
کاش انقدر که با خدا روراست هستم با خودم وبقیه هم روراست بودم. فکر می کنم دلیل عمده قضیه به خاطر ظرفیت و فهمی است که به او قائل هستم. فکرش را بکنید من امروز در ازای 12 هزارتومانی که گفته بودم در راه خدا خواهم داد، یک کتاب دو و نهصدی به کتابخانه سرکوچه اهدا کردم و متواضعانه اسمم را هم ننوشتم. اما احساس می کنم یک گنج در ازای آن باید خدا به من بدهد. ![]()
برخوردم طوری است که انگار نه انگار این کتاب بخشی از طلبم به خدا بوده است. ولی تصمیم گرفته ام بیشتر ببخشم. قطعا بخشیدن فقط مادی نیست . با این حال کم اند کسانی( از جمله خود من) که عملا روی این قضیه فکر کنند که طبق فرمولهای حاکم بر این جهان، هرکس به این سیستم، فکری یا عملی زیبا وارد کند در فرصتی مناسب این بخشش به او بر می گردد. اما اشتباهی که عمدتا ما می کنیم این است که اصرار داریم وقتی بخششی به کسی می کنیم حتما باید او پاسخ گو باشد آنهم خیلی سریع،کاری نداریم طرف از نظر فهم ودرک در چه سطحی است و......... و این بی ارزش کردن کارمان است. وقتی ما می بخشیم، این جهان است که تصمیم می گیرد کی و کجا آن را تلافی کند.نکته مهم این است که ایمان داشته باشیم ذهن جهان هرگز فراموشکار نیست.
" فردایم را من از شب بار می گذارم"۱، عنوان داستانی نیمه فانتزی به قلم کوهسار است که در همان چاپ اول خود نظر بسیاری از منتقدین ادبی را به خود جلب کرده است. این داستان در مورد زنی است که دوست دارد صبح ها با حلیم و عدس و نان تازه از معشوقش پذیرائی کند. شروع یک روز دیگر با بخار نان داغ که به صورت سرخش می خورد و او را در نوعی حالت خلسه فرو می برد انگار به جزء لاینفک زندگی اش بدل شده است. چیزی فراتر از یک عادت گریز ناپذیر و بیروح. قسمت اصلی داستان از جایی شروع می شود که یک روز او برای گرفتن حلیم و نان می رود اما چیزی گیرش نمی آید و.............
ناشر این کتاب انتشارات مک آرتوراست، البته به دلیل استقبال زیاد از این کتاب، ناشران مختلفی هم اقدام به چاپ های مجدد این اثر زیبا کرده اند.
عنوان اولیه این کتاب "روئین تن شده با عشق" بوده که بعدا توسط نویسنده به " فردایم را من از شب بار می گذارم"، تغییر یافته است.
بسیار خوشحالم، احساس آرامش و سبکی می کنم مثل برفهای زمستان دوست دارم در رقص باشم![]()
......الان هم آمدم اینجا تا از خدا
مهربان و مک آرتور
عزیز تشکر کنم. یک تکه از شعر صدای پای آب سهراب سپهری را هم می آورم . علی رغم اینکه او را به بی دردی متهم میکنند، به نظر من آدم خیلی فهمیده ای هم بوده..........
.........من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
چک چک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق
مترکم شدن ذوق پریدن در بال
مدتی است که در پی کسی بودم در مورد مسئله ای کاری برایمان انجام دهد. به خصوص در ذهنم، کسانی بودند که کاری از دستشان برمی آمد اما نکردند. در این شب عزیز و زیبا بسیار خوشحالم چون حرکت آنها باعث شده بیشتر به یاد خدا و کمک های بی منت او و درخواست از او بیفتم.اینکه مهربانی هایش انقدر نرم وسبک است که نه تنها آدم احساس دین نمی کند بلکه حتی گاهی فراموش هم می کند. فهمیده ام که احتیاجات آدم ها، نا خودآگاه شکل روابط آنها را تعیین میکند. حداقل در مورد من تا حدودی اینگونه بوده چون که دیده ام
مک آرتور
چگونه در این قضیه سخت گیر و هوشیاراست و طبع آزاده ای دارد.دیگر آزاده تر زندگی خواهم کرد همه قدرتها ازآن خداست و این نتیجه گیری را به فال نیک میگیرم چون دیگر فهمیده م که به جای وقت صرف کردن پای این و آن، وقت روی کسی بگذارم که تصمیم گیرنده نهایی اوست.
