگی مشترک بشوی به راحتی خودت متوجه می شوی که  تنها و تنها یک آدم مریض به گذشته طرف مقابلش گیر می دهد چرا که ما انسانیم و سرشار از تجربه ها، تجربه هایی که حق مسلم ما بوده..........

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

آبشار نیاگارا 87/10/24 13:35

Niagara

دوستان، ما همچنان در حال تماشای آبشار با عظمت نیاگارا هستیم. تصویر پائینی مربوط به یخ زدن این آبشار در سال ۱۹۱۱ می باشد.
نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

به نظر من اگر آدم، حساسیت خود را به قضاوت دیگران از بین می برد، خلاق ترین و توانمند ترین موجود دنیا می شد!!!

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

87/10/24 13:9

سلام آرزو جان

خوشحالمان کردی دختر ....

نبینم از ما قهر باشی ...همه عروسک هایم مال تو...خوبه........ قهر اصولا کار خوبی نیست. مخصوصا که روح آدم از دلیل قهر بی خبر باشد. من هیچ وقت طاقت قهر ندارم تمام دوستان کودکی ام و حتی مک آرتور این قضیه را می دانند.

یک راز زنانه هم به تو بگویم هیچ میدانستی در زندگی مشترک بزرگترین نکته ضعف آقایان این است که ما خانمها از آنها قهر کنیم یا به قول رضای خانه سبز( مرحوم خسرو شکیبائی) این قهر همراه هم باشد با حرف نزدن که دیگر واویلا.امیدوارم که همیشه سلامت باشی و صد در صد خوشحال

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

2009/2/25 

در این تصویر، من و مک آرتورماشینمان را در جائی مطمئن پارک کرده و در حال گردش در کنار بزرگترین آبشار دنیا-نیاگرا - هستیم.البته از رکاب زدنمان لابد متوجه شدید که ما بلافاصله گرسنه شدیم و در همین مورد داریم هم فکری می کنیم.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

ماه من 87/10/23 0:55
سلام

ماه من

امشب ماه شب چهارده را اتفاقی از پنجره آشپزخانه دیدم.بی اختیار یادت افتادم.دوستت دارم مهربانم

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

تعقیب کردن دیگران

اگر دختر مورد علاقه، پسر مورد علاقه یا حتی یک توله سگ را تعقیب کنید، تا به دامش اندازید، فرار خواهد کرد،چرا؟ کاملا طبیعی است:هر تعقیبی با گریز همراه است!

***

تجسم کردن یعنی:

1-هدف خود را انتخاب کنید.( مثلا کوچک کردن شکم، داشتن یک شغل خوب یا تغییر نحوه زندگی)

2-سپس در ذهن خود تصور کنید که هم اکنون به آن هدف خود رسیده اید.

3-این تصویر ذهنی در ضمیر ناخودآگاه شما حک می شود.

4-در جهت رسیدن به هدفتان، به تلاش می پردازید.

5-و سرانجام می بینید که به سمت آن هدف پیشرفت کرده اید.

آررزو کردن یعنی:

1-به خودتان می گویید:" از وضعیت فعلی بیزارم"

2-آرزو می کنید کاش پول بیشتری داشتید، خوشبخت تر بودید یا یک هنر پیشه معروف می شدید.

3- ذهنتان در آینده ای مبهم سرگران می شود.

4- هیچ استراتـژی و راهبرد مشخصی ندارید.

5- نهایتا هیچ اتفاقی نمی افتد!

نکته کلیدی قضیه: فقط هنگامی می توانیم زندگیمان را تغییر دهیم که تمام توانمان را صرف" اکنون" کنیم.

