تبليغاتX
پارادایم
معجزه 86/12/28 10:45

سفر

من بیشمار معجزه افکار و واگویه های پنهانی ذهنم را، خود آگاه و ناخودگاه شاهد بوده ام و شفاف ترین

آنها ورود "مک آرتور "به زندگی ام بوده.............

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

.......در مملکت گل و بلبل، هنگام انتخابات ، اینترنت را قطع می کنند چرا که این مملکت دشمن بسیار دارد در کمین

همه عالم و دنیا بر ضدش ائتلاف کرده اند و تقریبا همه مردم دنیا غیر از خودی ها ، نفوذی به شمار می روند.

اه از هرچه قدرت و طرق حفظ آن، حالم به هم می خورد..

بگذریم......داشتم فکر میکردم که از روز ازل تا الان واقعا بشر چه کرده است؟ بهتر بگویم فی المثل نسبت به سه هزار سال پیش چه تغییری کرده ایم ؟

و جوابش برایم یک کلمه بود:"هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ"

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

 "اهل حرف زدن نباشید، شخصیت شما به آنچه که در لحظه حاضر انجام می دهید خلاصه می شود و طنین آن طوری است که توان شنیدن حرف هایتان را ازمن می گیرد"

امرسون

من از دیدن  پیچیدگی برخی افراد بسیار لذت می برم............

آنها در تعاملشان با افراد  معمولا محتاطانه پیش می روند، و نفع این نوع برخورد بسیار دوسویه و زیباست چراکه آمیخته با دانایی است. آنها صریح هستند، به خاطر همین وقتی در مورد آنها میخواهم  تصمیمی بگیرم فایل شسته رفته ای از آنها را در ذهن خود می یابم، بعید است از چنین افرادی  رفتار غیر قابل پیش بینی شده و شوک آوری ببینم، معمولا یکدست هستند و این البته مغایر با اصل رشد و تغییر نیست .

اما بعضی افراد هم هستند که مثلا پیچیده هستند:

  به دلایل مختلف با خودشان روبرو نمی شوند و  دائم در حال نقش بازی کردن  برای خودشان و بقیه هستند ، آنها نمی دانند  تقریبا اکثر افراد در طول زمان از سابقه رفتاری آنها، بالاخره می تواند کلیت شان را متوجه شود.من وقتی به چنین افرادی برمی خوردم  اول تعجب میکنم چون من معمولا به اصرار سعی می کنم که خیلی از برخورد ها و مثلا زرنگی های طرف مقابلم را ندید بگیرم و این چشم پوشی ناخودآگاه  مجالی می شود برای شخص مقابل، که خوب شخصیت اش را با شفافی به نمایش بگذارد.خاطرات من با این قبیل افراد  باعث می شود بعنوان یک تلنگر ببینم که اولا خودم چقدر با خود واقعی ام در تماسم و دوما ایمان بیاورم به اصل مدنظر قراردادن  ظرفیت افراد برای چندمین بار

 فکر می کنم  به خاطر این تعارض  چه قدر لذت بردن برای این افراد میتواند سخت باشد.و طبیعی است که این  قبیل افراد به کرات هم موجبات ناراحتی خودشان وهم دیگران را فراهم می آورند.

 اما من در مجموع حس بدی نسبت به این تیپ ندارم.چون می دانم اگر می دانستند محال بود به خودشان چنین دشواری وملالت خاطری را  راه بدهند.

از طرفی زندگی از بس با ما مهربان است که بالاخره برخی عادت های بد را موفق می شود از سر ما بیندازد  و مآ آنوقت است که شاید بتوانیم تفاوتها را ببینیم و .....

 

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

 من بزرگ می شوم، تجربه ها و افکار جدید از الابه لای کتابها، آدم ها و بالاخره استدلالهای خودم باعث میشوند که به تمام حس ها و افکارم بتازم،

غنائم این یورش ها بسیار دلچسبند هر چند اول کار قدری نفس گیر

تصورش را بکن خیلی از ما دست به انجام کارهایی می زنیم که اگرچه روزی به عنوان یک رسم خوشایند متولد شده ولی  به تدریج به قید وبندی نامرئی در زندگی مان بدل گشته، خانه تکانی، دیدو بازدید، ارسال کارت تبریک، حتما  رفتن به مسافرت، خرید شب عید،عیدی دادن.............سبزی پلو با ماهی ..........