و چه دعاها که امشب نخواهم کرد. .........![]()
![]()
![]()
الان دیرم شده ولی مگر می توانم این شور و شوق را با خودم خیابان ببرم کاش می شد فریاد را نوشت .........اولین برف زمستانی دیگر چه می خواهیم ...........
آدم یاد عروسی می افتد، یاد خدائی می افتد که کلی کامپیوتر بلد است..... اوالان تصمیم گرفته روی وبلاگ جهان برف ببارد.اینهمه تنوع، خدایا سپاس، چقدر حس عجیبی به آدم دست می دهد............
چه بی باکانه به جنگ این شرایط سخت رفته ایی.
جسارت تو بارها باعث شده از گفتن "نمی توانم" شرم کنم.
مطمئنم به آرزوهایت می رسی چون از هیچ تلاشی فرو گذار نیستی![]()
![]()
و بازم خوشحالم که فارغ از همه حقایق و زمان و مکان به ذهنت اجازه نوشتن می دی البته با کمی بدجنسی!
اینجا جایی که روح مان طوری که دوست داره می نویسه فارغ از هر دسته بندی
پس اجازه بده این بار روحت راوی باشه![]()
ای يوسف خوشنام ما خوش می روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بر دريده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای يار ما عيار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما۱
۱-شعر از حضرت مولانا
پی نوشت:این شعر را با کمال خلوص به خدا تقدیم می کنم که حتی به کوچکترین قدم ما هم جواب می دهد.![]()
![]()
سوپ یکی از غذاهای اولیه است که انسان تهیه آن را آموخته است. زیرا از همان روزهائی که بشر یادگرفت که ظرفی را روی آتش بگذارد و گوشت را پخته بخورد. یکی از اولین غذاها سوپ بود. او پس از اینکه گوشت را با آب پخت برای اینکه بو و طعمی بآن بدهد از سبزیهای مختلفی که خوش مزه بودند استفاده کرد.
هنوز زنان فرانسوی از این رسم پیروی میکنند و در خیلی از خانهها همیشه ظرفی را در روی آتش بهنام ظرف روی آتش دارند که در آن تکههای اضافی گوشت و استخوان و سبزیجات و غیره ریخته و کم کم به حالت دم نه جوش همه آنها پخته میشوند و طعم مطبوعی از خود باقی میگذارند در اغلب خانههای دهاتی فرانسه یک چنین غذائی همیشه آماده وجود دارد تهیه انواع سوپ بیتگی به سلیقه و ذائقه ملل مختلف دارد. بعضیها در سوپ جو ، برنج ، و یا ماکارونی اضافه میکنند.
در قرن شانزدهم هم سوپی بهنام رستوران نامیده میشد که برای تجدید قوا و تقویت تجویز میشد.
شخصی محلی باز کرد که در آنجا فقط اینگونه سوپ سرو میشد و نام آن را (رستوران) نامید. از آن زمان به محلهائی که غذا برای عموم تهیه میشود نام رستوران متداول شده است.
امروزه سوپ دارای دو هدف دو گانه است.
اشتها را تحریک میکند.
دارای مواد مقوی و خیلی مغذی میباشد.
برای تهیه سوپ بایستی به بقیه صورت غذا توجه داشته باشیم اگر غذا عادی و خیلی سنگین نیست بایستی سوپهای خامه یا مواد مغذی مشابه آن سرو نمود.۱
منبع:http://groohashpazi.blogfa.com/post-115.aspx
نگاه کن! زندگی کن!