***

تلاش برا ی تغییر دادن دیگران

تغییر و تحول مثبت، یک روند طبیعی است که به ترتیب از مراحل زیرتشکیل شده است:

مرحله اول- حماقت و اشتباه

مرحله دوم- بدبیاری و حادثه ناگوار(ناشی از اشتباه)

مرحله سوم- ناامیدی و یاس(ناشی از حادثه ناگوار)

و نهایتا مرحله چهام- عاقل شدن ( در اثر عبور از مراحل قبلی)

هر کسی باید تمام این مراحل را طی کند. اگر بخواهید به زور در کسی تغییری ایجاد کنید. یعنی سعی دارید این روند را به هم بزنید. شاید بگویید: اگر نخواهم دیگران را تغییر بدهم و فقط نظاره گر طی شدن این مراحل باشم، خیلی برایم مشکل است که ببینم دیگران در مرحله" اشتباه کردن" به سر می برند. درست می گویید؛ اما اگر بخواهید به زور آنها را از این مراحل بیرون بکشید و تغییرشان دهید، چیزی نخواهند آموخت.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

87/10/19 23:7

هیچ حادثه و اتفاقی برای انسان روی نمی دهد مگر اینکه از لحاظ روحی این آمادگی در خود شخص وجود داشته باشد.۱

۱-جوزف مورفی

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

Brother John. I Die 4 u

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

روز بسیار خوبی را شروع کرده ام، اگر الان کسی از بالا به من نگاه کند، براحتی متوجه پالس های مثبت انرژی می شود که یک ریز از سوی من به سمت آرزوهایم و انسانها و علی الخصوص مک آرتور عزیزم روان است. کل امروز را خانه هستم. برای بسیاری از مردم، امروز روز بسیار متفاوت و به یاد ماندنی است. مثل دیگر تعطیلی های مناسبتی کشورمان. به نظر من امام حسین فقط یک بهانه است. مردم  این روزها را دو دستی می چسبند چون آنها را از یکنواختی کسالت آور زندگی شان جدا می کند.من به ایرانیان عزیز حق می دهم که وقتی خودشان همت این را ندارند که زندگی پویایی برای خودشان درست کنند تا به این حد از احوالات بیرون تاثیر پذیر باشند. بالاخره این هیجان جمعی مثل یک سیل تمام دلهای سر راهش را با خود می برد. تمام دلهایی که در مسجدها و تکیه ها با دوستان خود گپ می زنند و  در انتظار خوردن نذری های رنگ و وارنگ هستند. در این اجتماعات چه نگاههایی که باهم تلاقی پیدا نمی کنند و چه دوستی های عاشقانه ای که اتفاق نمی افتند....... .....دوستی را می شناسم که می گفت که در  سر دسته عزاداران  امام حسین، عاشق پسری شده که با قدرت طبل می زد؛  آنها پس از دو سال عقد و عشق و عاشقی، طلاق گرفتند...جرم این پسر دوستدار اهل بیت حمل کراک بود.من اصلا قضاوتش نمی کنم. شاید اگر آدم بخواهد یک شبه میلیاردر شود نتواند جلوی این وسوسه مقاومت کند و اصلا هم نمی خواهم بگویم که تمام عشق و عاشقی های هم که در این روزها سر می گیرد لزوما پایان تلخی دارند. بهر صورت حتم دارم امام حسین اگر زنده می شد در مقابل  این تحریفهای عجیب غریب، احتمالا خودکشی می کرد......اما خوب شاید هم بی مناسب نمی دید وارد این هیجان شود و خود نیز برقصد. من قصد توهین به باور های هیچ کسی را ندارم اما برای من به شخصه مذهبی قابل تامل و احترام بوده که توانسته در زندگی فردی و اجتماعی منشاء اثرهای زیبا و ماندگار باشد.شاید هزینه کردن برای ارتقاء فرهنگ مردم بیشتر خوشایند امام حسین، این مظهر آزاده اندیشی باشد.دوست دارم اگر روزی فرصت و هزینه اش را داشته باشم،  یک بررسی علمی انجام دهم مبنی بر اینکه انسانها در چه حالتی در بیشترین حد شکوفایی و امید به زندگی قرار می گیرند در عزاداری یا در شادی؛ اگر در عزاداری، چه نوع عزاداری  و اگر در شادی، باز شادی از چه نوعی.........