من دوست ندارم مناسبت های تقویم مرا برنامه ریزی کنند.من دوست دارم خودم خودم را برنامه ریزی کنم.

زنده باد زندگی  زنده گی 

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

راز 86/12/23 19:22

به نام خدا

کلامی  نو

سطر وصفحه ای دیگر

کتابی تازه گشوده میشود.

تولدی رقم می خورد

و انسان چشم میگشاید به روی جهانی که در انتظار اوست

تا او را در سرنوشت خویشتن سهیم کند

در روزگار شادی و اندوه

در کامیابی و رویش

در شکوه وشگفتنی

و در تلخکامی و غم

هستی آهنگ های بسیار دارد

فرداهای بیشمار

آواهایی که باید شنید

و نواهایی که باید شناخت

باید به ضرب آهنگ آن پی برد

و به رمزهای جاودانه اش دل سپرد

نشانه ها چشم به راهند تا انسان فراخوانده شود تا به دور دست نظردوزد

و خود را آماده کند با تمام وجود

مهیا و مجهز

برا ی رفتن

برای گام نهادن در راه و بیراه

برا ی  گریختن از بیم ها دلشوره ها و ترس ها و تردیدها

برای فرورفتن و فرارفتن

عبور از مرزها

 وگذر از بی نهایت به اقلیم پررنگ رویا

به سرزمین مکاشفات

دیار دریافتها

به سوی فهمی عمیق تر

و هدایت جهان به سوی هر آنچه میخواهیم

کوشش بسیار برای دانستن یک راز

کلیدی برای دستیابی به همه چیز

هرکس مرکز جهان خویشتن است

نقطه توامان آغاز ها وپایان ها

او ارزشهای خود رابنا می نهد

و هویت خویش را شکل می دهد

آیا ماپدید آورندگان شرایطیم

 ویا خود پدیده ای برآمده از آن

مرزهای اختیار ما کجاست

و دستهایمان در کدامین وادی از نیرو عاری میشوند

در دنیای روابط تاریک

در جهان چراغ های خاموش

دروادی متروک انسانهای تنها با مناسباتی مخدوش

چه کسی میخواهد در فرد گرایی خود فرو رویم 

در دنیا ی ذهنیات شناور بمانیم

وجهان درون را به معیاری تردید ناپذیر بدل سازیم؟              

 

 

برگرفته ازدیالوگ ابتدایی فیلم راز

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

خوشبختی 86/12/22 21:42
........دیگر نمی خواهم دنبال خوشبختی بروم.از حالا به بعد مستقلم،

زندگی را با چشم های خودم می بینم، نه چشم های دیگران؛

می خواهم بروم دنبال ماجرای زنده بودن...................

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

نمی خواهم بمیرم

 

نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت  ؟

کجا باید صدا سرداد  ؟

در زیر کدامین آسمان ،

در زیر کدامین کوه ؟

که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه ،

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد ؟

کجا باید صدا سر داد ؟

 

فضا خاموش  و درگاه قضا دور است ،

زمین کر ، آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت  ؟

 

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .

 

نمي خواهم از اين جا دست بردارم  !

تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق

با اين مهر ، با اين ماه

با اين خاك با اين آب ...

پيوسته است .

 

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .

 

جهان بيمار و رنجور است .

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .

 

نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم

 

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم

چه فردائي ، چه دنيائي !

 جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...

 

نمي خواهم بميرم ، اي خدا  !

اي آسمان  !

اي شب  !