...... اوضاع ادبیات همان شکل است که بود. مقدار زیادی وراجی و حرف مزخرف زدن و مقدار کمی کار...باز مجله فردوسی است و یک سری شعرهای بندتنبانی و اخبار آش رشته خوردن و درد دل و سردرد گرفتن هنرمندانو نقدهای براهنی وار و حرفهای صد تا یک غاز و احساسات آبکی و سوز و گدازهایی با صد درجه حرارت و صفر درجه حقیقت و.....و...من که دلم بهم میخورد تا آنجا که بتوانم سعی می کنم خودم را از شعاع این مقیاس ها و هدفهای احمقانه و مبتذل کنار دارم.........شعرهایت را برایم بفرست، وزن را هرگز فراموش نکن. من معتقدم که تو هنوز فرم خودت را پیدانکرده ای و این راهی که می روی راه درستی نیست. یک نوع سهل بودن و راحتی است، عینا مثل این است که آدمی بیاید تمام قوانین اخلاقی را زیر پا بگذارد و بگوید من از این حرفها خسته ام و همینطر دیمی زندگی کند در حالیکه ویران کردن اگر حاصلش یکنوع ساختمان تازه نباشد بالنفسه عمل قابل ستایشی نیست.
آنجایی که فعلا هستی جای جالبی است. سربازها زندگی مشترک و گله وار دارند. تا میتوانی نگاه کن وزندگی کن و آهنگ این زندگی را درک کن. تو اگر به برگ ها ی درخت ها هم نگاه کنی می بینی که با ریتم مشخصی در باد میلرزند. بال پرنده هم همینطور است. وقتی می خواهند بالا بروند بال به هم میزند تند تند و پشت سرهم. وقتی اوج میگیرند در یک خط مستقیم می روند. جریان آب هم همینطور است. هیچوقت به جریان آب نگاه کرده ای، به چین ها و رگه ها و نظم این چین ها و رگه ها؟ وقتی یک سنگ را در حوض میاندازی دایره ها را دیده ای که با چه حساب و فرم بصری مشخصی در یکدیگر حل میشوند و گسترش پیدا میکنند؟ هیچوقت حلقه های کنده درخت را تماشا کرده ای که با چه هم آهنگی و فرم حساب شده ای کنارهم قرارگرفته اند؟ اگر این حلقه ها می خواستند همینطور بی حساب براه خودشان بروند آنوقت یک کنده درخت دیگر یک حجم واحد نمیشد. در تمام اجزائ طبعت این نظم وجود دارد و این حساب و محدودیت وجود دارد. تو اگر بیشتر دقت کنی حرف مرا خواهی فهمید. هر چیزی که بوجود میاید و زندگی میکند تابع یک سلسله فرم ها و حسابهای مشخص است و در داخل آنها رشد می کند. شعر هم همینطور است و اگر تو بگوی نه و دیگران بگویند نه، بنظر من اشتباه می کنند.اگر نیرویی را در یک قالب مهار نکنی آن نیرو را بکار نگرفته ای و هدر داده ای. حیف است که حساسیت تو هدر برود وحرفهای قشنگ وماندگار تو فرم هنری پیدا نکند.۱
۱-چند روز پیش خاطر جمع از انتخاب یک موضوع بحث برانگیز به مک آرتور گفتم که نگاه کن واقعا انگار زبان فارسی دارد از بین می رود و او خیلی خلاصه بدون تامل گفت باید هم از بین برود وقتی ساالیان سال شاهد تولد هیچ اثر تاثیر گذاری، مثل سابق نبوده است. تعصب و نگرانی الکی در این مورد هم که اینروزها باب شده، به جایی نمی رسد. بخشهایی از نامه فروغ فرخ زاد را که در پاسخ به نامه احمد رضا احمدی- که در تابستان 1344 در شهر کرمان، پادگان سرآسیاب درحال انجام خدمت سربازی بوده- نوشته است را از مجله نگاه نو به عنوان یادبودی از یک بانوی تاثیر گذار در ادبیات ، بی مناسبت ندیدم اینجا بیاورم علی الخصوص که دوست داشتم با این نوشته زیبا و پر مغز خستگی نیز از وجود نازنین مک آرتور
رخت بربندد.![]()
![]()
![]()
لحظه شماری میکنم که فردا بشود و تو با آن نشاطی که در چشمانت است وارد خانه شوی عزیزم.![]()
تقریبا بعد از چهار ماه دقت در تغییر حالاتم و مقاومتم در قبال واقعیت تغییرات دوران پریودی، این دفعه باید اقرار کنم که درست ۱۰ روز مانده به این قضیه هر ماه، من احساس خوبی ندارم و لی به هر تقدیر با سماجت آن را با بهترین حالت روحی پشت سر میگذارم چرا که ایمان دارم خواست و اراده انسان به قدری بالاست که میتواند هر واقعیت علمی را نقض کند و اصلا خود به واقعیتی جدید بدل شود. اما گاهی مثل ایندفعه که این قضیه همراه شد با کم لطفی دوستان و کلا مسائل کاری و از همه مهمتر تغییر برنامه مک آرتور......صادقانه بگویم قدری کم آوردم .