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

گاهی اوقات به بعضی از وبلاگ های فارسی زبان سر می زنم تا شاید وبلاگی پیدا کنم که  مطالب آن را دنبال کنم. بیشتر کنجکاوی ام به دیدن وبلاگ افرادیست که در خارج هستند و علی الخصوص در حال تحصیل یا کسانی که به دلایلی مشهور هستند. اما به وبلاگ جالبی بر نخورده ام.( البته ایمان دارم که چنین وبلاگ هایی وجود دارند).

یک جور تلخی، ناامیدی و دلتنگی،،انتقاد از وضع موجود، تحلیل های سیاسی ....از سروکول آدم  بالا می روند، دریغ از یک راه حل یا یک حس مثبت که به آدم حس سازندگی دهد...................

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

روز بسیار زیبایی را من و مک آرتور شروع کردیم. مخصوصا امروز با تمام روزهای من فرق دارد، چون  یک معمای ذهنی دارم  که دیشب بخش اعظمی از آن از ابهام در آمد. فهمیدم که پشتوانه تحقق یک دعا و کلا خواسته ها، فقط و فقط  باور و ایمان است. اگر می خواهم بدانم چه چیزهایی برایم رخ خواهند داد کافیسیت ببینم که ته دلم چه حسی و  چه باورهایی در مورد وقایع دارم. چه آن فردی که قضیه ای را باور میکند و چه آن کسی که همان قضیه را باور نمی کند هر دو به جواب می رسند. چون باور، تنها قانون بی طرف هستی است که به همه جواب می دهد. حالا دیگر من می دانم اگر از فلان آرزویم دور هستم این فقط و فقط به خاطر این است که خودم آن را آن دور دورها برده ام گذاشته ام. اگر باورم این است که آدم متزلزلی هستم، بسیار متزلزل عمل خواهم کرد، چون وجودم تابع حس و فرمان ذهنی من است و اگر باورم این است که من می توانم و بسیار آدم شایسته ای هستم، شایسته و توانمند و بسیار با اقتدار عمل خواهم کرد. به نظر من  باور به مفاهیم زیبا مثل باور دو زوج در زندگی مشترک نسبت به هم است اگر به زیبایی های هم تمرکز کنند عمر زندگی مشترک عاشقانه آنها  با دوام و پر از شادی و زیبایی خواهد بود و اگر به دنبال کاستی ها و ضعف های هم باشند و به آن باور داشته باشند عمر این روز های پر بار کوتاه خواهند شد....

من باور دارم که امروز سرشار از خبرهای خوش و برکت برای من و مک آرتور عزیز است.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

ای خدای بزرگ 87/10/15 14:8

دعا میکنم هر گاه که نا خودآگاه می خواهم برخلاف دلم و بر اساس خواسته های بی پایان دیگران دست به عملی بزنم ندائی در وجودم به من هوشیاری دهد تا آن رفتار به بخشی از شخصیت من تبدیل شود.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

دانشمندان و متفکران و روشنفکران دوران ما، خداوند را به صورت هوش و خرد بیکران نهان در ضمیر باطن می دانند و نامی که مردم عادی بر" او" نهاده اند، از نظر اینان اهمیت چندانی ندارد. وجود هر انسان از قدرت خداوند سرشار می باشد: پروردگاری که روح است و شکل و صورت و نقش و شمایل ندارد و زمان و مکان نمی شناسد و جاویدان و ابدی است و همان روح در کالبد هر تنابنده ای نیز حضور دارد. پس بدانید که آفریدگار در فکر و اندیشه و احساس و خیال ما حی و حاضر است و به عبارتی قسمت نامرئی وجود ما را تشکیل می دهد و اصل حیات و هستی است و عشق نامتناهی و اعتدال مطلق و هوش و خرد بیکران است. سیطره او  در وجود انسان گسترده است...