نمي خواهم

نمي خواهم

نمي خواهم

مگر زور است ؟

( فریدون مشیری )

پی نوشت : این شعر بسیار زیبا  هدیه ای بود  از وبلاگ دوست عزیز ما حدیث

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

فاصله 86/12/21 10:20

 

خنده كوتاه ترين فاصله بين دو نفر است

ويكتور هوگو

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

استقلال 86/12/18 20:24

 بازی با واژه ها؛  چقدر این کار در عالم مجازی آسانتر است.

 استقلال یعنی دنیای  خودت را، نیازهای خودت را خوب بفهمی و تلاشی درون محور تو را به سوی ساختن دنیایی زیبا سوق دهد.

امشب داشتم فکر میکردم که هیچ چیز زیباتر از این نمی بود که آدم شدیدا مستقلی بودم.  شاید اگر روزی بچه ای داشته باشم سعی می کنم اورا حتی شده قهر آلود مستقل بار بیاورم .خوب که به کودکی و کلا دوران رشد خود  نگاه میکنم می بینم در ذهن من،  هر کسی حاضر و غایب، با توجه به وظایفی بسته به نقشش، تعریف شده، در صورتی که در عالم واقع می بینم اینگونه نیست، افراد از جمله خود من، ساختار شکن و طالب آزادی هستیم و دوست نداریم در تار و پود نقش هایی که هر کسی ولو جامعه،  برایمان می تراشد، گیر بیفتیم، این تعارض مرا بسیار به زحمت می اندازد چون باید به مقابله با حسی ریشه دار در خودم بروم که هنوز برای کنار گذاشتنش به حد کافی  توجیه نشده ام.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

آرزو 86/12/18 11:7

دوست داشتم دقیقا بدانم کجای جهان ایستاده ام در آن صورت با اطمینان آرزو می کردم ...

بالاخره گاه یک آرزو ممکن است در عالم واقع امتداد ایده آل های ما نباشد. و دوباره لازم شود ما نبود آن را آرزو کنیم

با این حال من آرزو میکنم کلی رمان، یک گوشه دنج، و البته وجودی  سرشار از فایده برای همه علی الخصوص نزدیکان

من آرزو می کنم کلی فرزانگی از جنس عشق،

کلی کار بلدی و نکته دانی و نکته سنجی

البته همیشه از آن ور ایراد می گیرند که آرزوهایتان بسیار کلی است باید اسم ببرید اما راهنمایی نمی کنند که در این دنیای پیچیده اصلا چه چیزی ارزش آرزو کردن دارد. 

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

چند روز پیش در اخبار، خبری خواندم که در آن مجید مجیدی هنگام دریافت جایزه اش به تفکرات

 عبدالکریم سروش حمله برده و سعی در تحریک افکار عمومی علیه وی داشت. امروز خواندم که احمد

 زید آبادی نکاتی در اینمورد مطرح کرده بود که بنظرم جالب بود؛

من نیز موافقم که یک کارگردان بدون اینکه سعی در درک صحیح فکر عبدالکریم سروش بکند، بهتر است

مراسم دریافت جایزه خویش را محل حمله افکار دیگران ننماید. من فکر می کنم سروش همین صحبت ها

را در قبض و بسط تئوریک شریعت نیز گفته بود و هدفش مقابله با برداشت توتالیتر از این بوده و نه توهین

و اهانت به ساحت پیامبر اسلام؛ 

و چه بهتر اینکه کارگردانان عزیز مملکت گل و بلبل در زمانیکه حوزه ها بشدت تخصصی شده و برای هر

افاضه فضلی نیاز به مطالعات جامع، بشدت احساس می شود،  به حوزه تخصصی خود پرداخته و شان 

خود را با به راه انداختن هیاهو مشوش نسازند. 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

روزهای تعطیل 86/12/17 14:51
من عاشق روزهای تعطیلم بویژه اینکه آن را هرجوری که می خواهی سپری کنی، حمام رفتن، گشنه شدن، غذای دلخواه و عشق ورزیدن والبته برای اینکه دانش خونم پایین نیاید ---- اندکی مطالعه و بحث و فحص

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

قحطی در سال 2567 86/12/15 16:15
و اما پودر لباسشویی نایاب گشته و حلاوت جشن هسته ایی بر لب.