خدا را شکر این قضیه تقریبا الان سپری شد. با بهانه گیری هایی که به مک آرتور کردم.و حرفهای نه چندان امیدوار کننده ای که به زبان آوردم . اصلا شما وقتی واقعا شاد نیستید هاله شما این را فریاد می کشد، انهم من که اصلا نمی توانم نقش بازی کنم. شانس آورد که مک آرتور امرو زخانه نبود، چون دوباره باید از اول شروع می کرد و آنقدر به سوالات من جواب می داد و حوصله می کرد تا آرام شوم. ![]()
اما من امروز را با دعا پشت سر گذاشتم. عصری که رفتم پشت بام ، بادام بشکنم، ماه ۱۴ را دیدم که با وجود روشن بودن هوا پیدا بود یک عکس از آن گرفتم. (الهه ماه قطعاتی از کتاب برساحل رودخانه پیدرا از پائلو کو ئیلو یادم آمد؛ بدن ما زنها ریتم ماه را دنبال میکند و من هر ماه به خاطر این قضیه خدا را شکر میکنم) هوای آزاد که بهم خورد حس فوق العاده ای داشتم. عبور پرندگان با آن آرامش وحشتناک و رشک برانگیزشان، صدای قران و دعا از بلندگوی مسجد به گوش می رسید آرزو کردم چه می شد به جای آن آهنگ های مادرن تاکینگ را گذاشته بودند.![]()
![]()
کلا فکر میکنم در چنین مواقعی که به هر دلیلی داون هستید ، نباید دست به تصمیم گیریهای بزرگ بزنید و اصلا به ارزیابی زندگی تان بپردازید. که بسیار شتاب زده عمل خواهید کرد و دوام این حالت را زیاد خواهید کرد. تنها کاری که باید بکنید منحرف کردن ذهنتان است ................
"شب بهاران"
یک دو دمی از شب بهاران را
به تلی از طلا نمی دهم.
چه خوش است بوی گل و
چه سیاه است سایه ماه
آنی که از کلاه فرنگی
همهمه و نوایی چنین سرخوشانه برمی خیزد.