پس کلامی که به زبان می رانید فکری است که بیان می کنید . فکری که خلاق است و براساس ذات و سرشت و طبیعت خود میل به تجلی و تظاهر دارد. بنابراین هر بار که به کشف نیروی خلاقه خویش نائل می شوید، به مکاشفه آفریدگار خویش دست می یابید ،  چرا که تنها یک قدرت آفریننده وجود دارد نه ده تا و هزارتا ..پس تردیدی نیست که فقط یک قادر متعال وجود دارد.۱

۱-کتاب قدرت فکر از جوزف مورفی

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

" امروز روز خداست، ما شادی و موفقیت و سعادت و آرامش خیال را انتخاب می کنیم. سایه خداوند امروز بر سر ما است و هر کاری بکنیم با خوبی وخوشی و خیر و برکت همراه خواهد بود. هر بار که افکارمان پریشان می شود از نو دقت خود را بر لطف و پروردگار متمرکز میکنیم و می دانیم که لطف او شامل حالمان خواهد بود.ما در دایره لطف و برکت الهی قرار داریم....ما یک مغناطیس و آهن ربای روحی هستیم و در این روز هر چه و هر که  را که آسمانی است به سوی خود جلب می کنیم.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

87/10/11 22:55

.".....شما با بلند کردن انگشت خود در وضعیت دورترین ستاره ها نیز ممکن است تاثیر بگذارید."   سقراط

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

    اینروزها اتفاقات معنی دار زیادی در زندگی ام می افتد که خاتمه آن در دست گرفتن دوباره کتاب قدرت فکر در صف نان سنگگ بی نظیری است که کلی طرفدار دارد و شما هر وقت هم که بروید یک الی یک و نیم ساعت را باید ببوسید و کنار بگذارید.احساس می کنم که تا جادو گر شدن یک قدم فاصله دارم. جادوی واقعی مگر چیست جز باور درونی این حقیقت که در درون ما امتداد قدرت خداوندی خفته است که منتظر بیدار شدن است.من قریب به ده سال است که گاه سست و تقلیدی و گاه با سماجت و ایمان به قدرت خدا در جستجوی نفوذ به درونم بودم. قسم می خورم که آشنا شدنم با مک آرتور هم در راستای این قضیه بوده. امروز با ورق زدن این کتاب و اتفاقی که دوست ندارم اینجا بگویم خاطرم جمع شدم که دیگر آنقدر بلد شده ام که بتوانم از ا کامپیوتر بی نظیر ذهنم استفاده کنم.آن را خیلی ساده می گویم البته قبلا هم گفتم این حرف را کسی به کار خواهد بست که به یک جور آمادگی قلبی رسیده باشد آن راز این است :اگر بتوانیم با جادوی بیکرانی که در هستی خویش داریم رابطه برقرار کنیم وهمخوان و هماهنگ شویم تحولاتی شگرف در زندگی خود به وجود خواهیم آورد. به چیزهای که می خواهید فکر کنید و آنها را در ذهنتان به تصویر بکشید  البته با احساس، به زودی خواهید دید که این تصاویری که به تاریکخانه ذهنتان می فرستید چگونه زیبا در زندگی تان ظاهر می شوند عده ای می پندارند این ها همه حرف است، من خودم درست از زمانی شروع به جذب این قضایا کردم که به خاطر خواست شدیدم این سیمان دلم قدری نرم شد. قدری می گویم چون اخیرا فهمیده ام که گاه منطقی بودن هم با پشتوانه واقعیت های ساختگی زندگی به خصوص روابط اجتماعی و کلا بالا رفتن سن هم باور پذیری آدم را سخت می کند. اما من خدا را شکر فهمیده ام که دیگر که نباید در برابر خدا و حقیقت های زیبای زندگی هم که محتاط بود.