گو تخم آن ملخ از زمین برکندی .اگر میتوانید راهنمایی بفرمایید

کجا میتوانیم  خریداری کنیم.اگر سپید ۳ باشد دو برابر قیمت هم

حرفی نیست.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

نمی دونم کجا خوندم که :

در هر زایشی مرگی نهفته است و در هر مرگی زایشی.

در هر وحدتی کثرت است و در هر کثرت وحدتی.

حال به چشم میبینم این جمع آخشیج ها که با منطق ما جور نیست

ولی در جریان است.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

رباعیات خیام 86/12/13 19:53
چند روزی بود که به یکی از کارهای طبیعت فکر میکردم:

اینکه پروانه ایی با سختی زاده میشود در بهار و در خزان

میمیرد با آن ترکیب زیبا اش که تاکنون غیر از خود طبیعت

کسی قادر به آفرینش آن نبوده.یا انسانی که سالها زندگی

کرده تجارب زیاد آموخته ولی ممکن است دمی بعد

بمیرد. برایم بسیار عجیب است چرا طبیعت با آفریده هااش

چنین میکند.بی اختیار یاد رباعیات خیام افتادم که سال ها

پیش خوانده بودم:

جامی است که عقل آفرین می زندش     صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

وین کوزه گر دهر چنین جام لطیف     می سازد و باز بر زمین می زندش

یا:

یک چند به کودکی به استاد شدیم     یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید             از خاک درآمدیم و بر باد شدیم

 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

شادی در ناخودآگاه جمعی و کارهای تکراری مردم

آگاهانه یا نا آگاهانه در استقبال از عید

ناخودآگاه را سرشار از شوری میکند که نمی توانی از موج آن در امان باشی

این موج زیبا و عجیب به اضافه تغییرات فصلی ، واقعا آدم را دیوانه می کند

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

در چنین لحظاتی که در زندگیم کم نبوده است تنها

میتوانسته ام به آسمان نگاه کنم و به  آن چیزی

فکر کنم که مسیح بر صلیب گفت:

אלהי אלהי למא שבקתני

"الهی الهی لما سبختنی"

 

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

تولد یک بوسه 86/12/10 20:33
امرروز در اوج بودم، گو این که دنیا در مشت من است........

امروز با آغوش باز پذیرای هر نقشی بودم که خدا از من بخواهد ولو بی تمرین

امروز به چشمان مهربان و بی منتهای پدرم فکر کردم که در چنین روزی که مصادف با تولد شناسنامه ای من است، خوشحال بود...........

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

دوست 86/12/09 18:39

 آن حس مشترک

گاهی جای خالیش را احساس کرده ام، بخصوص روزهایی که تا توان داشتم کتاب خواندم وکارهای عقب مانده ام را انجام دادم و بعد به سرم زده با کسی که می توانم پیشش راحت باشم  بدون توضیح و دلواپسی از سوء برداشت های او  و با یک عالمه حرف مشترک  بزنیم بیرون .........

  و بعد  از هم جدا شویم بدون اینکه  احساس بیهودگی به من دست بدهد ..........

اما تا به امروز این فرصت به من دست نداده به هزاران دلیل از جمله سخت گیری های خودم ، جدی نگرفتن  این نیاز و  اینکه آیا قادر خواهم بود ادامه رابطه را مدیریت کنم یا نه ، مودب بودن و اصرار به نوعی مجسمه اخلاق بودن  

و شاید هم یک مشکل روانی پنهان ........

دلم به این خوش است که شاید این وضعیت چیزی برای گفتن به من دارد و من هنوز گوشهایم سنگین هستند. ....

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

انسانم آرزوست 86/12/08 23:55

امروز شدیدا دلم می خواست شکسپیر را می دیدم

یک روز با فراغت تمام با هم مباحثه داشتیم............