و، خوشا جنبش ننویی در باغ
در شبی چنین ژرف و چنین سنگین ۱
سو تونگ- یو
بسیار دوست دارم روابطم را دور از افراط و تفریط پیش ببرم بگیرم .البته در یک سری از زمینه ها این تعادل را حس می کنم اما گاه گیر کردنم در پاره ای موقعیت ها و تردید در اینکه آیا حسم را مطرح کنم یا از منظری بزرگوارانه قضیه را نگاه کنم باعث شده که در فکر یادگیری هرچه بیشتر از لابه لای کتابها و بخصوص جامعه باشم. شاید اگرمن سرکار نمی رفتم هنوز هم سر این فکر خامم بودم که صداقت بهترین فرمول است و از این حرفهای قشنگ. اما من در جامعه با افرادی مواجه شدم که اگرچه در دراز مدت تاثیرهایی از من گرفتند اما به خاطر نوع تربیت و کلا ذهنیتی که داشتند آدم های چند لایه و عجیبی بودند که برخورد با آنها تجهیزات می خواست ، نامهربان با خود، موذی و شدیدا گمراه در زندگی یعنی اینکه خودشان هم نمی دانستند در زندگی دنبال چه هستند. یک روز جدید برای آنها فرصتی تلقی می شد که چه جوری برنامه ریزی کنند که حال فلانی را بگیرند همین، انگار فکر تعطیل. نهایتا به نتیجه رسیدم به قول مک آرتور آنها فکر میکنند اصلا دنیا همین است و ایرادی احساس نمی کنند که بخواهند درست کنند و...خلاصه دیدم به هر صورت در آن دژهای سخت کج فکری و منفی بافی به زو محبت و صداقت هم نمی شود به راحتی نفوذ کرد. و باید محتاط تر از اینها بود. مثل اینکه بخواهی در یک زمین پر از چاله و چوله راه بروی باید حواست باشد. نه به نیت بد بلکه بی گدار به آب نزنی و با یک برخورد جو گیرانه طرف مقابل در مورد رفتارش قضاوت نکنی صبور باشی تا او خودش را خوب معرفی کند بعد ببینی با این تیپ آدم چگونه برخورد کنی معقول است. به نظر من جامعه هم مثل یک باشگاه بدنسازی فکر است اگر پا کار باشید یعنی در رفتارها دقیق و نکته بین باشید، افکارتان خوش فرم و مقاوم خواهد بود.
این مطلب زیبا را از یکی از نوشته هایم پیدا کردم که خیلی دوستش داشتم.
...
تنها مانده ای مثل آفتاب اینجا همه بارهای سفر را
خسته مثل آفتاب دور از چشم تو بسته اند
و داغ مثل آفتاب ....تنها مانده ای
می دانم مثل آفتاب، می دانم
پرده را کشیده ای،در ها را بسته ای با این همه
به دیوارهای بی تفاوت تکیه داده ای خوابهایت، مرا از یاد نبرده اند
مثل آفتاب؛ می دانم که مانده ای و کاغذ های من
نه ابری است که آسمان تو بگذرد تو را از یاد نبرده اندکه رفته ای و قلم من
نه یک قطره باران که بر کویر تو ببارد و دست های من و خواب های من
اینجا همه خوابند، اینجا همه خسته اند .....می دانی!؟

در مواجه با برخی مسائل بسیار پیش آمده که احساس کنم انگار دنیا به آخر رسیده، اما پس از گذر زمان با بالارفتن آگاهی ام، متوجه شده ام چقدر اشتباه فکر می کرده ام و دید بسته ای به آن قضیه داشتم و نهایتا اینکه فهمیده ام هرچه آگاهی بالا می رود انگار انسان یک جور بلند نظری پیدا می کند و تبدیل می شود به یک معلم انشای فهیم و گمنامی که به گوشی تبدیل شده است برای درد ودلهای کسانی که به اصرار سعی دارند ثابت کنند زندگی در حقشان کم لطف بوده.برای نمونه کافیست که آدم نگاهی به اضطراب های دوران مدرسه اش و یا شاید دانشگاهش و یا. . . داشته باشد. تا ببیند چقدر بی خودی لحظات زیبایش را خراب کرده .......
جا دارد اینجا از تمام کتابها و البته نویسندگان این کتابها به خاطر سهم بی بدیلی که در زیبا ساختن دنیای من داشته اند، سپاسگذاری کنم.
آگاهی
می بوسمت جای تو همیشه در قلبهای ما محفوظ است.![]()
اخیرا فکر می کنم اگر چه بی خبری دوران کودکی واقعا مایه حسرت است اما به استقبال سالهای زندگی با سبدی از تجربیات و دستاوردهای زیبا رفتن هم حس و حال خودش را دارد. این احساس تسلط این بزرگ شدن واقعا زیباست و به آدم حس غرور آمیزی می دهد.