خلاصه دعا کنید ....وقت بگذارید تا خواسته هایتان را در یک اتاق با خدا یعنی من برتر خود که در وجود شما خانه دارد و جواب تمام سوالها از حال و آینده و گذشته را می داند در میان بگذارید شرایط خود را تشریح کنید و از او جواب بخواهید بعد به همان صورتی که منتظر تلفن دوستی می مانید گوش به زنگ باشید.طبیعی است که در صورتی امیدی به جواب گرفتن است که در چهار چوب فکری خود به این فلسفه معقتد باشید که همه چیز به خودتان بستگی دارد.و حتی خدا را هم خارج از خود نبینید.  

***  

....چه دست به فرمان خوبی دارم.. مک آرتور را صبح خودم رساندم. همیشه جای پارک من محفوظ است. ما انجمنی داریم از انسانهای نابغه، خوش فکر، شدیدا با اراده

عصرها لب رود در حال بازی بدمینتون هستیم.من و مک آرتور در حال انجام یک پروژه جالب هستیم به خاطر همین بیشتر در خانه هستیم. از ماه آینده سفرهای دوچرخه ای ما شروع میشود. در جاده پر رمز و راز شمال...........

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

احساس کسی را دارم که خانه ای را ساخته  و حال در نسیم زیبای پنجره آن با محبوبش چای می خورند.امشب یک نوشته قدیمی مرا برآن داشت که بیایم و این جا خوشحالی خودم را ابراز کنم؛ باورم نمی شود که اینقدر تغییر کرده ام.چقدر بهانه گیر بودم، چقدر دلتنگ، چگونه اجازه داده بودم افکار منفی  در وجودم در آمد و شد باشند، چقدر دستانم در پذیرش عشق لرزان بودند. و حالا تمام وجودم سرشار از رایحه بودن است.جاری چون رود، شاعر چون چشمه و بی پروا چون آبشار. احساس می کنم که طی این دو سه سال گذشته به اندازه تمام سالهای زندگی ام، قد کشیده ام و این را مدیون دعا ها یم---تب خواستنم و گرمای محبت اندیشمندانه مک آرتور می دانم.زندگی ما لحظه حساس تولد را پشت سر گذاشته و حالا هر روز مثل طفلی شاهد بخشی از زیبایی های بزرگ شدن او هستیم، راه رفتن او، زبان باز کردنش، دندان درآوردنش و ...... این کودک با صدای آسمانی خود، ما را که صدا می کند من بخدا احساس می کنم ما در ملکوت هستیم . بسیار خوشحالم و خدا را شکر می کنم.ایمان دارم این کودک بزرگتر خواهد شد، دانشگاه خواهد رفت و خود ازدواج خواهد کرد و........... احساس می کنم حالا دیگر می توانم ادعا کنم که عاشق بودن یعنی چه.

Smile Of God

خسته نباشی مک آرتور، دوستت دارم

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

این مطلب بسیار زیبا را از این سایت :http://yahyaee.com/1/archives/2008/03/post_133.htm

آورده ام.برای خودم خیلی جالب بود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

گاهی اوقات، دوست داشتم امکانش بود و من بر بالای تپه ای نکاتی را که به آنها رسیده ام را به مردم ابراز می کردم. اما دیروز فهمیدم در این زندگی هر کسی دنبال چیزی است و این یافته های من برای کسی ارزش دارد که دنبال یک همچو مفاهیمی باشد.دانستن این نکته به من کمک می کند که بی جهت اصرار نکنم.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