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

                                                                                                                  " مولوی"

 

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

حسادت

خود کم بینی گاهی هم خو د بزرگ بینی

عدم قاطعیت شاید هم احساساتی بودن زیاد یا شاید بهتر است گفته شود برای ایجاد تعادل در روان ، لازم باشد عقل را بیشتر تقویت کند یا قدرت استدالال را یا اصلا به تفکراتش خوراک بیشتری برساند

باید این سوء هاضمه حافظه  را جدی گرفت به هر صورت

با اینهمه از در ودیوار دل امید می بارد

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

زایش در سختی 86/12/07 11:10
پیچیدگی و طول مدت رسیدن به او

اگر چه گهگاه نفس گیر است باز

زیبا است.

چون کرم ابریشم که برای پروانگی باید بهای اش را بدهد.

یا ماری که ناگزیر از پوست اندازی است.

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

در جاده زندگی، شرایط من،شما همراه و همزاد من هستید.

اما برای اینکه مرا همراهی کنید بخواهید که تغییر کنید

چون در غیر اینصورت من شما را ترک خواهم کرد

گوش کردن به درد ودلهای شما، وقت و انرژی زیادی از من می گیرد.اخیرا زود خسته می شوم

بپذیرید که به اندازه آدمیان روی زمین شرایط خاصی وجود داشته... انواع تبعیض ها ،تلخیها، کاستی ها

از خود سوال کنید آیا خدا  اینها را نمی دیده و نمی فهمیده؟

پس  بخواهید که رها کنید تمام پیشینه روحی و  مسائل مادی تان

من برای آوردن موهبت به زندگی مان، دستهای شما را خالی میخواهم

بخواهید، لطفا بخواهید من به حسن نیت شما ایمان دارم ، لطفا بخواهید .......اگر نخواهید من شمار ا ترک خواهم کرد.

فکر کنید در دنیا چه چیزی بین آدمها تفاوت ایجاد میکند.؟

رنگ، زبان، دانش، فرهنگ.....نه نه فقط و فقط میل به تغییر است که تفاوت ایجاد میکند اینکه اعتیاد به   دردهایت را نپذیری فقط آن چیزی را بپذیری که  به تو کمک میکند از موهبت بودنت احساس لذت کنی.

من دعا می کنم شما بهترین تصمیم را بگیرید.......

پی نوشت: در انسجام بخشی به این احساسم ، صحبتهای مک آرتور بسیار الهام بخش بوده با سپاس از او به خاطر علاقه فراوانی که همواره برای اعمال تغییرات زیبا در زندگی خود و بقیه داشته است

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

گاهی یک اشتباه کوچک. کل زندگی را به باد میده.

به همین سادگی....................

نوشته شده توسط McArthur  | لینک ثابت |

یک توضیح 86/12/03 10:1

انسان ها بسیار موجودات پیچیده ای هستند: با آن پیشینه تربیت  های خانوادگی متفاوت  .......در فضاهای متفاوت فرهنگی قد کشیدن ............و نهایتا ایده ال های مختلف .....شاید آن خواست های یک سان باشد که این پیچیدگی ها را در روابط کم کند. با اینحال من فکر میکنم هر کسی در جایگاهی از بودن ایستاده و چشم اندازی پیش روی خود دارد که در توضیح آن بدون اگاهی لازم  به دیگری باید دقت کند....هر میوه ای در موعدی در مورد مسئله ای می رسد. هر میوه ای برای رسیدن، به تابش خاصی از خورشید نیاز دارد ......آه چقدر پیچیده شد و من ناتوان و نا امید از بازگشایی بیشتر آن.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |

احساس سبکی 86/12/02 22:58

من همواره با آدمها بسیار ساده و صمیمی برخورد داشته ام - اگرچه  در طول زندگی متوجه شده ام که در رابطه با آدمها باید محتاط بود مثل در نظر گرفتن واقعیت وجود چاله چوله های یک مسیر -در این خصوص شاید دیر فهم بوده ام و البته گاهی رنج کشیده ام... اما با اینحال به خاطر این ویژگی امروز از خودم خوشم آمد و سبکی خاصی احساس کردم.

نوشته شده توسط اردی بهشت  | لینک ثابت |