دلم برای همه افراد خانواده تنگ می شود. علی الخصوص خواهرانم که صمیمی ترین دوستان من هستند. اما انگار مک آرتور تمام تنهایی مرا پر کرده است چون ندیدن هیچ کس مثل او به من حس تنهایی نمی دهد. دوستت دارم.![]()
![]()
انصافا بعضی وقتها که آدم گشنه غذاست هیچ چیز دیگری دلش نمی خواهد
. غذا آماده بودنش ضرر ندارد. اما من به خاطر اینکه دوست دارم غذا را تازه به تازه سرو کنیم اولا دیر آنرا درست می کنم ثانیا با عجله. شاید هم می خواهم مک آرتور ببیند که من چه طوری در زمان کم می توانم یک غذای پیچیده درست کنم. ![]()
اما شب با دیدن قیافه خسته او که ترجیح می داد بخوابد و به چند تخم مرغ رضایت دهد، تصمیم دیگری گرفته ام. ![]()
دوست دارم و سعی می کنم که در هر زمینه ای وقتی به نتیجه ای می رسم با به خاطر داشتن آن از تکرار مجدد آن جلوگیری کنم.
بنا به نتایج یک تحقیق که در نشریه بریتیش مدیکال جورنال به چاپ رسید خوشبختی مسری است و به صورت موجی در جمع دوستان و خانواده منتشر می شود اما در بین همکاران این اتفاق نمی افتد.
محققان اعلام کردند گروههای افراد خوشبخت و بدبخت بنا بر معیارهای نزدیکی اجتماعی و جغرافیایی تشکیل می شوند.به عنوان مثال ، احتمال اینکه خوشبختی یک فرد به دوست وی که در کمتر از هشتصد متری او زندگی می کند به او نیز سرایت کند چهل و دو درصد افزایش می یابد.این رقم به بیست و پنج درصد کاهش می یابد در صورتی که دوست این فرد خوشبخت در فاصله یک و نیم کیلومتری وی زندگی کند و هر چقدر فاصله دورتر باشد به تدریج تاثیر آن از بین می رود.محققان اعلام کردند اگر شما همسرتان خوشبخت باشد هشت درصد به خوشبختی شما افزوده می شود و اگر یکی از اقوام نزدیک شما در همسایگی تان زندگی کند خوشبختی شما تا چهارده درصد افزایش می یابد. اگر یک همسایه خوشرو داشته باشید میزان خوشبختی شما تا سی و چهار درصد افزایش می یابد.پرفسور نیکولا کریستاکیس از مدرسه عالی پزشکی هاروارد و پرفسور جیمز فولور از دانشگاه کالیفرنیا در سن دیگو اعلام کردند متغیرها در سطح خوشبختی افراد به صورت موج و از طریق گروههای اجتماعی گسترش می یابد و بدین ترتیب است که گروههای افراد خوشبخت و بدبخت ایجاد می شوند.بنا به نتایج این تحقیق، این فرمول در محیط کار صادق نیست و همکاران تاثیری در افزایش یا کاهش سطح خوشبختی ندارند و این بعنی بافت اجتماعی می تواند گسترش حالت های احساسی را محدود کند.در نشریه بریتیش مدیکال جورنال آمده است این تحقیق انقلابی می تواند در جهت دهی به بهداشت عمومی موثر باشد. اگر خوشبختی از طریق روابط اجتماعی گسترش می یابد، این می تواند به صورت غیر مستقیم بر روی انتقال سلامتی و بهداشت نیز موثر باشد و این می تواند در سیاست گذاری ها مورد توجه قرار گیرد.این تحقیق در بین 5124 فرد 21 تا 70 سال انجام شد و از سال 1971 تا 2003 به طول انجامید.۱
منبع: تابناک
|
سلام، بازم منم |
Salut, c'est encore moi! |
|
سلام خوبی؟ |
Salut, comment tu vas? |
|
زمان برایم چه کند می گذرد |
Le temps m'a paru très long |
|
زمانی که دور از خانه و در اندیشه توام |
Loin de la maison j'ai pensé à toi |
|
سفر من اندکی طولانی تر شد |
J'ai un peu trop navigué |
|
و من احساس خستگی میکنم |
Et je me sens fatigué |
|
برایم قهوه ای درست کن |
Fais-moi un bon café |
|
قصه ای دارم که برایت تعریف کنم |
J'ai une histoire à te raconter. |
|
یکی بود یکی نبود. |
Il était une fois quelqu'un |
|
یک نفر بود که تو او را خوب می شناسی |
Quelqu'un que tu connais bien |
|
او به سفر دوری رفت |
Il est parti très loin |
|
گم شد و سپس پشیمان |
Il c'est perdu, il est revenu |
|
می دانی من کلی تغییر کرده ام |
Tu sais, j'ai beaucoup change |
|
فکر هایی تازه در سر دارم |
Je m'étais fait des idées |
|
درباره تو، در باره خودم و در باره ما |
Sur toi, sur moi, sur nous, |
|
فکرهایی احمقانه.چون دیوانه ای بیش نبودم |
Des idées folles, mais j'étais fou. |
|
تو چیزی بیشتری برای گفتن به من نداری |
Tu n'as plus rien à me dire |
|
چون من فقط یک خاطره ام |
Je ne suis qu'un souvenir |
|
البته شاید خاطرهای نه چندان بد. |
Peut-être pas trop mauvais |
|
دیگر هرگز نخواهم گفت سلام....... |
Jamais plus je ne te dirai: |
قال شیخنا:شب جمعه ای با آهنگ زیبای salut از Joe Dassin، در حس فرو رفته بودیم. خواستیم ثبتش کنیم.حالمان مستدام.........
به قول دوستی، افسردگی خط موازی ناشکری است. اگر قرار بود در ازای امکانات جسمی که داریم خدا از ما پول می خواست، حتما بیشتر حواسمان جمع شاد بودنمان بود و اینهمه بهانه تراشی نمی کردیم. مثلا امروز که از خواب بیدار شدیم، خدا می گفت در ازای دیدن باید فلان مبلغ را هزینه کنی یا اصلا دست بالا، باید طبق خواست من امروز را بگذرانی در اینصورت حتما ببیشتر قدر لحظه هایمان را می دانستیم و شادی مان را به دلایل سختی منوط نمی ساختیم.
*****
خوشحالم
خوشحالم خوشحالم خوشحالم خوشحالم خوشحالم...................
پنج شنبه بهشتی ما.... اسفناج با ماست...لبو.....کوبیده ........حلیم شیر با عدس.....آب پرتقال... آش رشته ....تخمه...سیر....برنج و ماهیچه...........چای چای چای....خرما.....شکلات....![]()
![]()
![]()
![]()
هوایی سرد...فصلی که گوشهایش قرمز شده.....خانه ای گرم. مک آرتور حتما میدانی چقدر دوستت دارم. احساس می کنم داریم با هم خاله بازی می کنیم. دوست دارم دائم وسط بازی سر به سرت بگذارم و جر بزنم......![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۱
۱-ارتش صلح
*****
به تصویر سازی ذهنی خود ادامه دهید. منوی دلخواه زندگی تان را به مرغ آمین خود سفارش دهید. در اینصورت شاهد معجزاتی غیر قابل باور خواهید بود.![]()
*****
زندگی سراسر لذت است. همین؛ و فقط فکر می کنم به خاطر لذت بردن به وجود آمده است.
*****
فعلا خانه ای که در ذهنم است تمام دیوارهای آن آینه دارد.مثل یک باشگاه ورزشی
...................
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی دوست دارم ذهنم از قید قضاوت دیگران رها شود.![]()
روزانه هزاران معجزه در درون و برون وجود ما در حال اتفاق افتادن هستند. ما این معجزه ها را هرچند بزرگ به راحتی فراموش می کنیم.هرچند حین وقوع آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته باشیم. به نظر من این اتفاق، مخصوصا وقتی که فاصله بین خواسته(آرزو)و تحقق آن خیلی کم است، بسیار تکان دهنده است و واقعا کم لطفی است که ما آن را به حساب تصادف بگذاریم . مگر با اینهمه نظمی که در کائنات است می توان حرف از تصادف زد.
دوستی می گفت هر لحظه تصور کنید مرغ آمینی نامرئی
در بالای سر شما در پرواز است و فقط کارش این است که خواسته های شما را اجابت کند. پس چرا منتظرید؟![]()
![]()
-اگر میخواهید بدانید چقدر خودتان را دوست دارید، کافیست که ببینید آیا باشگاه ورزشی میروید یا نه؟
-وقتی در حال خرید سبزی و مخلفاتی نظیر هویج و گوجه و....... هستید، و کلا میوه..هرچقدر هم زمان کمی داشته باشید، نباید چشم از فروشنده بردارید
. یک لحظه غفلت شما برابر خواهد بود با کلی گشنیز گلی یا ترپچه های بزرگ یا ریحان های پلاسیده... اهمیت این قضیه بویژه وقتی مشخص میشود که از کسی غیر از سبزی فروش محلی خود در حال خرید باشید.![]()
امروز را که واقعا خوشحال هستم، بخاطر اینکه بعد از دوهفته تلاش، کاری که دستم بود را تمام کردم.![]()
خدا را بسیار شکر
،شادی چند وقتی است که اتمسفر غالب ذهنم شده. من به این باور دارم عملا می رسم که مهم پیدا کردن یک بیس است حالا در هر زمینه ای که می خواهد باشد، بعدا کارها تصاعدی پیش می روند. این شعر هم برای
مک آرتور
نوشتم که دارد پسر بدی می شود. ![]()
![]()
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا، درمان نمیشود
دشوار زندگی، هرگز برای ما
دشوار زندگی، هرگز برای ما
بی رزم مشترک، آسان نمیشود
شاعر: برزین آذر مهر
Guru Josh Project
Infinity 2008
Relax
Take your time
And take your time
To trust in me
And you will find
Infinity, infinity
The time goes by
So naturally
Why you'll receive
Infinity
Here's my key
Philosophy
A freak like me
Just needs infinity
Relax
Take your time
And take your time
To trust in me
And you will find
Infinity, infinity, infinity, infinity, infinity, infinity, infinity
آرام بگیر
و لحظه ای را که تورا در برگفته دریاب
و خود رابه آغوش من بسپار
و آنجا تو بی کرانگی را تجربه خواهی کرد
بیکرانگی را، بی نهایت را
آن لحظه گذر زمان را احساس نخواهی کرد
چرا که تو با بیکرانگی یکی شده ای
این راه من است فلسفه من، فلسفه آدم بیتابی چون من که تنها نیازش پیوند با بی کرانگی است
Dedicate to Cyrus cos of his brave resistance in his new condition
احساس آرامش برای من مثل پس زمینه زندگی می ماند. بود ونبود آن است که تفاوت ایجاد می کند نه ماه نه سال نه ...........
چند وقتی است با خواست و اشتیاق زیاد من ، او همنشین لحظه هایم شده است.
هر وقت بخواهد بین مان فاصله بیفتد به گذشته خودم دقیق می شوم. همه نگرانی ها و سخت گیری هایم را در مقاطع مختلف زندگی ام می بینم خنده ام میگیرد به حماقتم و ته آن به این می رسم چقدر بیخودی لحظه هایم را خراب می کرده ام ونباید اشتباه خود را پس از بارها تکرار کنم .
دیگر هیچ فرصتی را برای شاد بودن و لذت بردن از دست نخواهم داد.
سبز سبزم ریشه دارم ، من درختی استوارم
سبز سبزم ریشه دارم ، در زمستان هم بهارم
شور و عشق و شادیم را ، از خدایم هدیه دارم
هر چه هستم هر چه باشم ، چشمه ام پاکم زلالم