امروز مثل برخی  از عادتهای رفتاری ناخودآگاه خود که سعی در آگاهانه کردنشان دارم در حال انتقاد و تحقیر یک شخصیت سیاسی بودم، که مک آرتور گفت، معلوم نیست شما اگر جای او بودی چه خط مشی را در پیش می گرفتی ما به راحتی نمی توانیم در مورد چیزی که در آن تخصص نداریم و احاطه ای به آن نداریم، اینقدر راحت نظر بدهیم.  متواضعانه این قضیه را قبول کردم امیدوارم فراموشش نکنم.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

my to do list 87/10/09 10:7

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

راوی عزیز 87/10/09 5:50

آرزو جان، ظاهرا هنوز سوء تفاهم شما از بابت این قضیه که ما را با کس دیگری اشتباه گرفته ای همچنان پایدار است. برای رفع این سوء تفاهم ما حاضریم هر مدرکی که شما بخواهید ارائه کنیم....تا شما از ابهام در آیید، به خاطر همین در صورت تمایل ایمیل خود را به صورت خصوصی برایمان ارسال نمایید.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

اک در ایران 87/10/08 21:37

the smile of God

استاد بر حق در قید حیات می فرماید:"او را باید در هارمونی پرواز گنجشگان یافت."

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

 

من به این معنا رسیده ام که هر کسی به واسطه تجربیات کودکی و کلا آموزه ها و باورهایش، یک سناریو برای زندگی خودش می نویسد( این کار به طور ناخودآگاه انجام می دهد).برای خودش نقش تعریف می کند و همینطور برای دیگران. بعد در کل زندگیش با تمام قوا سعی میکند که آن چهره ای که از خودش و دیگرا ن خلق کرده را به نمایش بگذارد. (البته شاید کمتر کسی حاضر باشد این واقعیت را بپذیرد.) به خاطر همین است که اگر شما به طور مصرانه سعی در کمک کردن به کسی داشته باشید که مثلا در ذهنش به خود نقش یک آدم شکننده و مریض که اکثرا مورد بی مهری قرار می گیرد، داده، هرگز به جایی نمی رسید. چون که هر جای کار را درست کنید او سریع یک مورد جدید اقامه خواهد کرد.اکثر افراد اینطوری هستند من کمتر برخورده ام به آدم هایی که رفتارشان و زندگی شان حکایت از  یک شخصیت قدرتمند و منطقی داشته باشد. وجه مشترک  افراد ناراضی،  بهانه گیری های بیشمار و توجیهات بیحد و مرزشان است. چون دوست دارند زجر بکشند دائم به گذشته گیر می دهند.حاضر نیستند پی حل اساسی مسائلشان بروند. دوست ندارند از زندگی لذت ببرند. دائم می خواهند نگران باشند که بگویند ببینید ما چقدر تنها و دردمند هستیم. به خاطرات احیانا تلخ گذشته شان مثل مدالهای افتخار می نگرند. آنها را دائم گرد گیری می کنند تا به سمت اولین ندای درونی بیداری و تغییر  و احیانا پیام دوستی که به سویشان روان است نشانه روند .نهایتا اینکه آنها جاده صاف کن باورهای غلط زندگی خود می شوند. برای من یکی که فهمیدن این قضیه مثل فهمیدن یک راز بزرگ و مگو بوده می دانید دیگر دست خودم درهر زمینه ای برای خودم رو شده، بسیار خوشحالم. این هم هدیه بزرگ دیگری است  برای کسی مثل من، که شدیدا به زیبایی فکر می کند.

دیروز که در لذت موسیقی های زیبایی غرق بودم. فیلم نامه جدیدی برای خودم نوشته ام. در این فیلمنامه تصور کرده ام که مرده ام و بعد حکم شده من بهشت روم و الان در بهشت هستم.بهشت زمین ..... موضوع جالب قصه من اینجاست که نمی توانم بفهمم که این آدمهای داخل بهشت چرا اینهمه کارهای پر تکلف برای خود تراشیده اند. و چرا به فکر گشت وگذار در غرفه های مختلف بهشت نیستند. چرا از این تابلوی نقاشی زیبا لذت نمی برند. چرا به جفت زیبایی که یک جایی در این بهشت منتظرشان است ملحق نمی شوند و چرا اصلا اصرار دارند آن را به جهنم تبدیل کنند.امروزدر این بهشت رفتم پودر لباسشویی سپید 3 بگیرم گیرم نیامد. فکر می کنم این بهانه پیش آمده تا یکی از روزهایم آبستن عصری باشد که در آن به اتفاق مک آرتور به محلی خواهیم رفت به صرف بستنی و خرید پودر سپید 3. آخر سر باز هم ا زمک آرتور سپاسگزاری میکنم که این قضیه نقش بازی کردن را او به من یاد داد.   

