و این بزرگترین و زیباترین تفاهم ماست
حس مشترک ابدی.
مگر این کافی نیست؟برای حس خوشبختی ......
دوستش دارم .
این خواستن او باران باشکوهی است بر غبار عادت های روز مره زندگی مشترک ما...
ولی شاید این مشکل خیلی ها باشد.در هر حال.......Show must go on
بگویم یک نویسنده خوب. یک روانشناس است جامعه شناس است فیلسوف است.... واقعا کیست این روح بزرگ که می تواند فراتر از خود گام بردارد در انواع قالب ها فرو رود . طیف های متنوع فکری را به تصویرکشد به همان زیادی که هست ...حسود .سرخورده .امیدوار. مهربان. مردد دزد .خائن عاشق متنفر
انقدر ماهراانه که متوجه شوی خوب وبدی وجود ندارد هرکس به فراخور دارایی های درونی اش رفتار میکند
ببینی در آن همزاد پنداری ها خودت چه گونه فکر می کنی و در رمان پیچیده و عجیب هستی . بازیگری چه نقشی را انتخاب کرده ای ......
آقای دولت آبادی را دوست دارم چون مطالعه آثارش چنین حسی را در من ایجاد میکند.
وقتی افکار منفی مثل یک سرما خوردگی مزمن روحم را کوفته و نزار میسازند از این که روحم رنج می کشد قلبم به درد می آید. ولی من بالاخره این سطح را پشت سر میگذارم وقتی میبینم دیگران هریک به شکلی برایم مهم اند و قضاوت هایشان تاثیر گذار می دانم که هنوز ریشه هایم به خاک نرسیده اند باید تا می توانم خودم را تقویت کنم و آنگاه خودم را در آغوش خاک رها..................
دیروز فکر می کردم چقدر خوب است که در زندگی خودمان هم به اندازه وسایل شرکت که عبارت است از یک سری وسایل ضروری ساده باشیم . و واقعا فکر می کردم تازه ما خواسته ایم دور وبرمان خلوت باشد اینقدر وسیله داریم آنوقت دیگر خدا به داد بعضی ها برسد.
با هم دیگر هم رای بودیم که تا می توانیم جلو خریدهای بیمورد را بگیریم. فقط هزینه مطرح نیست واقعیت این است که هرچه آدم دور وبرش شلوغ می شود همان قدر محدود و اسیر میشود وقتی ما می توانیم با سبکباری و آسودگی خاطر زندگی کنیم چرا این را از خودمان دریغ کنیم . غیر از این است که این ها آزادی ما را ناجوانمردانه به شکلی نامرئی مثل موریانه می خورند ....
غیرمنتظر بیشتر وقتی خودش را به وضوح نشان می دهد که بخواهد ما متذکروجودش شویم و بدانیم علی رغم برنامه ریزی دقیق ما یک چیزی هست که به خواست خودش و در امتداد همان قوانین امور را پیش می برد و هیچ کس نیست که وقتی پس از سالها ، لحظه به هم خوردن برنامه هایش را با مداخله غیر منتظر در ذهن مرور می کند، عصبانی شود چون او خود با گذر زمان متوجه میشود که غیرمنتظر چقدر آن لحظه به او لطف داشته و در کمال اگاهی بهترین تصمیم را برای او گرفته است..............
ادامه مطلب
امروز که هفت بیدار شدم احساس کسلی که داشتم بیشتر کسلم کرد باید می رفتم حمام یک دوش گرفتن سریع تا وقت برای شستن ظرفهای شب هم داشته باشم . باهم رفتیم حمام .سریع کارهایم را کردم ولی همسرم انقدر حرفهای زیبا می زد که دیگر شستن ظرفها و دیر شدنم اصلا مهم نبود . در مورد سطوح مختلف فکری حرف میزد اینکه مجموعه کارهای آدمها در امتداد سطح تفکرشان است . به اصطلاح وقتی من فلان کار را می کنم حدس زدن کار های دیگرم در زمینه های دیگر کار دشواری نخواهد بود.چون یک جای مشخصی از فهمیدن را برای ایستادن انتخاب کرده ام.
بعد با این حس زیبا که یک روز جدید را شروع می کنم روز خود را آغاز کردم .
حتی شده باید تظاهر کنم به این ذهن متظاهری که اینقدر روح مرا درگیر می کند.درکتابی از انتونی رابینز خوانده بودم که ذهن شما مثل کامپیوترمنتظر داده های شماست تا جواب دهد وقدرت تشخیص واقعی بودن یا تخیلی بودن داده های شما را ندارد.وتفکر مثبت و تخیلات موقعیت ایده ال اینگونه زمینه ساز تحقق آن در عالم واقع می شود.
در تایید این مطلب در یک کتاب راجع به اکنکار نوشته بود:
اگر سودای فرزانگی دارید از اکنون طوری رفتار کنید که گویا فرزانه اید.
این قضیه را تا کسی شخصا امتحان نکند متوجه نمی شود من یادم هست یک زمانی که ترم های آخر دانشگاه بودم تصمیم گرفتم در خودم این تصور و حس را ایجاد کنم که به جای دانشجو بودن یک استادم
نتایج جالبی حداقل تا زمانی که من به این حسم پایبند بودم داشتم یعنی اجرای منش یک استاد حس متفاوتی از جمله مطالعه، بزرگواری، سروقت حاضر شدن ،وارد مباحث پیش پا افتاده نشدن و......به من داده بود............در هر حال گویا با خود نیز باید حساب شده جلو رفت......
این روز ها خیلی احساس تسلط به زندگی دارم نوعی احساس سبکی سراغم آمده دیروز هم یک جمله خواندم که فکر می کنم هدیه ای است در پاسخ به تلاشی که این روز ها دارم این روزها سایه نحس هر فکر منفی و اصطکاک زا را در هر پیرهنی که باشد مخصوصا فیلسوفانه تشخیص می دهم و با تیر می زنم آن جمله زیبا که در این روند زیبا کمک کرد بخشی از مجهولات ذهنم را پاسخ گویم این بود:
"اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايى را به دست مى آوريد كه تا به حال كسب كرده ايد."
فاينمن
"واژه ها ظلم به حقیقت اند"
بی اختیار ذهنم به یکی از این واژه ها معطوف شد :حقوق زن ...چیزی که من مضحکتر از آن را سراغ ندارم شما توجه داشته باشید اصلا کسانی که مدافع آتشین این بحث هستند چگونه تحت لوای توجیهات خود زن را در حالتی که غیر از این هست نمی توانند تحمل کنند و به محض کوچکترین تغییری به وحشت و به فکر مقابله می افتند.آن وقت اینها می شوند نظریه پردازان ما
پسران محبوبی که وقتی به دنیا می آیند همه با آغوش باز و ذهنی مشتاق آنها را می پذیرند و بعد خوب در شرایطی که محیط بیرون و درون خانوادگی شان در اختیارشان می گذارد خود را باور می کنند و اقتدار طلبی و ریاست مابی در خونشان می رود چگونه می توان از این محصولات بیست و چند ساله به صرف خواندن چند کتاب وتلاش در پی روشنفکری انتظار تحول داشت اصلا امکان پذیر نیست .بیشتر به یک معجزه و یا رویا شبیه است .
به همین روال در مورد دختران باز یاد جمله زیبایی از یک بزرگورار می افتم :
"چگونه کسی را که از درون خود را برده می بیند می خواهید آزاد کنید."
بله به همین ترتیب به خون دختران ما ترس و خود کم بینی و نیاز به تاتید از همان کودکی تزریق می شود. کوته بینی شاخصه اصلی آن هاست بنا کردن زندگی در رویای یک ناجی یک مرد که آنها را در پناه خود گیرد.
نگاه به زنان سرکش نکنید که یا مجردند و یا به اصطلاح شوهران زن ذلیلی دارند خوب که وارد زندگی شان بشوید می بیند که این به چه قیمتی چنین موقعیتی را به دست آورده کاملا کورکورانه و خودخواهانه یعنی داستان همان داستان است این دفعه مرده از بد حادثه ضعیف بوده و تحکم نداشته .باز صحبت سر خودخواهی یک طرف و استثمار طرف مقابل است و اینجا باز یک انسان است که عرصه را با نادانی برای طرف مقابل تنگ می کند . و بهتر بود به جای واژه حقوق زن حقوق یک انسان مطرح می شد.
چرا در ادبیات ما این مفهوم وجود ندارد که در این دنیا جا به اندازه کافی برای همه هست هم به لحاظ فیزیکی و هم متافیزیکی چرا افراد نمی توانند بپذیرند که با یک ذهنیت باز می توانند این بحث ها را دور بریزند و از زندگی لذت ببرند و آن لذت های دیگر را که جز آشفتگی آنها را تغدیه نمیکند رها سازند
از روابط زن و مرد به طور عام ، دوست دارم از رابطه آنها به طورخاص در زندگی مشترک بگویم.
چون با وجود تمام سوء تفاهمات ، بحثها ودرگیری هایی که گاهی بین زوج ها رخ می دهد گویا لحظات رسیدن به درک متقابل و یکی شدنشان آنقدر زیبا است که به خاطر غنایش ،تمام این ناملایمات و خاطرات تلخ را می توان ندید گرفت. حتی اگر این لحظات زیبای انسانی فقط یک روز از 7روز هفته هم باشد باز به خاطر اینکه انسان در چنین لحظه هایی خودش است می تواند 6روز پراز خالی از عشق را هم تحت تاثیر قرار دهد......
اشتباه نکنید از این مقوله فقط منظورم روابط جنسی آنها نیست که آن بخشی از این زیبایی است.
منظور من لحظه هایی است که شما فارغ از هیاهوی زندگی روزمره ،صبح زود بیدار شدن و سرکار رفتن، دغدغه های بیرون و درون خانه،و اصلا رنجش خاطرها وتوقع ها تصمیم می گیرید مثل یک فیلسوف به باهم بودنتان از بیرون نگاه کنید مثل کسی که در سایه بنشیند و یک چشم انداز زیبا از یک جنگل را در کلیت آن به تماشا بنشیند،
ادامه مطلب