 

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

قال شیخنا:"زندگی مگر چیست جز روند گفتگوی انسان با او......"
نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

امروز به طور آگاهانه ای ، قد کشیدن دختر روز دیماه را به چشم دیدم.

یک مطلب جالب دیگر اینکه  امروز، سوار تاکسی که میشدم، در پیاده رو پسری را دیدم از دور و از پشت سر که سرو وضع آراسته ای داشت اما به صورت متزلزلی بدون هیچ وسیله کمکی روی پاهایش راه می رفت. حس غریبی  وجودم را فرا گرفت. آمیزه ای از تاثر، ترس و البته شوق زندگی.... فکر میکنم قیمت یک جفت پای سالم را فقط می شد از او پرسید که مشتاقانه و بسیار مصمم هرچند کند، در گذار بود. امیدواریش مستدام باد.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

 

به آفرینش سبکی در نوشتن یا در آواز و کلا زندگی فکر می کنم که فقط و فقط مایه آن زیبایی، امید و نتیجتا شادی باشد.(اگر می خواهد کسی می تواند این سبک را بدزدد)؛گویا افراد استعداد خارق العاده ای در توصیف درد و رنج دارند و اسمش را می گذارند واقعیت زندگی. من قبول ندارم، سوار تاکسی که می شوم آهنگ هایی با مضمون نا امیدی و شکست و نفرین می شنوم به وبلاگ های مختلف که سر می زنم همین داستان است.و....این احساس همه گیر شده که ناامید بودن مساویست با فلسفیدن..من معتقدم انسانها مثل یک رود خروشان باید زندگی را فریاد بکشند. در حال  حاضر امیدوارتر ازمک آرتور ندیده ام اما او فقط مثل من پرحرف نیست،(ولی بسیار در جهت دهی فکرم کمکم میکند).البته همش به خاطر خودم است. به خاطر خواست قوی خودم است  چون خودم می خواهم با یک آدم دانا هم صحبت باشم. اصلا خودم به زندگی ام جذبش کردم و حالا دارم حالش رو می برم. اگر خودم روشن نبود دنبال چه هستم خیلی راحت این فرصت را می سوزاندم مثل خیلی از دختران از برج عاج افتاده دیگر... زنده باد عشق، زنده باد دوست داشتن، برقرار باد امید برای کشف شهد زندگی.......

خوشحالم خوشحالم خوشحالم. این سیگنالیست از فرکانس فکری من  که به سمت کائنات ارسال می شود. روزها حالت صوت دارد و شبها به شکل یک ستاره چشمک می زند...به راحتی قابلشناسائیست . اگر یک ستاره باشید بی شک مرا پیدا می کنید. ایمان دارم که وبلاگ ما روز به روز مثل یک کندو، عسلش سرشار خواهد بود...یو.... هو.....تا یک ثانیه دیگر

مک آرتور، لطفا با ایمان تمام باند گیرنده هایت را باز بگذار تا دعاهای من در آن فرود آیند........اگر تو نخواهی هیچ اتفاقی نمی افتد.

 

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

فرار از خود 87/10/02 20:25
امروز تازه بر شیخنا  مشکوف گردید که برای رو به رو نشدن با خود چقدر درگیر هیچ و پوچ بوده است.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |